logo
پر بازدید ترین عناوین تالار از ابتدا: مطالب زیبا با آیات (تعداد مشاهده:171011)    ایه 59 سوره احزاب(حجاب):زنان مسلمان،جلباب(روپوش) رابه بدن خود نزدیک کنند تا مورد اذیت قرار نگیرند (تعداد مشاهده:133658)    آیا زنان کفار که به اسارت مسلمانان در می آیند بر مسلمانان حلال میشوند و زناشویی با آنها اشکال ندارد (تعداد مشاهده:123610)    اوقات نماز های یومیه در قران (تعداد مشاهده:89971)      پر بازدید ترین عناوین سه ماه گذشته: ایا دعا به هم زدن نظام موجود هستی است؟    مشخصات حكومت صالح و ناصالح در قران : حكومت فرعوني چه ويژگيهايي دارد؟    عذاب و مغفرت خدا مشمول قانون عام است و منحصر به گروه خاصي نيست.    منظور از ایه إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَو مٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ چیست؟       آخرین رویداد تالار: قران پویان 14 ساله شد : خلاصه اماری 13 سال فعالیت تالار گفتگوهای قران پویان      

توجه

Icon
Error

admin1 Offline
#1 ارسال شده : 1398/07/26 11:09:48 ق.ظ
admin1

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/14
ارسالها: 199

8 تشکر دریافتی در 7 ارسال
تدبر و فهم سوره بنی اسراییل:نکات و پرسشهای تفسیری سوره اسراء

پرسش از ایه 57 سوره اسراء

قُلِ ادْعُواْ الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِهِى فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَ لاَ تَحْوِيلاً _…_56 _
أُوْلَـلـِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُو وَيَخَافُونَ عَذَابَهُو إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُورًا _…_57_

مرجع ضمیر اولئک چیست؟ایا معبودان پنداری،بدنبال تقرب به خدا هستند؟ يا مومنان؟

پاسخ 1:

_ اينان (پيامبران و مؤمنان) كسانى اند كه (پروردگارشان) را مى خوانند (و او را مى خواهند) در حالى كه هر كدام از آنان (كه به او) نزديك ترند (نزديك ترين) وسيله(هاى حركت) به سوى پروردگارشان را مى جويند، و به رحمت او اميدوارند و از عذابش مى ترسند. عذاب پروردگارت همواره ترسناك بوده است. _…_57_

آيه 57 ـ "يبتغون الى ربهم الوسيله" به عنوان امتيازى براى بندگان شايسته خدا ياد شده

تفسیر فرقان

پاسخ 2:

أُولَئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ : در اینجا ، منظور معبودان شِرک است و منظور کلیِ آیه این است که خودِ معبودان شما دنبال این هستند که در نزد خداوند جایگاه بهتری بیابند و . .
باید بدانیم که عرب 1400 سال قبل که بت هایی را می پرستید در حقیقت خود آن مجسمه یا سنگ یا چه و چه را نمی پرستید بلکه آنها را «نماد»هایی از فرشتگان یا اشخاص بلند پایه ای حساب میکردند و در حقیقت آن فرشتگان یا اشخاص بلندپایه را می پرستیدند.
آیه فوق میگوید بدانید خودِ آن فرشتگان و اشخاص بلندپایه (برعکس شما) خداوند را می پرستند.

از تفسیر مهندس گنجه ای

پاسخ 3:

ومعنا (وخدا داناتر است ) اين است كه اين ملائكه وجن وانس كه مشركين معبودشان خوانده اند خودشان براى تقرب به درگاه پروردگار خود وسيله مى خواهند تا به اونزديك تر باشند وراه اورا بروند، وبه كارهاى اواقتداء كنند، همه اميد رحمت از خدا دارند ودر تمامى حوائج زندگى ووجودشان به اومراجعه مى كنند، از عذاب اوبيمناكند، از اومى ترسند ومعصيتش نمى كنند، در حالى كه عذاب پروردگارت محذور است وبايد از آن دورى جست .

تفسير الميزان

پاسخ 4:

در تفسير كشاف در معناى آيه گفته است : يعنى خدايان آنها خودشان در جستجوى وسيله وتقرب به سوى خدايند، وكلمه ((ايّهم را بدل از واو ((يبتغون (( وكلمه ((اىّ(( را موصوله گرفته كه در نتيجه معناى آيه چنين مى شود: ((مشركين كسانى وچيزهائى مى پرستند وآن را خداى خود قرار مى دهند كه مقرب ترين آنها در جستجوى وسيله اى به درگاه اويند تا چه رسد به غير مقربين ((

سپس گفته ممكن هم هست جمله ((يبتغون الوسيلة (( را متضمن معناى ((يحرصون (( گرفته وچنين معنا كنيم : ((اينها هستند كه مشركين خداى خود پنداشته اند، وحال آنكه همين خدايان خود حرص وشتاب دارند كه از ديگران به درگاه خدا نزديك تر باشند وچون راه تقرب را اطاعت وزيادى خير وصلاح مى دانند بيشتر اطاعت مى كنند ومانند ساير بندگان خدا بيشتر به خير وصلاح مى پردازند، بيشتر مى ترسند، وبيشتر اميد مى دارند، آن وقت چگونه مشركين ايشان را آلهه خود مى گيرند.

والبته معناى بدى نيستند، در صورتى كه سياق آيه با آنها بسازد، ليكن آنطور كه بايست سازگارى ندارد، هر چند كه معناى دوم به سياق آيه از اولى نزديك تر است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 13 صفحه : 181

پاسخ5:

اولئک ، اسم اشاره است که می تواند همراه مشار الیه بیاید و می تواند جانشین آن شود، در این صورت در دستور فارسی به آن ضمیر اشاره می گویند.
اگر ترکیب نحوی جمله را معلوم کنیم، تکلیف مشارالیه اولئک هم مشخص خواهد شد.
"اولئک الذین یدعون" (اسم اشاره به همراه بند موصولی بعدش که حکم صفت دارد) مبتداست.
"یبتغون الی ربهم الوسیله" خبر جمله است. با این ترکیب معنای جمله کامل می‌شود و جملات ادامه نقش فرعی دارند.
یرجون رحمته/ یخافون عذابه عطف بر خبر جمله اند.
"ایهم اقرب" حال برای اولئک باید باشد (البته مطمئن نیستم باید اعراب قرآن ها را ببینم).
در این صورت، مشار الیه اولئک عبارت است از "الذین زعمتم من دونه".

که با بند موصولی "الذین یدعون" هم این پیوند تقویت شده است.


تفسیری که ترجیح می‌دهم اینطور است: اولئک الذین یدعونهم، یبتغون الی ربهم الوسیله. چون در آیه 56 فرمود به مشرکان بگو خدایان مزعومتان را (برای رفع حوایجتان) بخوانید، خواهید دید که کاری از آنها بر نمی آید. در ادامه و در توضیح آن آلهه، می فرماید آنهایی که (مشرکان ایشان را) می خوانند (هرچه هم مقرب باشند)، خودشان برای رفع حوایجشان دنبال توسل به خداوندند و رجا و خوف از خدا دارند.
نتیجه اینکه پس چطور شما از ماهیت هایی ذاتا مفتقر و نیازمند، تقاضای رفع نیازهایتان می کنید؟

خانم دكتر موسوي

پاسخ6:

اين موضوع كه معبودان باطلِِ مشركان،در قيامت سخن گفته و اعلام برائت از عابدانِ خود ميكنند ،در سوره هاي مختلف قران بيان شده است. از جمله در سوره فرقان:

وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَقُولُ أَأَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِي هَؤُلَاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِيلَ ﴿۱۷﴾

و روزى كه آنان را با آنچه به جاى خدا مى ‏پرستند محشور مى ‏كند پس مى‏ فرمايد آيا شما اين بندگان مرا به بيراهه كشانديد يا خود گمراه شدند (۱۷)

قَالُوا سُبْحَانَكَ مَا كَانَ يَنْبَغِي لَنَا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِيَاءَ وَلَكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ حَتَّى نَسُوا الذِّكْرَ وَكَانُوا قَوْمًا بُورًا ﴿۱۸﴾مى‏ گويند منزهى تو ما را نسزد كه جز تو دوستى براى خود بگيريم ولى تو آنان و پدرانشان را برخوردار كردى تا [آنجا كه] ياد [تو] را فراموش كردند و گروهى هلاك‏شده بودند (۱۸)

اقاي فرهنگ




کلمات کلیدی:تفسیر تدبر سوره اسراءبني‌اسراييل قران عذاب

ویرایش بوسیله کاربر 1398/08/21 09:16:49 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

مدیر تالار
fatemeh59 Offline
#2 ارسال شده : 1398/07/28 12:50:55 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 134

ترجمه و تدبر سوره اسراء: پرسشها و نكات تفسيري سوره بني اسراييل

سئوال :يكي از موارد اختلاف در ترجمه و تفسیر سوره اسراء،ایه 58 است

وَ إِن مِّن قَرْيَة إِلاَّ نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَـمَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَابًا شَدِيدًا كَانَ ذَ لِكَ فِى الْكِتَـبِ مَسْطُورًا _…_58_
و هيچ قريه اى ]: مجتمعى از مكلفان[ نيست مگر اينكه ما آن را پيش از روز رستاخيز هلاك كننده ايم، يا آن را (در صورت استحقاِق) به عذابى سخت دچار كننده ايم. اين (جريان) در كتاب (علم و حكمت و قدرت الهى) ثبت شده بوده است. _…_58_

مراد از #هلاکت یا #عذاب چیست؟

پاسخ 1-نظر تفسیر فرقان
آيه 58 ـ «معذبوها» در برابر «مهلكوها» نابودى مردمان را پيش از روز رستاخيز كه قيامت احياء است، دوگونه خوانده: 1ـ وسيله عذاب كه درباره گروههايى از كافران در گذشته تحقق يافته و مجدداً در قيام جهانى حضرت مهدى(عج) به گونه اى شامل تر تحقق خواهد يافت، و در اين ميان هم احياناً چنين جرياناتى به وقوع مى پيوندد، و بعد دومش مرگ همگانى است كه نخست در جاى جاى جهان براى اين و آن، چه افراد و چه دسته هاى گوناگون، تحقق مى يابد، و چه مرگ و بى هوشى يكجاى آنان كه در نفخ صور با همان صداى جانكاه محقق مى شود،

و كسانى هم كه مرده اند نيز مشمول اين هلاكت آخرين هستند، بدين معنى كه اين هلاكت مرگ كلى همگانى است كه نسبت به هر دوى زندگان و مردگان حالت صعقه و بيهوشى خواهد بود، كه از مرگهاى عادى فراتر است، و چنانكه مردگان از زندگى برزخى به اين صعقه و بيهوشى انتقال يافته و اينگونه هلاكت مى يابند، زندگان نيز بدون انتقالى برزخى مستقيماً به حالت صعقه و بيهوشى مى روند كه اينان هرگز برزخى هم ندارند زيرا برايشان هيچ فاصله اى بين مرگ از دنيا و مرگ همگانى هنگام مرگ كل جهان نيست.

و از جمله ادله اين مرگ دوم (صعقه) آياتى از قبيل "و نفخ فى الصور فصعق مَن فى السموات و الارض الا من شاء الله" (39:60) است، كه "من فى السموات و من فى الارض" كل زندگان را در كل جهان در زندگى رسمى دنیاشان كه آشكار است يا در زندگى باطنى و برزخى جهان كه پنهان است، اين صعقه و بيهوشى هر دو را بر مى گيرد.

پاسخ 2-نظر الميزان:
الف-مى گويند: عذاب شديد هميشه به معناى آن عذابى است كه قومى را مستاءصل ومنقرض كند آن وقت در اين آيه كه در مقابل عذاب شديد مساءله هلاكت را قرار داده لابد معنا و مراد از هلاكت مرگهاى طبيعى و تدريجى افراد است

ب-مراد از هلاك در اين آيه همان تدمير به عذاب استيصال در آن آيه است چنانچه از ابى مسلم مفسر هم نقل شده ومراد از عذاب شديد عذاب آسان تر است از قبيل عذاب قحطى يا گرانى كه باعث جلاى وطن ويا خرابى عمارتهاى آن قريه شده ، ويا بلاها ومحنت ديگر است .

پاسخ 3:

در ایه 58 در اینکه مراد از مهلکوها او معذبوها عذابا شدیدا چیست،اختلاف نظر وجود دارد
برخی مهلکوها را مرگ طبیعی افراد یک قوم گفته اند اما در قران این کلمه(هلاك) دلالت بر مرگ جمعی قوم و عذاب انها دلالت دارد

از جمله در ایه 16 همین سوره اسراء که اهلاک قریه را باعذاب ویران کننده بیان کرده است.
وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًا {16}و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم خوشگذرانانش را وا مى‏داريم تا در آن به انحراف [و فساد] بپردازند و در نتيجه عذاب بر آن [شهر] لازم گردد پس آن را [يكسره] زير و زبر كنيم {16}
یا ایه 31 سوره عنکبوت در خصوص عذاب قوم لوط:انا مهلکوا اهل هذه القریه و یا سوره قصص ایه 59:و ماکنا مهلکی القری الا و اهلها ظالمون

عذاب شدید در قران نیز هم برای عذابهای دنیوی بکار رفته و هم عذابهای اخروی.
ترکیب هلاکت و عذاب شدید نیز یکبار دیگر در سوره اعراف در مورد بنی اسراییل استفاده شده است:
واذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکهم او معذبهم عذابا شدیدا
که با توجه به سیاق هر دو ایه سوره اعراف و اسراء،بنظر میرسد به عذابی کمتر از هلاکت و نابودی قوم در دنیا اشاره دارد.که با توجه به ایات ابتدای سوره میتوان جنگ و غلبه اقوام دیگر را مصداقی از عذاب شدید دانست.


اقاي سيدكاظم فرهنگ

ویرایش بوسیله کاربر 1398/08/12 09:49:18 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#3 ارسال شده : 1398/07/29 10:08:44 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 134

ترجمه و فهم سوره بني اسراييل: نكات و پرسشهاي مهم تفسيري سوره اسراء از تفسير الميزان

1-مراد از عجول بودن انسان چيست؟

بيان اينكه انسان عجول بوده وآنسان كه در طلب خيرات است در پى شر نيز مى باشد(ويدع الانسان بالشر دعائه بالخير)

بنابراين مقصود از اينكه فرمود: ((انسان عجول است (( اين خواهد بود كه اووقتى چيزى را طلب مى كند صبر وحوصله به خرج نمى دهد، در جهات صلاح وفساد خود نمى انديشد تا در آنچه طلب مى كند راه خير برايش مشخص گردد، واز آن راه به طلبش اقدام كند بلكه به محض ‍ اينكه چيزى را برايش تعريف كردند ومطابق ميلش ديد با عجله و شتابزدگى به سويش مى رود ودر نتيجه گاهى آن امر، شرى از آب در مى آيد كه مايه خسارت وزحمتش مى شود، وگاهى هم خيرى بوده كه از آن نفع مى برد.

اين آيه وآيات بعديش در سياق توبيخ وسرزنشى است كه ناشى از منت نهادن خداى تعالى در آيات قبل است كه مساءله ((هدايت اقوم (( را به رخ بندگانش مى كشد، گوئى كه فرموده است : ما كتابى نازل كرديم كه شما را به سوى ملتى اقوم هدايت مى كند وگروندگان به آن ملت وكيش ‍ را به سعادت وبهشت مى رساند وبه سوى اجرى عظيم وخيرى كثير ارشاد مى كند،وليكن جنس بشر عجول است وبه خاطر همين عجله اش ميان خير و شر فرق نمى گذارد، بلكه هر چه برايش پيش بيايد همان را مى خواهد و در طلبش برمى خيزد، بدون اينكه خير وشر را از هم جدانموده وحق را از باطل تشخيص دهد، در نتيجه به همان نحوى كه عاشق خير است ، شر را نيز به همان وجه طلب مى كند، وهمانطور كه بايد بر سر حق سر وسينه بشكند بر سر باطل هم مى شكند.

2- فقط دعا ودرخواست حقيقى از خداى سبحان مستجاب است

توضيح اينكه : خداى تعالى كه گفتارش حق است فرموده : ((اجيب دعوة الدّاع اذا دعان (( ونيز فرموده : ((ادعونى استجب لكم (( واين گفتار خود را به هيچ قيدى مقيد نكرد، در نتيجه فهماند كه وقتى عبد با حالت جدى دعا كند وبا دعا بازى نكند وقلبش در دعا متوجه كسى جز خدا نباشد، بلكه از غير خدا قطع ومتوجه وملتجى به درگاه اوشود، البته اوهم دعايش را مستجاب مى سازد.

آنگاه در ذيل آيات مورد بحث انقطاع مزبور را به عنوان متمم حجت بيان نموده وفرموده است : ((واذا مسّكم الضّرّ فى البحر ضلّ من تدعون الاايّاه فلمّا نجيكم الى البر اعرضتم (( يعنى شما در هنگام برخورد با پيشامدهاى دريائى بطور كلى از هر چيزى منقطع گشته با راهنمائى فطرتتان متوجه درگاه پروردگار مى شويد، وخدا دعاى شما را اجابت نموده وبه سوى خشكى نجاتتان مى دهد.

واز احتجاج مزبور چنين استفاده مى شود كه وقتى اميد بنده اى از هر چيز وهر كس منقطع گردد واز صميم دل وقلبى فارغ وسالم روبه درگاه خدا ببرد خداوند دعايش را مستجاب مى كند.
در حالى كه اگر توجه خود را ازدرگاه خدا منقطع ساخته وروبه سوى غير خدا آورد هر چه هم از صميم قلب دعا كند دعايش را مستجاب نمى كند، البته نه اينكه مى تواند ونمى كند، بلكه نمى تواند مستجاب كند.
وبا اين حال ديگر جائى براى معارضه مذكور نمى ماند، براى اينكه اين تفاوت براى ايشان وجدانى است كه هر چه خدايان خود را بخوانند دعايشان را مستجاب نمى كند، ولى اگر در دريا سرگردان شوند، وبه شرف غرق برسند، وخداى را بخوانند خداوند نجاتشان مى دهد، وبه خشكيشان مى رساند، واين معنا را خودشان هم اعتراف دارند، مساءله دريا مثال بارزى بود كه به عنوان نمونه آورديم ، وگرنه مسلمانان اگر در خشكى هم به اين طور كه در دريا اورا مى خوانند بخوانند قطعا نااميد نمى گردند.
خداى تعالى هم در كلام خود ميان دعاى مشركين به درگاه بتها ودعاى مسلمين به درگاه خداى سبحان مقابله نينداخته بود تا مشركين برگردند وبه عنوان معارضه بگويند هر دوقسم دعا در مستجاب نشدن مشتركند، بلكه قرآن كريم مقابله را ميان دعاى مشركين به درگاه بتها و دعاى ايشان به درگاه خداى سبحان انداخته بود كه در صورت نا اميدى از هر چيز وانقطاع ساير اسباب روبه آن درگاه نهاده دعايشان هم مستجاب مى شود.
نكته جالبى كه در اين احتجاج بكار رفته اين است كه حجت مزبور را با واسطه رسول گراميش القاء كرده وفرموده : ((توبه ايشان بگو(( تا اگر مشركين با اومناقشه كردند وگفتند در مستجاب نشدن دعا اين خدايان و خداى تومثل همند رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) خداى را بخواند ومستجاب بشود تا معارضه مشركين باطل گردد.

3-توضيح اينكه آلهه دروغين ، خود در جستجوى وسيله به سوى پروردگارشان هستند
تفاوت توسل ما به اوليا با توسل مشركان به بتها چيست؟

ومعنا (وخدا داناتر است ) اين است كه اين ملائكه وجن وانس كه مشركين معبودشان خوانده اند خودشان براى تقرب به درگاه پروردگار خود وسيله مى خواهند تا به اونزديك تر باشند وراه اورا بروند، وبه كارهاى اواقتداء كنند، همه اميد رحمت از خدا دارند ودر تمامى حوائج زندگى ووجودشان به اومراجعه مى كنند، از عذاب اوبيمناكند، از اومى ترسند ومعصيتش نمى كنند، در حالى كه عذاب پروردگارت محذور است وبايد از آن دورى جست .
ومساءله توسل ودست به دامن شدن به بعضى از مقربين درگاه خدا به طورى كه از آيه ((يا ايّها الّذين آمنوا اتّقوا اللّه وابتغوا اليه الوسيلة (( برمى آيد عمل صحيحى است وغير از آن عملى است كه مشركين بت پرست مى كنند،چرا كه آنان متوسل به درگاه خدا مى شوند، ولى تقرب وعبادت را نسبت به ملائكه وجن واولياى انس انجام مى دهند، وعبادت خداى را ترك مى كنند، نه اورا عبادت مى كنند ونه به اواميدوارند ونه از او بيمناك ، بلكه همه اميد وترسشان نسبت به وسيله است ، ولذا تنها وسيله را عبادت مى كنند، واميدوار رحمت وسيله وبيمناك از عذاب آن هستند آنگاه براى تقرب به آن وسيله ، كه به زعم ايشان يا ملائكه است ويا جن ويا انس متوسل به بتها ومجسمه ها شده خود آن خدايان را رها مى كردند، وبتها را مى پرستيدند، وبا دادن قربانيها به آنها تقرب مى جستند.
خلاصه اينكه ادعاى اصليشان اين بود كه ما به وسيله بعضى از مخلوقات خدا، به درگاه اوتقرب مى جوئيم ولى در مقام عمل آن وسيله را بطور مستقل پرستش نموده ، از خود آنها بيمناك وبه خود آنها اميدوار بودند، بدون اينكه خدا را در آن منافع مورد اميد، وآن ضررهاى مورد بيم موثر بدانند، پس در نتيجه بتها ويا خدايان را شريك خدا در ربوبيت وپرستش مى دانستند.


4-وَ إِن مِّن قَرْيَةٍ إِلانحْنُ مُهْلِكوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَمَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَاباً شدِيداً كانَ ذَلِك فى الْكِتَبِ مَسطوراً(58)
مى گويند: عذاب شديد هميشه به معناى آن عذابى است كه قومى را مستاءصل ومنقرض كند آن وقت در اين آيه كه در مقابل عذاب شديد مساءله هلاكت را قرار داده لابد معنا ومراد از هلاكت مرگهاى طبيعى و تدريجى افراد است ، ودر نتيجه معناى آيه چنين مى شود ((هيچ قومى نيست مگر اينكه ما مردمش را قبل از قيامت يا مى ميرانيم ويا به عذاب استيصال ومرگ دسته جمعى مبتلا مى كنيم تا بعد از آن قيامت را بپا كنيم (( همچنانكه در جاى ديگر فرمود: ((وانا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا(( ولذا بعضى گفته اند كه ((هلاك (( وى مربوط به قراء واقوام صالح ، و((تعذيب (( مربوط به قراء واقوام طالح است .

سنت الهى در اقوام گذشته : دعوت به حق ، به سعادت رساندن مؤمنان و هلاكت يا عذاب شديد منكران و طاغيان

مفسرين در اينكه آيه مورد بحث به چه وجهى متصل به آيه قبلى است گفته اند: كه اين آيه موعظه اى است كه همان مشركين را بعد از بيان توحيد ومعاد از عذاب خدا انذار مى كند، واز حوادث قبل از روز بعث پاره اى را كه دليل بر عظمت خداى سبحان است خاطر نشان مى سازد، تا مؤ يد مطالب قبل باشد.
ولى ظاهرا اين آيه معطوف ومربوط به جلوتر از آيات مورد بحث است ، يعنى آيه شانزدهم كه مى فرمود: ((واذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها...(( چون آيات اين سوره همواره بعضى به بعضى نظر داشته و عطف مى شود، وغرض عمومى از سراپاى اين سوره ، بيان سنتى است كه خداى تعالى در اقوام وملل داشته كه نخست ايشان را به سوى حق دعوت مى كرده ، آنگاه يك عده را كه پذيراى دعوتش گشته واطاعت كرده اند سعادتمند، وديگران را كه از در استكبار مخالفت وطغيان نمودند عقوبت مى نموده است ، وبنابراين مراد از هلاك در اين آيه همان تدمير به عذاب استيصال در آن آيه است چنانچه از ابى مسلم مفسر هم نقل شده ومراد از عذاب شديد عذاب آسان تر است از قبيل عذاب قحطى يا گرانى كه باعث جلاى وطن ويا خرابى عمارتهاى آن قريه شده ، ويا بلاها ومحنت ديگر است .

5- شيطان چگونه در مال و اولاد ادمي شريك ميشود؟ ايا استفزز بصوتك دلالت بر شيطاني بودن موسيقي دارد؟
شركت كردن شيطان با آدمى در مال وفرزند سهم بردن از منفعت و اختصاص است ، مثل اينكه آدمى را وادار كند به تحصيل مال كه خداوند آن را مايه رفع حاجت آدمى قرار داده از راه حرام ، زيرا در اين صورت هم آدمى از آن مال منتفع شده به غرض طبيعى خود نائل مى شود، وهم شيطان به غرض خود رسيده است ويا آنكه از راه حلال كسب بكند وليكن در معصيت به كار برند، ودر اطاعت خدا صرف نكند، پس هر دواز آن مال منتفع شده اند با اينكه اواز رحمت خدا تهى دست است .
ويا آنكه از راه حرام فرزندى براى آدمى به دنيا آيد، ويا از راه حلال به دنيا آيند وليكن به تربيت دينى وصالح تربيتش نكند وبه آداب خدائى مودبش نسازد، در نتيجه سهمى از آن فرزند را براى شيطان قرار داده و سهمى را براى خودش ، وهمچنين چيرهاى ديگر.

پس معناى آيه شريفه اين مى شود كه با آوازت از ذريه آدم هر كه را كه مى توانى گمراه وبه معصيت وادار بكن ، كه البته به حكم آيات سوره حجر كسانى خواهند بود كه ابليس را دوست داشته وپيرويش كنند، و گويا ((استفزاز با آواز(( كنايه از خوار كردن آنان با وسوسه هاى باطل و خالى از حقيقت است ، واينكه وضع شيطان وپيروانش وضع چوپان و رمه را دارد كه با يك صدا به راه مى افتند، وبا صدائى ديگر مى ايستند و معلوم است كه اين صداها آوازهائى بى معنى است .
واينكه فرمود: ((واجلب عليهم بخيلك ورجلك (( معنايش اين است كه براى به راه انداختن آنان به سوى معصيت به لشگريانت اعم از سواره نظام وپياده نظام دستور بده تا پيوسته بر سر آنان بزنند،

واين گويا اشاره است به اينكه لشگريان شيطان بعضى شان تندكار و بعضى كندكارند، همچنانكه وضع هر لشگرى همينطور است بعضى سواره وبعضى پياده اند، پياده ها را به كارى مى گمارند كه حاجت به سرعت عمل نداشته باشد.


تفسير الميزان

ویرایش بوسیله کاربر 1398/08/12 10:33:30 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#4 ارسال شده : 1398/07/30 06:34:50 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 134

ترجمه،تدبر و فهم سوره اسراء نكات و پرسشهاي مهم تفسيري سوره بني اسراييل

1-ايا اينكه خدا را با اسم هاي مختلف بخوانيم،شرك نيست؟
ضمير ((له (( در جمله ((فله الاسماء الحسنى (( به ذات خدا كه از هر اسم ورسمى متعالى است برمى گردد، نه به دواسم ((اللّه (( و ((رحمان ((، زيرا مراد از آن دو- همانطور كه گفتيم - دواسم است ، نه ذات متعالى كه همان مسمى به آن دواسم است ، زيرا معنا ندارد كه كسى بگويد: ((هر يك از دواسم را بخوانيد، بارى براى آن اسم همه اسماء حسنى ويا بقيه اسماء حسنى هست (( پس معناى صحيح همين است كه بگوييم : هر يك از اسماء خدا را بخوانيد مانعى ندارد، چون همه آنها اسماء اوهستند، چون تمامى آنها حسنايند واسماء حسنى هم تماميش از خداست ، واين اسماء وسايل خواندن خدايند، چه خود خدا را بخوانيد، چه آن اسماء را هيچ فرقى ندارد، چون اسماء مذكور تنها اسماء اويند، واسم آئينه ونماياننده مسمى وعنوان اواست -

اين آيه از آيات برجسته قرآنى است كه آن حقيقتى را كه قرآن كريم از مساءله توحيد ذات وتوحيد عبادت در قبال ديد وثنيت (دوگانه پرستى ) نسبت به توحيد در ذات وشرك در عبادت مى بيند آشكار وروشن مى سازد

به نظر وثنى ها خواندن هر اسمى از اسماء خدا پرستيدن همان اسم است ، يعنى پرستيدن فرشته يا جنى است كه مظهر آن اسم است ، و همان جن وملك اله ومعبود آن عبادت است ، وتعدد خدايان از همين جا ريشه گرفته است ، چون دعاها انواع زيادى داشته ، وزيادى انواع دعاها هم به خاطر زيادى وتعدد انواع حاجات بوده ، وبه همين جهت وقتى يكى از مشركين شنيد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) در نمازش مى گفته يا اللّه ، يا رحمن گفته بود: به اين بى دين نگاه كنيد كه ما را از پرستيدن دواله منع مى كند آن وقت خودش دواله را مى خواند.

آيه شريفه مورد بحث اين حرف را رد مى كند ووجه خطاى اين اعتقاد را هم بيان مى نمايد كه اين اسماء، اسماء متعددى براى خدا ومملوك صرف اويند،
نه اينكه خودشان اله مستقل بوده در ذات وصفات از او جدا باشند، وخود ذات وصفات جداگانه اى دارا باشند وجز وسيله بودن براى پرستش خداى يگانه خاصيت ديگرى ندارند، وخواندن آنها خواندن اواست ، وتوجه به سوى آنها توجه به سوى اواست ، زيرا معقول نيست كه مسمى از اسم جدا باشد. پس اين اسماء صرفا طريق به سوى خدا وراهنماى به سوى اوووجه اويند كه به وسيله آنها براى غير خود جلوه مى كند، پس خواندن خدا به وسيله اسماء متعدد منافات با توحيد در عبادت ندارد.

2-معناي شاكله چيست؟قُلْ كلُّ يَعْمَلُ عَلى شاكلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سبِيلاً(84)

● معناى ((كل يعمل على شاكلته ((

((شاكله (( - به طورى كه در مفردات گفته - از ماده شكل مى باشد كه به معناى بستن پاى چارپا است ، وآن طنابى را كه با آن پاى حيوان را مى بندند ((شكال (( (به كسر شين ) مى گويند، و((شاكله (( به معناى خوى واخلاق است ، واگر خلق وخوى را شاكله خوانده اند بدين مناسبت است كه آدمى را محدود ومقيد مى كند ونمى گذارد در آنچه مى خواهد آزاد باشد، بلكه اورا وادار مى سازد تا به مقتضا وطبق آن اخلاق رفتار كند.

ودر مجمع البيان گفته است : ((شاكله (( به معناى طريقت ومذهب است وقتى گفته مى شود: ((اين طريق داراى شاكله هااست معنايش ‍ اين است كه ((هر جميعتى از آن راه ديگرى براى خود جدا كرده اند((
گويا ((طريقه (( و((مذهب (( را از اين جهت ((شاكله (( خوانده اند كه رهروان ومنسوبين به آن دوخود را ملتزم مى دانند كه از آن راه منحرف نشوند.
بعضى ديگر گفته اند كه ((شاكله (( از شكل (به فتحه شين ) است كه به معناى مثل ومانند است ، بعضى ديگر گفته اند: اين كلمه از شكل (به كسر شين ) گرفته شده كه به معناى هيات وفرم است .
وبه هر حال آيه كريمه عمل انسان را مترتب بر شاكله اودانسته به اين معنا كه عمل هر چه باشد مناسب با اخلاق آدمى است چنانچه در فارسى گفته اند ((از كوزه همان برون تراود كه در اوست (( پس شاكله نسبت به عمل ، نظير روح جارى در بدن است كه بدن با اعضا واعمال خود آن را مجسم نموده ومعنويات اورا نشان مى دهد.

3-نماز را بايد بلند خواند يا آهسته؟ ولاتجهر بصلاتك ولا تخافت بها
معناى آيه اين مى شود كه : در نماز صدايت را خيلى بلند مكن وخيلى هم آهسته مخوان ، حد وسط را رعايت نما. واگر اين حد وسط را سبيل خوانده از اين روبوده كه مى خواسته اينطور نماز خواندن در ميان همه مسلمين رسم وسنت شود تا همه گروندگان به دين اسلام اين گونه نماز بخوانند.

البته اين در صورتى است كه مراد از ((بصلاتك (( تك تك نمازها بطور استغراق باشد واما اگر مراد از آن مجموع نمازها (وشايد هم اين ظاهرتر است ) باشد در اين صورت معناى آيه اين خواهد شد كه در همه نمازها جهر مخوان ودر همه آنها اخفات مكن ، بلكه راه ميانه را اتخاذ كن ، كه در بعضى جهر ودر بعضى اخفات كنى . واين احتمال با آنچه در سنت اثبات شده ، كه نماز صبح ومغرب وعشاء بلند وظهر وعصر آهسته خوانده شود، مناسب تر است . وبعيد نيست كه اين وجه با در نظر گرفتن اتصال ذيل آيه به صدر آن وجه موافق ترى باشد، چون در صدر آيه مى فرمود: به هر اسمى مى توانى خدا را بخوانى ودر اين ذيل مى فرمايد بلند كردن صدا در نماز معنايش متعالى بودن وبالابودن خدا است وآهسته خواندن آن معنايش نزديك بودن اواست ، حتى نزديك تر از رگ قلب ، پس به هر دوقسم ، نماز خواندن ، اداء حق همه اسماء خدا است


ترجمه تفسير الميزان جلد 13

ویرایش بوسیله کاربر 1398/09/05 07:34:16 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#5 ارسال شده : 1398/08/01 12:56:24 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 134

تدبر و فهم سوره اسراء: نكات ترجمه و تفسيري سووره بني اسراييل

سئوال:بهترین ترجمه ایه 62 چیست؟

قَالَ أَرَءَيْتَكَ هَـذَا الَّذِى كَرَّمْتَ عَلَىَّ لَـلـِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَـمَةِ لاََحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُو إِلاَّ قَلِيلاً _…_62_

صادقی تهرانی:(ابليس) گفت: (خدايا) «آيا خود را (بخوبى) ديدى؟ (كه) اين كس را (نسبت) به من گرامى داشتى؟ اگر تا روز قيامت (عمرِ) مرا تأخير اندازى حتماً نسلش را - جز اندكى - همواره افسار خواهم كرد.» _…_62_

انصاریان: [سپس] گفت: مرا خبر ده این کسی که او را بر من برتری دادی [سببش چه بود؟] اگر تا قیامت مهلتم بخشی، بی تردید فرزندانش را جز اندکی لجام می زنم [و به دنبال خود به عرصه هلاکت و نابودی می کشم.]

خرمشاهی: [همچنين‏] گفت خواهى ديد كه همين كسى كه بر من برترى‏اش دادى اگر مرا تا روز قيامت بازپس دارى [مهلت دهى‏] همه زاد و رود او جز اندكى را از راه به در برم‏

فولادوند: [سپس] گفت به من بگو اين كسى را كه بر من برترى دادى [براى چه بود] اگر تا روز قيامت مهلتم دهى قطعا فرزندانش را جز اندكى [از آنها] ريشه‏ كن خواهم كرد

قمشه‌ای: گفت: با من بگو آیا این آدم خاکی را بر من فضیلت و برتری دادی؟ (ای خدا) اگر اجل مرا تا قیامت به تأخیر افکنی به جز قلیلی (چون معصومین و خواص مؤمنین) همه اولاد آدم را مهار می‌کنم (و به دار هلاک می‌کشانم).

مکارم شیرازی: (سپس) گفت اين كسي را كه بر من ترجيح داده‏ اي اگر تا روز قيامت مرا زنده بگذاري همه فرزندانش را جز عده كمي گمراه و ريشه كن خواهم ساخت!!

پاسخ1:
سلام
گفت(ابلیس) نظر تو چیست(ک کاف خطاب هست ؛ ای خدا درباره) این کسی که گرامی داشتی بر من، هر آینه اگر به تاخیر اندازی (اجل مرا) تا روز قیامت هر آینه به هلاکت اندازم البته البته نسلش را بجز اندکی

خانم انصاري

پاسخ2:
سلام.
ارایتک فقط یکبار در قرآن آمده
و آن هم خطاب به خداست

آیا اینگونه می‌توان گفت؟
شیطان به خدا گفت ببین که اینکه بر من برتری دادی قطعا اگر مهلتم دهی او را افسار زنم و مهار کنم

اقاي فرهنگ

ویرایش بوسیله کاربر 1398/08/13 01:11:27 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#6 ارسال شده : 1398/08/02 07:11:02 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 134

ترجمه و تدبر سوره اسراء:نكات مهم تفسيري سوره بني اسراييل

اساسی¬ترین قوانین

در این سوره اولین «احکام» بیان شده است.
ظاهراً مجتمع مسلمین در مقطع نزول این سوره به حدی از رشد و بلوغ رسیده که دیگر شایسته «وضع مقررات» شده است.
البته قبلاً در سوره¬های معارج و مؤمنون نوعی «چک لیست» دیدیم، اما آنها جنبه اخلاقی و ارشادی داشتند و «برای عموم» نبودند بلکه الگوهای ارائه شده¬ای بودند تا کسانی که استعداد و تمایل بیشتری برای رشد دارند، خود را از روی آنها بسازند.
اما آیات این پاراگراف کاملاً فرق می¬کند و «برای عموم» است و چون ساده و عام است می¬توان آنها را «قانون اساسی مجتمع اسلامی» خواند و البته چون فقرات آن واضح و بی¬ابهام است شرح چندانی نمی¬طلبد.
فقط می¬توان گفت که حتی هر خوانند کم دقتی هم می¬فهمد که چیزهائی در آن هست که از نظر قانون¬گذار «مهمترین» است و چیزهائی هم هست که «بسیار مهم» است و چیزهائی هم هست که «مهم» است. مثلاً:
مهمترین¬ها: 1- توحید با سه بار تأکید (در آیه¬های 22 و 23 و 39)، 2- رعایت والدین با دو بار تأکید (در آیه¬های 23 و 24)، 3- رعایت ضعفا با چند بار تأکید (در آیه¬های 26 و 28 و 34)
بسیار مهم¬ها: 1- اعتدال و میانه¬روی (آیه¬های 26 و 27 و 29)، 2- اخلاص (آیه 25)، 3- توکل (آیه 31)، 4- رعایت حقوق دیگران (آیه 35)

مهم¬ها: 1- دوری از زنا (آیه 32)، 2- دوری از قتل (آیه 33)، 3- دوری از پیگیری چیزی که علمش را نداری (آیه 36)، 4- دوری از خودپسندی (آیه 37) ضمناً باید راجع به آنجاهائی که پیامبر(ص) مورد عتاب ( یا هشدار خیلی شدید) قرار گرفته ، (آیه 22 و 39) به توضیحی که درسوره عبس عرض کرده ایم توجه کنید .

چرا برخی آیات خطاب به جمع و برخی خطاب به شخص مفرد است؟
از آیات همین پاراگراف معلوم میشود برخی از اموری که بعدا صراحتا گناه قلمداد شد و ممنوع گردید ، در هنگام نزول این آیات شایع بوده و هنوز زود بود که شارع مقدس به آنها بطور سفت و سخت بپردازد.
اینها مواردی است که به صیغه جمع ذکر شده،
اما ، در همین زمان مواردی هم وجود داشته که فقط در سطح نخبگان و سردمداران مورد ابتلاء بوده ، و گرچه اهمیت آنها چه بسا از اهمیت موارد نوع اول (از لحاظ تاثیرگذاری روی زندگی و جریان امور) بیشتر هم بوده ، اما مرتکبین آنها ، به علت اشتغال به مناصب بالاتر ، از لحاظ تعداد ، کمتر از بقیه بوده و میباشند (و در قوم و قبیله خویش به نسبت بقیه تک حساب میشوند) خطاب های مفرد مربوط به اینها است .

مأموریت اصلی قرآن
قرآن کریم علیرغم آنهمه لطایف و ظرایفی که دارد و تاکنون در طول این چهارده قرن، گوشه¬های کوچکی از آن ظاهر شده، مأموریت اصلیش همان دو مورد فوق است یعنی بشارتِ پاداشِ مؤمنانِ دارایِ عملِ صالح ، و هشدار به کسانی که به آخرت ایمان ندارند.
بنابراین، «چیزی که استوارتر است» را باید در همین دو نکته جستجو کرد.
یعنی اینکه «چیزی که استوارتر است»، همان زندگی بعدی و اخروی است.
و بالاخره یعنی اینکه قرآن هدایت می¬کند که در آن زندگی بعدی اوضاع و احوال خوب و شایسته¬ای احراز شود.
البته این معارفِ بالائی که در قرآن مطرح است پس از درک امکان حیات اخروی و در اثر توجه به آن (و کنجکاویِ حاصله از آن) مورد توجه واقع میشود.
چنانکه ملاحظه می¬فرمائید، ایمان را کلی ذکر کرده و آن را کافی ندانسته و مشروط به عمل صالح نموده، اما بی¬ایمانی را در رابطه با آخرت برجسته کرده است.
نکته¬اش هم این است که بی¬ایمانی به آخرت، ریشه همه بی¬ایمانی¬ها و سپس ریشه کفرها و تکذیب¬ها و پس از آن ریشه همه خلافکاری ها و بزه ها و جنایات و غیره و غیره است.

خیر وشر
خیر در اینجا به معنی (چیزی که به نظر خیر می آید) است، و شر هم همینطور.
منظور آیه این است که اکثریت انسان ها در اثر عجله ذاتی خویش در شناخت خیر و شر واقعی دقت لازم را نمیکنند و دنبال چیزی میروند که برایشان بد است.


ذکر مصادیق افاده حصر نمی¬کند
در این پاراگراف به ذکر چند نمونه دیگر از نعمت¬های عمومی الهی می¬پرازد تا مخاطب را متوجه این معنی کند که این نعمت¬هائی که به تداوم آنها عادت کرده و از فرط عادت متوجه اصل آنها نیست، چقدر در زندگی او مهم است و اگر نبود زندگی و تمدن بشری به این پایه از رشد و تکامل نمی¬رسید تا بشر متوجه و متنبه شود و یاد صاحب نعمت بیفتد و به پیامبر(ص) و رسالتش بگرود.
نعمت¬های مورد اشاره این پاراگراف، امکان جابجایی در روی کره زمین از طریق «سواری» است، اعم از اینکه در خشکی یا دریا باشد که این خاص انسان است.
نعمت دیگر علم مستقیم بیواسطه¬ایست که بشر نسبت به خداوند دارد و این علم در هنگام ناراحتی¬ها ظاهر می¬شود و پس از رفع ناراحتی¬ها در اثر سوء اختیارشان به فراموشی سپرده می¬گردد.
نعمت دیگر سکون و ثبات حیات در روی زمین است که از اضطرابات شدید و زلزله-های عظیم و طوفان¬های قوی و غیره ایمن است و اگر اینطور نبود تمدن بشر نه تنها به این پایه نمی¬رسید بلکه اساساً شکل نمی¬گرفت.
نعمت دیگر برتریی است که خداوند به انسان داده و او را بر زمین و مواهب آن و موجودات و مخلوقات آن مسلط نموده که می¬تواند در آن جاده¬ها باز کند و سدها بسازد و کشاورزی کند و حفاری و کشفیات بعمل آورد و اینها همه مخصوص انسان است و اگر اینها نبود تمدن بشر شکل نمی¬گرفت.
اینها و هزاران هزار نعمت دیگر، دست به دست هم داده¬اند تا بشر به این حد از رشد و تکامل برسد و همه اینها از خداوند است و بشر از این نعمت¬ها بعلت عادت کردن به آنها غافل است و غفلت او موجب غفلت از صاحب نعمت نیز می¬شود و با این تذکرات بشر را دعوت به فکر در این نعمت¬ها می¬کند تا به صاحب نعمت متوجه شود و در نتیجه به پیامبر(ص) و دعوت او گرایش یابد.

شیطان- ابلیس
از آیات 61 تا 65 بوضوح این مطالب فهمیده می¬شود:
1- ابلیس منحصراً آن شخصی است که در آسمان¬ها و همراه ملائکه بود اما شیطان در این جهان است.
2- حوزه عمل ابلیس منحصراً مربوط به آدم بوده، اما حوزه عمل شیطان¬ها کل انسان-هاست.
3- طرز کار ابلیس و شیطان ورود مستقیم فیزیکی در حوزه خصوصی افراد انسانی نیست بلکه طرز کار آن¬ها از طریق نفوذ در تصمیمات آنها است.
بعبارت دیگر حوزه فعالیت شیاطین ذهن آدمی است نه جهان فیزیک.
برای مطالعه دقیق¬تر، توجه خواننده محترم را به کتاب «پیدایش انسان، برگزیدگـــی آدم، ماهیت شیطان» در سایت جلب می¬کنیم.
4 – ابلیس که پدر بزرگ شیاطین است موجود کم شعور و ساده لوحی بوده، چطور ممکن است کسی که حتی یک شعور متوسطی هم داسته باشد با خداوند که لحظه به لحظه اصل وجودش را از او دارد اینقدر بی ادبانه صحبت کند و اینقدر هم نفهم باشد که این کارهائی را که میگوید چنین و چنان خواهم کرد با نیروی چه کسی خواهد کرد و در محدوده و قلمرو چه کسی؟
به عبارت دیگر ابلیس نیز مانند اکثر انسانها، «جهان» را مستقل از خداوند می بیند و فکر میکند که میشود بدون نیروی الهی در جهان کاری صورت داد.


بالا بودن شأن روح
البته بطور قطع معنی «روحِ» مطرح در آیه 85، به آن معنی که ما معمولاً به کار می-بریم (یعنی «جان آدمی» یا «روان آدمی») نیست زیرا کلمه قرآنیِ مفهوم اخیر «نفس» است.
چیزی که مورد بحث آیه 85 است همان چیزی است که در «تنزل الملائکه و الروح» و «نزل به الروح الامین» و امثال آن ذکر شده است، و مصداق دقیق آن همان کسی است که در پاراگراف اول سوره نجم بطور مشروح و مفصل درباره¬اش بحث شد، یعنی وجود مقدس جبرئیل امین که رئیس سیستم وحی¬رسانی الهی است که بعداً نیزدرقرآن بسیار مورد اشاره قرار گرفته است، مثلاً در پاراگراف¬های انتهایی سوره تکویر، و جاهای دیگر.
اینکه در آیه 85 فرموده شأن آن بالاتر است که در محدوده علم شما (یعنی علم انسان) قرار گیرد به این خاطر است.
علت آن هم این است که «وحی» نسبت به جهان ما «محیط» است و ما نسبت به آن «محاط» می¬باشیم و اساساً امکان این که نسبت به آن علم پیدا کنیم وجود ندارد. (بلاتشبیه، همان طور که جنین نمی¬تواند راجع به این جهان علمی پیدا کند، یا ما نمی¬توانیم راجع به ذات اقدس خداوندی علمی داشته باشیم)

همنوعیِ فرستادگان و قوم آنها
از آیه 95 فهمیده می¬شود که رسولان الهی باید حتماً از جنس همان کسانی باشند که بسوی آنها فرستاده شده¬اند.
ظاهراً اگر غیر از این باشد، پذیرش رسالت آن فرستاده آسانتر شده و فرق کافر و مؤمن مشخص نمی¬شود و یکی از مقاصد ارسال رسل که همان امتحان مردم از لحاظ اطاعت اوامر الهی باشد از بین می¬رود.


نگاه كلي به سوره اسراء
در پاراگراف 1 که ابتدای ورود به سوره است شرحی از نشان دادن بعضی ازآیات الهی درجهت آموزش و کمک و تقویت مواضع رسولانه به پیامبر – ص – میدهد .

در پاراگراف 2 می فرماید : یهودیان در خلاف جهت تعالیمشان درگیری¬هائی داشته و دارند و خواهند داشت که بالاخره به شکست کامل و اضمحلالشان منجر خواهد شد .

در پاراگراف 3 می فرماید : ای پیامبر ! همه جور به تو کمک کرده ایم ، این قرآنی که تو رابه آن مجهزکرده ایم یکی ازمصادیق بارز کمکهای ما است ولی به خاطرداشته باش که این قرآن شرط لازم هدایت است نه شرط کافی . و ای کافران! چرا نگاه خود را به زندگی خراب می کنید و بجای اینکه به راه این رسول واین قرآن بیائید ، چیزی را طلب میکنید که به ضررتان است؟ و ای پیامبر ! قوانین ماراجع به هلاکت جوامع وچگونگی بدست آوردن خواسته های دنیوی واخروی اینهاست .

در پاراگراف 4 تذکرات همه جانبه¬ای به پیامبر (ص) و مسلمانان میدهد و می فرماید برای اینکه بتوانیدحضورموثری درجهت ارتقای خویش وسایرین داشته باشید لازم است این صفات را احرازکنید .
درپاراگراف 5 می فرماید : نظام فکری شرک نامعقول است و ای کافران ! ازاین لجبازی هادست بکشید و به ایمان به خداوند یگانه که معقول ومنطقی است بگرائید.

در این پاراگراف می فرماید : ای پیامبر! به آنها اهمیتی نده ، اشکال از خودشان است و اینطورنیست که تو یا این قرآن ، «هرکسی» را بتوانید هدایت کنید و موضوع قیامت هرچه باشد موضوع سنگینی است وتونباید انتظارداشته باشی فورا آن راجذب کنند . باید حوصله کنی ، بایدگفتگوکنی ، و به پیروانت بگو به مسلمانی خویش مغرورنشوند ، وبه مشرکان هم بگو «خدایان» تان نمیتوانندمشکلی را از شما حل کنند . و بر مدت عمر جوامع بشری و ارائه معجزات الهی، قوانینی حاکم است و از رفتاراین کافران ناراحت نباش . به عکس تصوراتشان ، نه تنها نباید چندان ازاوضاع خویش مطمئن باشند ، بلکه شایسته اســــت در باره موضوع آن خوابی که دیده ای خیلی هم برخویش نگران باشند .

در پاراگراف 6 می فرماید : ای پیامبر ! مخالفانت فعلا تحت تاثیر شیطان هستند و قلمرو او نیز حوزه ذهنی آنهاست ، قلمرو توهم همان حوزه است ، لذا پایداری کن تا کم کم بقدر ممکن او را عقب برانی .
و نیز می فرماید : ای کافران ! صاحب این نعمت ها را به یاد بیاورید و رسولـــش را تکذیب نکنید بلکه به او بگروید تا به نعمت های بزرگ تر اخروی هم برسید و اینکه شما را برای بزرگی و بزرگواری آفریده ایم ، قدرخود بدانید و رفتاری کنیدکه درخور آن باشد و ای کافران ! اگر قدرنعمت ها را (که درپاراگراف های قبــل ذکرشد) نشناختید معلوم میشود چشم حقیقت بین شما کوراست ، لذا درجهان بعدی وضع بدتری خواهید داشت .

درپاراگراف 7 می فرماید : ای پیامبر ! لازم نیست به جهت پیشبرد رسالتت کوچک ترین امتیازی به مخالفانت بدهی . وظیفه توفقط رساندن پیام است ، نگران نتیجه بخشیِ آن مباش ، و بدان که قسمت¬هایی از قرآن در عین حال دارای دو اثر متضاد است ، ضمنا برای اینکه قوام شخصیتیِ حداکثری راکه برای این موضوع لازم است ، پیداکنی ، این عبادات راپیشه کن .

در پاراگراف 8 می فرماید : ای پیامبر جواب کافران و سایرمخاطب ها که شبهه ها وسوالاتی مطرح میکنند این است .
در این پاراگراف می فرماید: ای پیامبر! مطمئن ومحکم باش، آنها نمیتوانند دردشمنی باآیات ما ازحد معینی فراتر بروند، لذا باجدیت کامل رسالتت را پی گیر، و علیرغم اینکه قرآنی که به تو داده ایم دربالاترین قله ارزشهاست و ناآگاهان گرایشی به آن نشان نمیدهند اهمیتی مده، خودت نیز برای اینکــه از این پس با مشکلات رسالتت موفق تر برخورد کنی این رژیم عبادتی را در پیش بگیر.

از تفسير اقاي جمال گنجه اي

ویرایش بوسیله کاربر 1398/08/18 04:44:59 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#7 ارسال شده : 1398/08/03 11:49:33 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 134

تدبر و فهم سوره اسراء: نكات تفسيري سوره بني اسراييل

1-منظور از مسجدالاقصي چيست؟ تعبيري متفاوت از اقصي

"من المسجد الحرام" جايگاه اين معراج را خود مسجد الحرام معرفى كرده كه والاترين مساجد است و "الى المسجد الاقصى" نيز بالاترين مساجد آسمانى را كه در سدرة المنتهى است معرفى نموده و "باركنا حوله" كه تمامى اطراف اين مسجد #الاقصاى ِ معراجى را شامل است، كل جهان هستى را در بر دارد، گرچه اين بركت ها بر حسب درجات اين مكانهاى حول مسجد الاقصى داراى درجاتى است.

«الاقصى» كه صفت اين مسجد است ـ و به اصطلاح افعل تفضيل مطلق مى باشد ـ آنرا دورترين مساجد كونى زمينى و آسمانى نسبت به مسجد الحرام خوانده، و روى اين اصل مسجد الاقصى زمينى نيست، اگرچه سير نخستين معراجى حضرتش از همين مسجد الاقصاى زمينى بوده است و سپس به اقصاى آسمانى صعود فرمود، و اينكه اينجا نيز مسجد اقصى ناميده شده است، بر مبناى دورتر بودن اين مسجد است كه پايان سير حضرتش از مسجد الحرام و قدس همان مسجد اقصاى آسمانى بوده است.
دورترين مساجد زمينى به المساجد الحرام مسجد كوفه است و بر حسب رواياتى در زمان حضرت نوح نيز وجود داشته كه "فار التنور" نيز به حساب بعضى از معانيش از همانجا بوده است.
در هر صورت "المسجد الاقصى" كه پايان سير معراجى آن حضرت است همان دورترين مساجد كونى است كه در "سدرة المنتهى" جاى دارد و اين هم به معناى منتهاى كون تكليفى است كه فوِ آن بخش دومين آسمان هفتمين است كه "عندها جنة المأوى" و بر حَسَب دو آيه قرآنى وسعت جنت المأوى به اندازه كل آسمانها و زمين است.

تفسير فرقان


مراد از ((مسجداقصى (( به قرينه جمله ((الّذى باركنا حوله (( بيت المقدس است وكلمه ((اقصى (( از ماده ((قصو(( واين ماده به معناى دورى است ، واگر مسجد بيت المقدس را مسجد الاقصى ناميده بدين جهت است كه اين مسجد نسبت به محل زندگى رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) ومخاطبينى كه با اويند از مسجدالحرام خيلى دور است ، زيرا محل زندگى ايشان شهر مكه است كه مسجدالحرام در همانجا است .

وجمله ((لنريه من آياتنا(( نتيجه اين سير دادن را بيان مى كند وآن اين است كه پاره اى از آيات ونشانه هاى خود را به وى نشان دهد، واين كه گفتيم : ((پاره اى (( به خاطر وجود كلمه ((من (( در كلام است .

وسياق كلام دلالت دارد بر اينكه آن آيات از آيات ونشانه هاى عظيمى بوده

تفسير الميزان


2-منظور از فسبح بحمدرب چيست؟
تسبيح به حمد اينجا و جاهاى ديگر ـ و نه تنها تسبيح با حمد ـ ناظر به اين حقيقت است كه نه تسبيح كلى نسبت به خدا شايسته است و نه حمد كلى، زيرا تسبيح كلى سر از سلب كلى خدا درمى آورد، چنانكه حمد كلى اش نيز او را شبيه ديگران مى گرداند، بلكه ميانگين اين دو كه تسبيح به حمد است شايسته آن ذات اقدس است كه با حمدش تسبيح گويانيم، مثلا اگر مى گوئيم «او موجود است» كه حمدِ وجودى اوست، وجود او را از وجود كائنات تسبيح و سلب مى كنيم، چنانكه علم، قدرت، حيات كه صفات ذاتى اوست و سمع، بصر، رحمت، و ... از صفات فعلى اش، بدين معنى است، كه گرچه او از نظر ذات و صفات داراى اين حقايق است ولكن از همه اينها كه در آفريدگان موجود است منزّه مى باشد كه "ليس كمثله شى" بدين معنى كه ذات و صفات ذات و صفات فعلى اش غير ذوات و ذاتيات و فعليات ديگران است، و با جمله اى كوتاه تر همه موجودات در تمامى ذوات و صفات و افعالشان، از صفات سلبيه خدايند، چنانكه خدا در تمام جهات از سلبيات كل كائنات مى باشد، و اين خود حقِ توحيد و توحيدِ حق است، و در هر صورت اين شعور تسبيح به حمد در كل آفريدگان بوده و همگانى است، آرى "سبحان الله عمّا يصفون الاّ عبادَ الله المطفين" (37:160) كه خدا از آنچه وصفش مى كنند منزه است جز بندگان اخلاص يافته ربانى با اراده و رحمت ويژه حضرت ربI كه آنان يا او ارا تسبيح به حمد مى كنند و يا بالاتر و عميق تر كه آنگونه كه شايسته اوست تسبيحش مى كنند، و تسبيحاتشان برتر از همه تسبيحهات و حمدشان والاتر از همه حمدهاست.


3-منظور و مصداق روح چيست؟
وَ يَسْـَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَ مَآ أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً _…_85_
و درباره ى روح ]: قرآن و ... [ از تو مى پرسند. بگو: «روح از كار (هاى) پروردگار من است و به شما از (كلّ) دانش جز اندكى داده نشده است.» _…_85_

آيه 85 ـ لفظ روح در بيست و يك آيه قرآن مانند عرش به همين تعداد در آياتى گوناگون آمده، كه روح هم عرش انسانيت است، و كلا روح به معناى درك و زندگى است، در بيست مورد ديگر روح معانى ويژه اى بر حسب قرائنى گوناگون دارد، مانند روح ايمان (58:22)، روح وحى (40:15)، روح القدس (102:16)، سرپرست فرشتگان (97:4) و نيز ساير ارواح، ولى در آيه مورد بحث روح كليت دارد، و در اختصاص هيچ يك از ارواح نيست، و درست است كه زمينه ويژه اش در اين آيه بر حسب جوّ خاصش، قدر مسلّم روح قرآن است، جز آنكه لفظ «الروح» بدون هيچ قيدى آنرا نسبت به كل ارواح در بعد دوم مطلق گرفته، وگرنه به جاى «الروح» روح القرآن و يا وحى القرآن بود كه صريح در مقصود ويژه بود، درست است كه روح قرآن روح الارواح است، جز آنكه نخست «يسئلونك» كه پرسشى است مستمر از هنگام نزول اين آيه تا پايان زمان تكلفى، از مقام آخرين وحى، و نيز لفظ مطلق «الروح» مقتضى همين عموميت سؤال است، روى اين اصل مى توان گفت كه كل مراتب دوازده گانه روح در اينجا مراد است، كه روح جماد، نبات، حيوان، جن، فرشتگان، انسان، ايمان، عصمت، وحى، عصمت برونى، روح القدس، و روح فرشتگان است، چنانكه در آياتى مانند آيه قدر ـ اين روح فرشتگان ـ چنان آمده كه "تنزل الملائكة و الروح" زيرا برابرى روح با فرشتگان، او را از فرشتگان جدا و ممتاز ساخته است.

اينجا ارواح جمادات و نباتات و حيوانات را از اين رو مشمول «الروح» كرده ايم كه آنها نيز مانند ديگر آفريدگان هميشه خدا را تسبيح به حمد مى كنند و چنانكه گذشت "ان من شى الاّ سبح بحمده" و بدون روح و ادراك تسبيح به حمد محال است.

4-
وَ لَـلـِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِى أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ بِهِى عَلَيْنَا وَكِيلاً _…_86_
و همانا اگر بخواهيم، بى امان آنچه را به سوى تو وحى كرديم بى چون (از يادت) مى بريم، سپس براى (حفظ) آن، عليه ما، براى خود كارسازى نيابى، _…_86_
آيه 86 ـ اين آيه گواهى روشن است بر اينكه مصداِق اهم روح كه مورد پرسش و پاسخ در آيه روح است همان روح قرآن مى باشد "و اوحينا اليك" همان است و نه ارواحى ديگر، چنانكه آيه هشتاد و هشت نيز بر اين حقيقت گواه است.

5-
وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَ لاَ يَزِيدُ الظَّــلِمِينَ إِلاَّ خَسَارًا _…_82_
و ما از قرآن آنچه را (كه هم) او براى مؤمنان (مايه ى) درمان و رحمتى است، به تدريج فرو مى فرستيم (اما) ستمكاران را جز زيانى نمى افزايد _…_82_
آيه 82 ـ در اين آيه قرآن براى مؤمنان به عنوان شفاء و رحمتى بزرگ آمده، كه شفاء بعد سلبى و به معناى عافيت از ناراوئى ها و نگرانى ها است، و رحمت بعد ايجابى است كه به جاى آنها تمام الطاف ممكنه الهى به اندازه كاوشها و كوششهاى معرفتى و عملى شامل مؤمنان خواهد بود، و در عين حال همين قرآن كه براى تن و روان مؤمنان شفاء و رحمت است، از براى ستمكاران ـ به ويژه از نظر روحيشان ـ زيان مى باشد.
كسانى كه از سالكان الى الله هستند و بر محور قرآن در راه او گامها بر مى دارند، همين قرآن با شرايط هر دو بعد سلب و ايجاب را در هر دو بعد تن و روانشان تضمين كرده، كه فطرتها، عقلها، فكرها، صدرها، قلب ها و فؤادها را و كل اعمال آنان را با بدن هاشان و دنيا و آخرتشان درخشش مى دهد، و اين تنوين در "شفاٌ و رحمةٌ" به اصطلاح تنوين تعظيم است كه همانگونه كه قرآن عظيم است و از هر عظيمى هم عظيم تر، شِفاء و رحمتش نيز از هر شفاء و رحمتى برتر و والاتر است.



از تفسیر فرقان

ویرایش بوسیله کاربر 1400/09/30 11:06:52 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#8 ارسال شده : 1398/08/06 06:45:59 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 134

ترجمه و تدبر سوره اسراء:نكات و پرسشهاي تفسيري سوره بني اسراييل:

پرسش:منظور از دلوك الشمس و غسق الليل در ايه 78 سوره بني اسراييل چيست؟ اين ايه به كدام يك از نمازهاي يوميه اشاره دارد؟

پاسخ1:
آيه 78 ـ در اين آيه اوقات نمازهاى پنجگانه بگونه اى بس لطيف ياد شده و چون سوره اسراء در مكه نازل گشته، روى اين اصل نمازهاى پنجگانه از فرائض مكيّه است،
و "قرآن الفجر" كه به معنى خواندنى فجر مى باشد در برابر چهار نماز ديگر كه از "لدلوك اشمس الى غسق اليل" مستفاء مى گردد داراى دو امتياز است: 1ـ اختصاص به نماز صبح پس از عموميت نمازهاى چهارگانه ديگر. 2ـ خواندنى بودن آن كه گوئى نمازهاى ديگر در مقابل نماز صبح اينگونه خواندنى نيست، مانند وحى به چهار پيامبر الوالعزم در برابر وحى آخرين بر پيامبر آخرين كه به نام «وصّى» و «وصبنا» آمده كه گوئى وحى بر آنها در مقابل وحى آخرين وحى نيست، مانند رسالت آن حضرت كه رسالت هاى گذشته در برابرش تنها مقدمه اى وانمود شده، از اينجا مستفاد مى گردد كه "صلاة وسطى" نيز نمونه بارزش نماز فجر است، چنانكه در آيه (2:238) به تفصيل گذشت.

"لدلوك الشمس" و نه "من دلوك ااشمس" يا "عند دلوك الشمس" دليل است بر شموليت آن نسبت به دو نماز ظهر و عصر ما بين زوال خورشيد تا غروب، چنانكه دو آيه ديگر "الى غروب الشمس" و "الى غروبها" اين وقت پايانى را براى نماز عصر مقرر داشته، و چون دلوك به معناى ميل از وسط آسمان است و «لام» در «لدلوك» به معناى ميل مماس و نه آغاز براى خورشيد مى باشد، روى اين اصل، جمله "لدلوك الشمس" از لحظه نخستين زوال شمس را تا غروب آن شامل است، و بر حسب آياتى ديگر اين زمان در اختصاص نماز ظهر و عصر است، بر خلاف بعضى روايات كه "دلوك الشمس" را غروب خورشيده ناميده، در صورتى كه غروب خورشيد پنهان شدن آن است و نه تمايلش، تمايل خورشيد دركل زمانهايى است كه خورشيد پيداست و رو به پنهانى مى رود، مگر اينكه اين پنهانى خورشيد در غروب در حاشيه اين تمايل روزانه مقصود باشد، كه در اين صورت نماز مغرب و عشاء هم مشمول "لدلوك الشمس" خواهد بود، و "الى غسق اليل" هم گواهى است بر اين شموليت.

"غسق اليل" بيانگر آخر وقت نماز عشاء است و «الى» در اين ميان اشاره اى است به وجود نماز ديگرى در شب كه همان مغرب است، چنانكه نماز عصر نيز مشمول "لدلوك الشمس" مى باشد كه عصرش تا غروب خورشيد و مغربش را از آغاز مغرب است، و چون «ليل» به معنى كل تاريكى در برابر روز مى باشد و «غسق» منتهاى تاريكى آن است، روى اين اصل آغاز «ليل» مغرب و پايانش نيز اخر تاريكى نزديك طلوع خورشيد مى باشد، و نه آنكه آخرش را طلوع فجر بدانيم كه اينجا زمان ميانه بين مغرب و طلوع فجر غسق نيست، بلكه بيش از نيم ساعت پس از غسق است، زيرا چنانكه اشاره شد «غسق» آخرين مرحله تاريكى است، و به عبارت ديگر همانطور كه آغاز "دلوك الشمس" آغاز ظهر است كه خورشيد در نهايت درخشش مى باشد، "غسق اليل" نيز به معناى وسط واقعى شب است كه آغاز كاستن آن مى باشد.

در "قرآن الفجر" كه دو مزيّت بيان شده علتش اين آمده است كه "ان قرآن الفجر كان مشهوداً": نماز صبح مشهو بوده است، يعنى فرشتگان شاهد آن بوده اند و نه انسانها، زيرا انسانها آن هنگام نوعاً خواب هستند ولى در چهار نماز ديگر نوعاً بيدارند، بنابراين ويژگى نماز صبح در مشهود بودن مربوط به فرشتگان خواهد بود، و اينجا جاى اين سؤال است كه مگر فرشتگان در نمازهاى چهارگانه ديگر حاضر وناظر نيستند كه اينجا شاهد و ناظرند؟ پاسخ اين است كه فرشتگان شب در نمازهاى شب شاهدند، سپس فرشتگان روز در نمازهاى روز، مى ماند نماز فجر كه هم روز است و هم شب، هم شب است و هم روز، بنابراين فرشتگان شب و روز در تعويض پُست پاسدارى و شهادت نمازها، هر دو نسبت به نماز فجر شاهدند.

از تفسیر فرقان

پاسخ2:

اهل لغت «دلوک» را تیرگی خورشید نزدیک به غروب آن، و «غسق» را سیاهی شب پس از پایان روشنی افق معنا کرده اند. لذا لدلوک الشمس الی غسق اللیل چیزی حدود نیمساعت است که ظرف زمانیِ نمازی است که آنحضرت مامور به اقامه آن برای تقویت روحی خویش شده بود تا بتواند در مقابل امواج سهمگین توطئه های فعالان کفر تاب بیاورد و ماموریت خویش را بطرزی شایسته به انجام برساند.
چنانکه عرض کردیم از دلوک الشمس تا غسق اللیل چیزی حدود نیمساعت است.
به قرینه، قرآن الفجر هم باید چنین چیزی باشد، یعنی باید ظرف زمانیی باشد که در آن نیز عبادتی انجام شود.

در سوره های قبلی (البته به ترتیب نزول) نیز تاییدی بر این می بینیم:
مثلا در سوره طور داریم: ومن اللیل و اِدبار النجوم (به عبادت بپرداز) که این ادبار النجوم می باید همان نقشی را داشته باشد که قرآن الفجر در اینجا دارد، و واضح است که ادبار النجوم در سوره طور ظرف زمان است،
همچنین در سوره دهر بازهم همین دو ظرف زمانی عبادت را برای انجام دو وعدهء عبادی می بینیم : بُکره و اصیلا.
یعنی قرآن الفجر تاکیدش به «مشخصات» فجر است از لحاظی که قید زمان است، شبیه به آنچه که بعدها – تقریبا 8 سال بعد - در سوره بقره، همین ذکر مشخصات فجر، از آن لحاظی که در آنجا و در تعیین مرز زمانیِ جوازِ خوردن و نوشیدن در ماه رمضان مورد نظر بوده، آن را اینطور مشخص نموده که « . . . حتی یتبین لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر . . » یعنی در بقره آن مشخصه از فجر که کمک میکند حد انتهائیِ جواز اکل و شُرب شناخته شود، در این آیه هم کلمه «قرآن» مشخصه دیگری را بیان میکند که طی آن، مدتی که این حالت در پدیده فجر برقرار است، شناخته شود.
یعنی به آنحضرت در آن آیه تذکر داده میشود که عبادت خاص شامگاهی خویش را در نیمساعتِ «لدلوک الشمس الی غسق اللیل» انجام بدهد و عبادت خاص صبحگاهیش را در «قرآن الفجر» انجام دهد.
البته با توجه به بحث فوق جمله «ان قرآن الفجر کان مشهودا» هم مفهوم میشود و معنی آن این خواهد بود که ظرف زمانیِ «قرآن الفجر» چیزی است که به عیان قابل تشخیص است.

از تفسير اقاي جمال گنجه اي

3-

دلوك: (بر وزن سلوك) ميل. «أَقِمِ الصَّلٰاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِليٰ غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً» اسراء: ۷۸ راغب ميگويد دلوك شمس بمعني ميل بغروب است. صحاح آنرا زوال گفته است و مراد از زوال ميل و انحراف خورشيد از وسط آسمان بطرف مغرب است و عبارت اخراي وقت ظهر ميباشد. قاموس آنرا غروب، زرد شدن، ميل و زوال از كبد سماء گفته است. طبرسي آنرا ظهر معني كرده و از ثعلب نقل ميكند كه معني آن ميل است. ابن اثير در نهايه گفته اصل دلوك بمعني ميل است و از دلوك شمس زايل شدن آن از وسط آسمان قصد ميشود و گاهي غروب آفتاب مراد است.

در روايات اهل بيت عليهم- السلام دلوك شمس بزوال يعني ظهر و غسق الليل به نصف شب تفسير شده است چنانكه خواهد آمد. بنا بر آنچه گذشت دلوك بمعني ميل و آن مايل شدن آفتاب از وسط آسمان نسبت بمحيط و محلّ هر مردم است (بعبارت ديگر: ظهر) لام در «لِدُلُوكِ الشَّمْسِ» باحتمال قوي بمعني عند و حين است يعني «عند دلوك الشّمس و حين دلوك الشمس» و دليل آن «إِليٰ غَسَقِ اللَّيْلِ» است و «الي» دلالت بر انتها دارد علي هذا لام در لِدُلُوكِ براي ابتدا است. و نيز بيضاوي و زمخشري نقل كرده اند كه رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله فرمود «اتاني جبرئيل لدلوك الشّمس حين زالت فصلّي بي الظّهر» در اين حديث كلمۀ «حين زالت» عبارت اخراي دلوك شمس است. غسق كه در آيۀ شريفه آمده. بمعني ظهور تاريكي شب است چنانكه در مجمع گفته و يا بمعني ظلمت شديد است چنانكه راغب گفته است ولي در روايات اهل بيت عليهم السلام چنانكه گفته شد بنصف شب تفسير شده است و «قُرْآنَ الْفَجْرِ» در آخر آيۀ در روايات به نماز صبح تفسير گرديده است. علي هذا آيۀ شريفه اوقات نمازهاي پنجگانه را بيان ميكند از ظهر تا انتصاف شب. وقت نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء، و وقت نماز صبح بعد از فجر است. و در بارۀ مشهود بودن آن روايت شده كه ملائكۀ شب و روز در آن حاضر ميشوند. در الميزان ميگويد: روايات فريقين در حضور ملائكۀ شب و روز در نماز صبح نزديك بتواتر است.

در تفسير عيّاشي از زرارة نقل شده كه از امام باقر عليه السلام پرسيدم از نمازهاي
واجبي؟ فرمود: پنج نماز است در شب و روز. گفتم: خدا آنها را معين كرده و در كتابش به پيامبرش بيان نموده است؟ فرمود: آري خدا به پيغمبرش صلّي اللّٰه عليه و آله فرموده «أَقِمِ الصَّلٰاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِليٰ غَسَقِ اللَّيْلِ» دلوك زوال آنست، ما بين دلوك تا غسق ليل چهار نماز هست. آنها را معيّن و آشكار و با وقت كرده است. غسق ليل نصف شدن آنست و فرموده «وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً» و اين پنجمي است. و در ذيل روايت زرارة و حمران و محمد بن مسلم از امام باقر و صادق عليهما السلام نقل شده كه فرموده «قُرْآنَ الْفَجْرِ» نماز صبح است و اينكه فرموده «كٰانَ مَشْهُوداً» از آنست كه ملائكۀ شب و روز در آن حاضر ميشوند. در تفسير عياشي مجموعا ۹ حديث در بارۀ اين آيۀ نقل گرديده و در وسائل كتاب الصلوة ابواب المواقيت از اين روايات و نظائر آنها نقل شده است. ظاهرا مراد از ملائكة شب و روز ملائكه اي هستند كه در شب و روز اعمال مردم را مينويسند و وقت نماز صبح موقع رفتن ملائكة شب و آمدن ملائكۀ روز است لذا هر دو فريق در نماز صبح حاضر ميشوند. كلمۀ دلوك در كلام اللّٰه فقط يكبار آمده است.

قاموس قرآن، ج ۲، ص: ۳۵۳

4-
لدلوک از ریشه دلک: گذراندن چيزي بر چيزي است، به گونه اي كه مَسح (دست ماليدن به چيزي خيس يا آغشته به چيزي به منظور رفع اثر آن چيز از آن) و مَرَس (ماليدن چيزي به چيزي) بر آن صدق كند و آن از مسح، قويتر و شديدتر است. در مفهوم مَرس، جنبه فشردن نيز لحاظ ميشود و از مصاديق دَلْك، دست كشيدن بر چيزي و استعمال عطر و كشيدن پا به زمين و دوشيدن پستان و غير آن است. اما دُلُوك خورشيد، ظاهر اين است كه آن عبور خورشيد از آخرين خط زمين است؛ گويا خورشيد در هنگام غروب و در چشم بيننده، در افق غربي ماليده ميشود، اما دَلك بر مرور خورشيد از نصفالنهار، صدق نميكند. پس آشكار شد كه مفاهيم زوال و پنهان شدن و مسح، از لوازم اين اصلاند.

سوره مباركه اسراء آيه 78: أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلی غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ،
مراد از دُلُوك، مغرب خورشيد است كه با دلوكش و گذشتنش از افق، حس ميشود. اما مغرب شرعي و ذَهاب حُمْرَة مَشرِقيَّة (از ميان رفتن شفق)، علامت تحقق دلوك و غروب حقيقي در افق غربي است؛ زيرا افق حقيقي و ديدن آن و آنگاه علم به غروب خورشيد در آن واقعاً مشكل است، خصوصاً در زمينهاي غير هموار. بنابراين لطف تعبير به اين كلمه در اين مورد روشن شد.

غسق از ریشه غسق: اصل الواحد در ماده، ظلمت (تاريكي) فرود آمده (نازل) محيط (احاطه كننده) است؛ خواه در امري مادي باشد يا معنوي. غسق مادي، مانند: غَسَق الليل؛ يعني شب فرود آمد و تاريكي اش همه جا را احاطه كرد و غَسَقَتِ العَين؛ يعني چشم تيره شد و اشكش جاري گرديد و غسق الجُرح؛ يعني زخم عفونت كرد و از آن چرك خارج شد و موارد ديگر هم به همين ترتيب است.
سوره مباركه اسراء آيه 78: أَقِمِ الصَّلَوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلیَ غَسَقِ الَّيْلِ ...،.يعني از ابتداي وقت دلوك خورشيد تا وقتي كه تاريكي فراگير شود. دلوك عبارتست از كشيدن دست بر چيزي يا تراشيدن چيزي با دست,


التحقيق في كلمات القران


5-
اسراء:78
أَقِـمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا
و نماز را از هنگام زوال خورشيد [از وسط آسمان به سوي مغرب / اوج روشنائي روز] تا شبِ فراگير [=اوج تاريکي] بپا دار و نيز قرائت هنگام طلوع فجر [=نماز صبح] را، که قرائت سپيده دم مشهود [ملائک] است.

______________
- اوج روشنائي خورشيد هنگامي است که درست در وسط آسمان قرار گرفته باشد. اين وقت ظهر است که قله نور محسوب مي‌شود. دُلُوکِ الشَمس، حرکت آن به سوي مغرب و آغاز زوال روز است. نقطة مقابل ظهر، غسق الليل قرار دارد که قله تاريکي شب و شدت ظلمات است. «غاسق» را شب تاريک گفته‌اند که مفهوم فراگيري، مسلط شدن و مهاجم بودن [مخفي و مضرّ]، به صورت حقيقي يا مجازي، در آن وجود دارد. طلوع فجر در حقيقت فصل مشترک ميان شب و روز و آغاز تغيير بنيادين نظام شب به نظام روز است. نمازهاي پنجگانه [ظهر، عصر، مغرب، عشاء و صبح] در امتداد زماني اين آيه قرار گرفته است، اما پاسخ به اين سؤال را که چرا به جاي صبح، از ظهر آغاز کرده است، بايد در اولويت و اهميت ظهر، که نماد نور کامل هدايت و روشنائي توحيدي است جستجو کرد: الله نور السموات و الارض... با زوال نورِ هدايت و ميل قلوب مردم به غروب ايماني، به تدريج ظلمت و ظلم فراگير مي‌شود و شبِ شرک بر همه جا مسلط مي‌گردد.
اما طلوع فجر انقلابي در طبيعت است که لولاي گشايش باب نور بر تاريکي‌هاي گمراهي محسوب مي‌شود.

- مشهود بودن قرائت سپيده دم را، بيشتر مفسرين، مورد گواهي فرشتگان شب و روز واقع شدن دانسته‌اند، اين البته قول مشهوري است، ولي مبناي قرآني ندارد، آيا شاهد و ناظر انقراض شب و طلوع فجر بودن و چشم گشودن به نور خورشيد معناي بهتري براي «مشهود» نيست؟

تفسير بازرگان

ویرایش بوسیله کاربر 1400/12/21 08:36:50 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#9 ارسال شده : 1398/08/11 06:58:25 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 134

ترجمه تدبر و فهم سوره بني اسراييل: فراز بندي،عصاره فرازها و سياقهاي سوره اسراء
محور سوره اسراء چيست؟ وجود تقارن در سوره اسراء

52 - اسراء
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمـَنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان

سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ {1}
منزه است آن [خدايى] كه بنده‏اش (محمد ص)را شبانگاهى از مسجد الحرام به سوى مسجد الاقصى كه پيرامون آن را بركت داده‏ايم سير داد تا از نشانه‏هاى خود به او بنمايانيم كه او همان شنواى بيناست {1}

عصاره فراز آیه1: سیر دادن شبانه پیامبر توسط خداوند از مسجدالحرام به مسجد الاقصی ،نمونه ای از انجام معجزات باراده خدا
نکات:
1- اشاره به موضوع سیر شبانه پیامبر در ابتدای این سوره ممکن است با توجه به مطالب ادامه سوره باشد که منکران قران و مخالفان پیامبر،درخواست نشانه و معجزه های مختلف داشتند و خدا هم ارسال معجزات را تنها بخواست خدا بیان نمود. معجزه سیر شبانه پیامبر و نشان دادن برخی ایات خدا به ایشان و تایید این خبر در قران،نشانه ای از موید بودن پیامبر به تایید الهی و منحصر بودن ارسال معجزه به خواست خداوند می باشد.
2-اولین استعمال لفظ مسجد در قران

وَآتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلاَّ تَتَّخِذُواْ مِن دُونِي وَكِيلاً {2}
و كتاب آسمانى را به موسى داديم و آن را براى فرزندان اسرائيل رهنمودى گردانيديم كه زنهار غير از من كارسازى مگيريد {2}
ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا {3}
[اى] فرزندان كسانى كه [آنان را در كشتى] با نوح برداشتيم راستى كه او بنده‏اى سپاسگزار بود {3}
وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا {4}
و در كتاب آسمانى[شان] به فرزندان اسرائيل خبر داديم كه قطعا دو بار در زمين فساد خواهيد كرد و قطعا به سركشى بسيار بزرگى برخواهيد خاست {4}
فَإِذَا جَاء وَعْدُ أُولاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُوْلِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُواْ خِلاَلَ الدِّيَارِ وَكَانَ وَعْدًا مَّفْعُولاً {5}
پس آنگاه كه وعده [تحقق] نخستين آن دو فرا رسد بندگانى از خود را كه سخت نيرومندند بر شما مى‏گماريم تا ميان خانه‏ها[يتان براى قتل و غارت شما] به جستجو درآيند و اين تهديد تحقق‏يافتنى است {5}
ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَأَمْدَدْنَاكُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا {6}
پس [از چندى] دوباره شما را بر آنان چيره مى‏كنيم و شما را با اموال و پسران يارى مى‏دهيم و [تعداد] نفرات شما را بيشتر مى‏گردانيم {6}
إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاء وَعْدُ الآخِرَةِ لِيَسُوؤُواْ وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُواْ الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُواْ مَا عَلَوْاْ تَتْبِيرًا {7}
اگر نيكى كنيد به خود نيكى كرده‏ايد و اگر بدى كنيد به خود [بد نموده‏ايد] و چون تهديد آخر فرا رسد [بيايند] تا شما را اندوهگين كنند و در معبد[تان] چنانكه بار اول داخل شدند [به زور] درآيند و بر هر چه دست‏يافتند يكسره [آن را] نابود كنند {7}
عَسَى رَبُّكُمْ أَن يَرْحَمَكُمْ وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ حَصِيرًا {8}
اميد است كه پروردگارتان شما را رحمت كند و[لى] اگر [به گناه] بازگرديد [ما نيز به كيفر شما] بازمى‏گرديم و دوزخ را براى كافران زندان قرار داديم {8}

عصاره فراز ایات 2-8:به موسی هم کتابی هدایتگر با پیام محوری توحید و انذار از سنت الهی عذاب انسانها در صورت فساد و برتری طلبی دادیم که بدلیل سرکشی، عذاب برانها محقق شد و مغلوب اقوام دیگر شدند.

نکات:
1-در این فراز با مثال کوتاهی از سرنوشت قوم بنی اسراییل،تعدادی از قوانین و سنتهای ثابت الهی در جهان را بیان میکند که:
-لطف یا غضب خدا بر هر امتی تابع رفتار انهاست و اینگونه نیست که همواره ثابت بماند.
- نتیجه عملکرد خوب یا بد شما مستقیما به خودتان برمیگردد.
-اگر شما تغییر کردید،واکنشها و پاسخهای طبیعت هم تغییر میکند.
2-در ایه 3 با اشاره کوتاه به اینکه قوم بنی اسراییل از نسل نجات یافتگان همراهان نجات یافته حضرت نوح بودند، چند نکته را متذکر میشود:
- مستقل بودن سنتهای الهی از روابط نسبی اقوام (و نفی این ذهنیت که چون پدرانشان خوب بودند اینها هم در امان از عذاب هستند)
-شکور بودن نوح بعنوان عامل مهم نجات اصحاب کشتی نوح مطرح میشود چرا که در ایه بعد هم عدم شکور بودن و فساد و علو و سرکشی انها را موجب تحقق ذلت و مغلوب شدن توسط اقوام قوی تر بیان میکند.
-یاداوری سرنوشت قوم نوح برای تنبه و تذکر مخاطبان که چنین عذابهای جمعی امکان پذیر بوده و خواهد بود.
3-مهم ترین و اصلی ترین محور هدایت در تورات ،در ایه 2 توحید و اجتناب از اتخاذ وکیلان غیر خدا بیان شده است. این موضوع در مجموعه هدایتی قران که در این سوره بیان شده نیز چندبار تاکید شده است.
4-این فراز در واقع مثالی مختصر از قوم یهود برای مشروح مطالبی است که در ادامه در خصوص قران و پیامهای محوری ان، بعثت پیامبر و مواجهه مخالفان با ایشان می باشد

إِنَّ هَـذَا الْقُرْآنَ يِهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا {9}
قطعا اين قرآن به [آيينى] كه پايدارتر است راه مى‏نمايد و به آن مؤمنانى كه كارهاى شايسته مى‏كنند مژده مى‏دهد كه پاداشى بزرگ برايشان خواهد بود {9}
وأَنَّ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا {10}
و اينكه براى كسانى كه به آخرت ايمان نمى‏آورند عذابى پر درد آماده كرده‏ايم {10}

ایات 9-10:قران کتاب هدایت است بشارت دهنده به اهل ایمان وعمل صالح و انذار کننده از عذاب برای بی باوران معاد

نکات:
1-در ایات 9 و10، انسانها در برابر هدایت قران به دو دسته تقسیم شده اند یکی مومنانی که هدایت قران را پذيرفته و عمل میکنند و دوم افراد بی باور به اخرت. میتوان اینگونه نتیجه گرفت که منکران نظری و عملی قران، در حقیقت مکذبان و بی باوران نظری یا عملی به معاد هستند. این امر در ادامه سوره نیز به انحای مختلف نشان داده شده است. حتی توحید و نفی معبودان ساختگی نیز از انجا که باعث گریز از پذیرش مسئولیت افراد در قبال عملکرد خود در قیامت میشود،این همه مورد نکوهش قرار گرفته است.

وَيَدْعُ الإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءهُ بِالْخَيْرِ وَكَانَ الإِنسَانُ عَجُولاً {11}
و انسان [همان گونه كه] خير را فرا مى‏خواند [پيشامد] بد را مى‏خواند و انسان همواره شتابزده است {11}
وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَجَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُواْ فَضْلاً مِّن رَّبِّكُمْ وَلِتَعْلَمُواْ عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ وَكُلَّ شَيْءٍ فَصَّلْنَاهُ تَفْصِيلاً {12}
و شب و روز را دو نشانه قرار داديم نشانه شب را تيره‏گون و نشانه روز را روشنى‏بخش گردانيديم تا [در آن] فضلى از پروردگارتان بجوييد و تا شماره سالها و حساب [عمرها و رويدادها] را بدانيد و هر چيزى را به روشنى باز نموديم {12}
وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنشُورًا {13}
و كارنامه هر انسانى را به گردن او بسته‏ايم و روز قيامت براى او نامه‏اى كه آن را گشاده مى‏بيند بيرون مى‏آوريم {13}
اقْرَأْ كَتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا {14}
نامه‏ات را بخوان كافى است كه امروز خودت حسابرس خود باشى {14}
مَّنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً {15}
هر كس هدایت را بپذیرد تنها به سود خود هدایت یافته و هر كس بيراهه رفته تنها به زيان خود بيراهه رفته است و هيچ بردارنده‏اى بار گناه ديگرى را بر نمى‏دارد و ما تا پيامبرى برنينگيزيم به عذاب نمى‏پردازيم {15}
وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًا {16}
و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم خوشگذرانانش را وا مى‏داريم تا در آن به انحراف [و فساد] بپردازند و در نتيجه عذاب بر آن [شهر] لازم گردد پس آن را [يكسره] زير و زبر كنيم {16}
وَكَمْ أَهْلَكْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِن بَعْدِ نُوحٍ وَكَفَى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرَا بَصِيرًا {17}
و چه بسيار نسلها را كه ما پس از نوح به هلاكت رسانديم و پروردگار تو به گناهان بندگانش بس آگاه و بيناست {17}
مَّن كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشَاء لِمَن نُّرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا {18}
هر كس خواهان [دنياى] زودگذر است به زودى هر كه را خواهيم [نصيبى] از آن مى‏دهيم آنگاه جهنم را كه در آن خوار و رانده داخل خواهد شد براى او مقرر مى‏داريم {18}
وَمَنْ أَرَادَ الآخِرَةَ وَسَعَى لَهَا سَعْيَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِكَ كَانَ سَعْيُهُم مَّشْكُورًا {19}
و هر كس خواهان آخرت است و نهايت كوشش را براى آن بكند و مؤمن باشد آنانند كه تلاش آنها مورد حق‏شناسى واقع خواهد شد {19}
كُلاًّ نُّمِدُّ هَـؤُلاء وَهَـؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّكَ وَمَا كَانَ عَطَاء رَبِّكَ مَحْظُورًا {20}
هر دو [دسته] اينان و آنان را از عطاى پروردگارت مدد مى‏بخشيم و عطاى پروردگارت [از كسى] منع نشده است {20}
انظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَلَلآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجَاتٍ وَأَكْبَرُ تَفْضِيلاً {21}
ببين چگونه بعضى از آنان را بر بعضى ديگر برترى داده‏ايم و قطعا درجات آخرت و برترى آن بزرگتر و بيشتر است {21}

عصاره فراز ایات 11-21بیان هدایتهای محوری قران: تحلیل چرایی عدم ایمان انسانها به اخرت و انذار از سرانجام دنیاطلبان

علیرغم برتری اخرت بر دنیا،انسان بخاطر عجول بودن،خیر را در دنیای عاجل میجوید و اخرت را که خیر مطلق است وا می نهد.خدا هم طبق سنت خود دنیاخواهان را در نیاطلبی شان مدد میکند اما در اخرت،بهره ای جز اتش ندارند.اما اخرت خواهان که هدایت خدارا میپذیرند،سعی و تلاششان ماجور خواهد بود.

لاَّ تَجْعَل مَعَ اللّهِ إِلَـهًا آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُومًا مَّخْذُولاً {22}
معبود ديگرى با خدا قرار مده تا نكوهيده و وامانده بنشينى {22}
وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلاً كَرِيمًا {23}
و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد اگر يكى از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] اوف مگو و به آنان پ رخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى {23}
وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا {24}
و از سر مهربانى بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو پروردگارا آن دو را رحمت كن چنانكه مرا در خردى پروردند {24}
رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلأَوَّابِينَ غَفُورًا {25}
پروردگار شما به آنچه در دلهاى خود داريد آگاه‏تر است اگر شايسته باشيد قطعا او آمرزنده توبه‏كنندگان است {25}
وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلاَ تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا {26}
و حق خويشاوند را به او بده و مستمند و در راه‏مانده را [دستگيرى كن] و ولخرجى و اسراف مكن (در انفاق){26}
{إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُواْ إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا {27}
چرا كه اسرافكاران برادران شيطانهايند و شيطان همواره نسبت به پروردگارش ناسپاس بوده است {27}}
وَإِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغَاء رَحْمَةٍ مِّن رَّبِّكَ تَرْجُوهَا فَقُل لَّهُمْ قَوْلاً مَّيْسُورًا {28}
و اگر به اميد رحمتى كه از پروردگارت جوياى آنى از ايشان (مستمندان) روى مى‏گردانى پس با آنان سخنى نرم بگوى {28}
وَلاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا {29}
و دستت را به گردنت زنجير مكن و بسيار [هم] گشاده‏دستى منما تا ملامت‏شده و حسرت‏زده بر جاى مانى {29}
إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاء وَيَقْدِرُ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرًا بَصِيرًا {30}
بى‏گمان پروردگار تو براى هر كه بخواهد روزى را گشاده يا تنگ مى‏گرداند در حقيقت او به [حال] بندگانش آگاه بيناست {30}
وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُم إنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْءًا كَبِيرًا {31}
و از بيم تنگدستى فرزندان خود را مكشيد ماييم كه به آنها و شما روزى مى‏بخشيم آرى كشتن آنان همواره خطايى بزرگ است {31}
وَلاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاء سَبِيلاً {32}
و به زنا نزديك مشويد چرا كه آن همواره زشت و بد راهى است {32}
وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالحَقِّ وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلاَ يُسْرِف فِّي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُورًا {33}
و نفسى را كه خداوند حرام كرده است مكشيد جز به حق و هر كس مظلوم كشته شود به سرپرست وى قدرتى داده‏ايم پس [او] نبايد در قتل زياده‏روى كند زيرا او [از طرف شرع] يارى شده است {33}
وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤُولاً {34}
و به مال يتيم جز به بهترين وجه نزديك مشويد تا به رشد برسد و به پيمان [خود] وفا كنيد زيرا كه از پيمان پرسش خواهد شد {34}
وَأَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَزِنُواْ بِالقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً {35}
و چون پيمانه مى‏كنيد پيمانه را تمام دهيد و با ترازوى درست بسنجيد كه اين بهتر و خوش فرجام‏تر است {35}
وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولـئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً {36}
و چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال (پیروی) مكن زيرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد {36}
وَلاَ تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً {37}
و در [روى] زمين به نخوت گام برمدار چرا كه هرگز زمين را نمى‏توانى شكافت و در بلندى به كوهها نمى‏توانى رسيد {37}
كُلُّ ذَلِكَ كَانَ سَيٍّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهًا {38}
همه اين [كارها] بدش نزد پروردگار تو ناپسنديده است {38}
ذَلِكَ مِمَّا أَوْحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَلاَ تَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلَهًا آخَرَ فَتُلْقَى فِي جَهَنَّمَ مَلُومًا مَّدْحُورًا {39}
اين [سفارشها] از حكمتهايى است كه پروردگارت به تو وحى كرده است و با خداى يگانه
معبودى ديگر قرار مده و گرنه حسرت‏زده و مطرود در جهنم افكنده خواهى شد {39}

عصاره فراز ایات 22-39: بخش دیگری از هدایت قران:بیان حکمتهای اخلاقی در زندگی خانوادگی و اجتماعی همراه با تاکید بر توحید و نفی معبودان دون الله

نکات:
1-در این فراز مجموعه ای از دستورات اخلاقی در زمینه خانوادگی و اجتماعی بیان شده است .اما شروع و خاتمه انها با جمله توحیدی لاتجعل مع الله الها اخر می باشد.
2-پیش از این در سوره معارج چک لیستی از اعمال مطلوب در قالب صفات مصلین بیان شده بود که عبارت بودند از:
استمرار نماز،ادای حق مالی سایل و محروم،باور به یوم الدین،پاکدامنی،امانت داری،وفای به عهد و استوار در گواهی ها
در سوره اسراء بر موارد زیر تاکید شده است:
احسان به والدین،ادای حقوق خویشاوندان و مساکین و درراه ماندگان،اجتناب از بخل و تبذیر در انفاق،نکشتن فرزندان از ترس فقر،دوری از زنا،حرمت قتل نفس و عدم زیاده روی در خونخواهی اولیای دم،حفظ حقوق یتیمان،وفای به عهد، مراعات کیل و وزن و عدم کم فروشی،دنباله روی بر اساس علم و اگاهی،و عدم تکبر و نخوت

أَفَأَصْفَاكُمْ رَبُّكُم بِالْبَنِينَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلآئِكَةِ إِنَاثًا إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيمًا {40}
آيا [پنداشتيد كه] پروردگارتان شما را به [داشتن] پسران اختصاص داده و خود از فرشتگان دخترانى برگرفته است‏حقا كه شما سخنى بس بزرگ مى‏گوييد {40}
وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَـذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُواْ وَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ نُفُورًا {41}
و به راستى ما در اين قرآن [این موضوع را] گونه‏گون بيان كرديم (با جملات و تعابیر مختلف)تا متذکر شوند و[لى] آنان را جز نفرت (پشت کردن و حرکت با ناخرسندی) نمى‏افزايد {41}
قُل لَّوْ كَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذًا لاَّبْتَغَوْاْ إِلَى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً {42}
بگو اگر چنانكه مى‏گويند با او (الله) خدايانى [ديگرمثلا فرشتگان] بود در آن صورت حتما در صدد جستن راهى به سوى [غلبه بر خداوند] صاحب عرش برمى‏آمدند {42}
سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا {43}
او [پاك و] منزه است و از آنچه مى‏گويند ( که الاهی در کنار الله است) بسى والاتر است {43}
{تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا {44}
آسمانهاى هفتگانه و زمين و هر كس كه در آنهاست او را تسبيح مى‏گويند و هيچ چيز نيست مگر اينكه در حال ستايش تسبيح او مى‏گويد ولى شما تسبيح آنها را درنمى‏يابيد به راستى كه او همواره بردبار [و] آمرزنده است {44}}
وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا {45}
و چون قرآن بخوانى ميان تو و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند پرده‏اى پوشيده قرار مى‏دهيم {45}
وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِذَا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْاْ عَلَى أَدْبَارِهِمْ نُفُورًا {46}
و بر دلهايشان پوششها مى‏نهيم تا آن را نفهمند و در گوشهايشان سنگينى [قرار مى‏دهيم] و چون در قرآن پروردگار خود را به يگانگى ياد كنى با نفرت پشت مى‏كنند {46}
نَّحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَإِذْ هُمْ نَجْوَى إِذْ يَقُولُ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلاَّ رَجُلاً مَّسْحُورًا {47}
هنگامى كه به سوى تو گوش فرا مى‏دارند ما بهتر مى‏دانيم به چه [منظور] گوش مى‏ دهند و [نيز] آنگاه كه به نجوا مى‏پردازند وقتى كه ستمگران گويند جز مردى افسون ‏شده را پيروى نمى ‏كنيد {47}
انظُرْ كَيْفَ ضَرَبُواْ لَكَ الأَمْثَالَ فَضَلُّواْ فَلاَ يَسْتَطِيعْونَ سَبِيلاً {48}
ببين چگونه براى تو مثلها (تهمتها) زدند و گمراه شدند در نتيجه راه به جايى نمى‏توانند ببرند {48}

عصاره دسته ایات 40-48: وجود باورهاي خلاف قران كه موجب مقاومت در برابر هدايت قران ميشود.
علیرغم اینکه قران اعتقادات غلطی که فرشتگان را دختر خدا و الهه هایی در کنار الله میدانند، بارها نفی کرده ولی اینها بخاطر عملکردشان قلب و گوششان سخت شده ،متذکر نشده بلکه نفرت بیشتری پیدا می کنند.
نكات:
1-قبلا در سوره های نجم و صافات هم از اینکه ملائکه را دختران خدا میدانستند، نکوهش شده بود و در سوره مریم نیز از اتخاذ ولد برای خدا بشدت نکوهش شده بود.

2-عليرغم اينكه در ايات 40-44 و ايه 46 به موضوع توحيد و نفي باور چند خدايي و معبود پنداري فرشتگان؛پرداخته شده اما در ايه 45بيان شده كه بين پيامبر و افراد بي باور به اخرت،حجابي قرار دارد.همانطور كه در فراز سوم بيان شد، منکران نظری و عملی قران ، درواقع مکذبان و بی باوران نظری یا عملی به معاد هستند. جعل خدایان متعدد و اعتقاد به دختر خدا بودن فرشتگان و شفاعت انها در قیامت نیز از انجا که باعث گریز از پذیرش مسئولیت افراد در قبال عملکرد خود در قیامت میشود، در واقع خنثی کردن باور و خوف از معاد است که به همین دلیل این همه مورد نکوهش قران قرار گرفته است. و مشركان نيز به همين جهت حاضر به ترک ان نبودند.

وَقَالُواْ أَئِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا {49}
و گفتند آيا وقتى استخوان و خاك شديم [باز] به آفرينشى جديد برانگيخته مى‏شويم {49}
قُل كُونُواْ حِجَارَةً أَوْ حَدِيدًا {50}
بگو سنگ باشيد يا آهن {50}
أَوْ خَلْقًا مِّمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَن يُعِيدُنَا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُوسَهُمْ وَيَقُولُونَ مَتَى هُوَ قُلْ عَسَى أَن يَكُونَ قَرِيبًا {51}
يا آفريده‏اى از آنچه در خاطر شما بزرگ مى‏نمايد [باز هم برانگيخته خواهيد شد] پس خواهند گفت چه كسى ما را بازمى‏گرداند بگو همان كس كه نخستين بار شما را پديد آورد [باز] سرهاى خود را به طرف تو تكان مى‏دهند (به نشانه تحقیر و تردید) و مى‏گويندآن كى خواهد بود بگو شايد كه نزديك باشد {51}
يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ وَتَظُنُّونَ إِن لَّبِثْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً {52}
روزى كه شما را فرا مى‏خواند پس در حالى كه او را ستايش مى‏كنيد اجابتش مى‏ نماييد و مى‏پنداريد كه جز اندكى درنگ نکرده‏ايد {52}

دسته ایات 49-52:در مقابل انکار معاد ،به انها بگو که همان خدایی که نخستین بار شما را افرید بر بعث مجدد شما هم تواناست.

وَقُل لِّعِبَادِي يَقُولُواْ الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلإِنْسَانِ عَدُوًّا مُّبِينًا {53}
و به بندگانم بگو آنچه را كه بهتر است بگويند كه شيطان ميانشان القای شر میکند زيرا شيطان همواره براى انسان دشمنى آشكار است {53}
رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ إِن يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِن يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً {54}
پروردگار شما به [حال] شما داناتر است اگر بخواهد بر شما رحمت مى‏آورد يا اگر بخواهد شما را عذاب مى‏كند و تو را بر ايشان نگهبان نفرستاده‏ايم (تو ضامن بهشت و جهنم انها نیستی){54}
وَرَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَى بَعْضٍ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا {55}
و پروردگار تو به هر كه [و هر چه] در آسمانها و زمين است داناتر است و همانا بعضى از انبيا را بر بعضى برترى بخشيديم و (باین جهت) به داوود زبور داديم {55}
قُلِ ادْعُواْ الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِهِ فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَلاَ تَحْوِيلاً {56}
بگو كسانى را كه به جاى او [معبود خود] پنداشتيد بخوانيد [آنها] نه اختيارى دارند كه از شما دفع زيان كنند و نه [آنكه بلايى را از شما] بگردانند {56}
أُولَـئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُورًا {57}
آن كسانى را كه ايشان مى‏خوانند [خود] به سوى پروردگارشان تقرب مى‏جويند [تا بدانند] كدام يك از آنها [به او] نزديكترند و به رحمت وى اميدوارند و از عذابش مى‏ترسند چرا كه عذاب پروردگارت همواره در خور پرهيز است {57}
وَإِن مَّن قَرْيَةٍ إِلاَّ نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَابًا شَدِيدًا كَانَ ذَلِك فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا {58}
و هيچ شهرى نيست مگر اينكه ما آن را [در صورت نافرمانى] پيش از روز رستاخيز به هلاكت مى‏رسانيم يا آن را سخت عذاب مى‏كنيم اين [عقوبت] در كتاب [الهى] به قلم رفته است {58}

دسته ایات 53-58:بگو که این خدایان ساختگی نه باعث تقرب و برتری شمایند و نه قدرتی بر دفع عذاب از شما دارند. شمول عذاب و رحمت تنها بدست خدا و تابع سنتهای قطعی الهی است.

نکات:
1-آیات 53-55 را مفسران ،معمولا بعنوان جملات معترضه ای خطاب به مسلمانان تلقی کرده اند که از اظهار فضل و برتری جایگاه خود نزد خدا در گفتگو با مشرکان پرهیز نمایند. اما با توجه به بی ارتباطی این موضوع با ایات قبل و بعد، مناسبتر است که این ایات را در ادامه مباحث سوره و خطابی عمومی مخصوصا به مشرکان تلقی کرد.البته شاید وجود لفظ عبادی در ابتدای ایه موجب این تلقی مشهور شده باشد اما کاربرد این لفظ در سایر سوره ها نشان میدهد که بسته به مورد میتواند هم شامل عموم انسانها و بندگان خدا باشد و هم شامل بندگان واقعی که اهل ایمان و عمل صالح هستند.

با توجه به اینکه در ایه 54 بحث دایر میان رحمت یا عذاب است و در ایه 57 و58 هم بحث عذاب مطرح است،میتوان گفت مجموعه این ایات ناظر به این باور و گفتار نادرست مشرکان است که توسل به الهه ها را موجب تقرب به خدا و رهایی و ایمنی از عذاب و در نتیجه موجب برتری و فخر خود میدانستند.(والذین اتخذوا من دونه اولیاء ما نعبدهم لیقربونا الی الله زلفی)قران با دعوت به ترک این گونه سخنان،تاکید میکند اینکه شما مشمول رحمت یا عذاب باشید منحصرا دست خداست و معبودان شما هم نمیتوانند هیچ شری را از شما دفع کنند بلکه خودشان نیز از عذاب خدا خوف دارند. و نزول عذاب هم بصورت هلاکت جمعی یا عذاب خفیف تر، قطعی و جزو سنتهای الهی است.

2--در ایه 58 در اینکه مراد از مهلکوها او معذبوها عذابا شدیدا چیست،اختلاف نظر وجود دارد
برخی مهلکوها را مرگ طبیعی افراد یک قوم گفته اند اما در قران این کلمه دلالت بر مرگ جمعی قوم و عذاب انها دلالت دارد
از جمله در ایه 16 همین سوره اسراء که اهلاک قریه را باعذاب ویران کننده بیان کرده است.
وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًا {16}و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم خوشگذرانانش را وا مى‏داريم تا در آن به انحراف [و فساد] بپردازند و در نتيجه عذاب بر آن [شهر] لازم گردد پس آن را [يكسره] زير و زبر كنيم {16}
یا ایه 31 سوره عنکبوت در خصوص عذاب قوم لوط:انا مهلکوا اهل هذه القریه و یا سوره قصص ایه 59:و ماکنا مهلکی القری الا و اهلها ظالمون
عذاب شدید در قران نیز هم برای عذابهای دنیوی بکار رفته و هم عذابهای اخروی.
ترکیب هلاکت و عذاب شدید نیز یکبار دیگر در سوره اعراف در مورد بنی اسراییل استفاده شده است:
واذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکهم او معذبهم عذابا شدیدا
که با توجه به سیاق هر دو ایه سوره اعراف و اسراء،بنظر میرسد به عذابی کمتر از هلاکت و نابودی قوم در دنیا اشاره دارد.که با توجه به ایات ابتدای سوره میتوان جنگ و غلبه اقوام دیگر را مصداقی از عذاب شدید دانست.

وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالآيَاتِ إِلاَّ أَن كَذَّبَ بِهَا الأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُواْ بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالآيَاتِ إِلاَّ تَخْوِيفًا {59}
و [چيزى] ما را از فرستادن معجزات باز نداشت جز اينكه پيشينيان آنها را به دروغ گرفتند و به ثمود ماده‏شتر داديم كه [معجزه‏اى] روشنگر بود و[لى] به آن ستم كردند و ما معجزه‏ها را جز براى بيم‏دادن [مردم] نمى‏فرستيم {59}
ایه59: ارسال معجزات باذن و اراده خداست. با توجه به تکذیب پیشینیان، ارسال معجزات درخواستی انها منتفی است اما برای بیم دادن ،خداوند مطابق سنت خود نشانه هایی میفرستد.

مجموع ایات 40-59 را میتون در یک فراز قرار داد:
دسته ایات 40-48: علیرغم اینکه قران اعتقادات غلطی که فرشتگان را دختر خدا و الهه هایی در کنار الله میدانند، بارها نفی کرده ولی اینها بخاطر عملکردشان قلب و گوششان سخت شده ،متذکر نشده بلکه نفرت بیشتری پیدا می کنند
دسته ایات 49-52:در مقابل انکار معاد ،به انها بگو که همان خدایی که نخستین بار شما را افرید بر بعث مجدد شما هم تواناست.
دسته ایات 53-58:بگو که این خدایان ساختگی نه باعث تقرب و برتری شمایند و نه قدرتی بر دفع عذاب از شما دارند. شمول عذاب و رحمت تنها بدست خدا و تابع سنتهای قطعی الهی است.
ایه59: ارسال معجزات باذن و اراده خداست. با توجه به تکذیب پیشینیان، ارسال معجزات درخواستی انها منتفی است اما برای بیم دادن ،خداوند مطابق سنت خود نشانه هایی میفرستد.

عصاره فراز ایات 40-59: باورهاي خلاف قران مشرکان در زمینه توحید و معاد، موجب مقاومت آنها شده و با بهانه های مختلف ازجمله درخواست معجزه هدايت قران را نمی پذیرند .با انها اینگونه سخن بگو و احتجاج کن.

وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي القُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْيَانًا كَبِيرًا {60}
و [ياد كن] هنگامى را كه به تو گفتيم به راستى پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم و [نيز] آن درخت لعنت‏شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم و ما آنان را بيم مى‏دهيم ولى جز بر طغيان بيشتر آنها نمى‏افزايد {60}

وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إَلاَّ إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا {61}
و هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده كنيد پس [همه] جز ابليس سجده كردند گفت آيا براى كسى كه از گل آفريدى سجده كنم {61}
قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَـذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إَلاَّ قَلِيلاً {62}
[سپس] گفت به من بگو اين كسى را كه بر من برترى دادى اگر تا روز قيامت مهلتم دهى قطعا فرزندانش را جز اندكى [از آنها] ريشه ‏كن (مهار و پیرو خود)خواهم كرد {62}
قَالَ اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَآؤُكُمْ جَزَاء مَّوْفُورًا {63}
فرمود برو كه هر كس از آنان تو را پيروى كند مسلما جهنم سزايتان خواهد بود كه كيفرى تمام است {63}
وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الأَمْوَالِ وَالأَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلاَّ غُرُورًا {64}
و از ايشان هر كه را توانستى با آواى خود تحريك كن و با سواران و پيادگانت بر آنها بتاز و با آنان در اموال و اولاد شركت كن و به ايشان وعده بده و شيطان جز فريب به آنها وعده نمى‏دهد {64}
إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكِيلاً {65}
در حقيقت تو را بر بندگان من تسلطى نيست و حمايتگرى [چون] پروردگارت بس است (کافیست که پرودگارت را مورد اتکای خود قرار دهند){65}

عصاره فراز ایات 60-65:ای پیامبر نگران تحرکات فزاینده سران کفر نباش چرا که خدا بر همه احاطه داشته و این موضوعات را وسیله ازمایش مردم قرار داده است همانگونه که شیطان هم باذن او،و با تمام توان و امکانات برای گمراهی و تحریک انسانها به پیروی از خود ،مستمرا اقدام میکند.

نکات:
1-مراد از شجره ملعونه در قران چیست؟
بلحاظ لغوی شجر چیزی است که رشد و نمو کند و میتواند مادی یا معنوی باشد(التحقیق)مسلم است که در اینجا مراد درخت طبیعی نیست که ملعون باشد بلکه یک نسل یا گروه یا شبکه انسانی است که بتدریج رشد و توسعه می یابد..در میان افراد و گروههایی که در قران مورد لعن قرار گرفته اند،و با سیاق ایات اینجا مناسب است.پیشوایان و رهبران باطل هستند که در قران با ائمه یدعون الی النار بیان شده اند(قصص 41 و42) چرا که در ادامه نیز به تلاش همه جانبه و مستمر شیطان بعنوان بزرگترین دشمن انسانها برای فریب انها اشاره شده و پیروان شیطان را مستحق جهنم دانسته است.همچنین در ایه 72 نیز برای نخستین بار اعلام می کند که در قیامت هر کس را با امام و پیشوایش مبعوث می کنیم.

رَّبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ لِتَبْتَغُواْ مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا {66}
پروردگار شما كسى است كه كشتى را در دريا براى شما به حركت در مى‏آورد تا از فضل او براى خود بجوييد چرا كه او همواره به شما مهربان است {66}
وَإِذَا مَسَّكُمُ الْضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلاَّ إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَكَانَ الإِنْسَانُ كَفُورًا {67}
و چون در دريا به شما صدمه‏اى برسد هر كه را جز او مى‏خوانيد ناپديد [و فراموش] مى‏گردد و چون [خدا] شما را به سوى خشكى رهانيد رويگردان مى‏شويد و انسان همواره ناسپاس است {67}
أَفَأَمِنتُمْ أَن يَخْسِفَ بِكُمْ جَانِبَ الْبَرِّ أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِبًا ثُمَّ لاَ تَجِدُواْ لَكُمْ وَكِيلاً {68}
مگر ايمن شديد از اينكه شما را در كنار خشكى در زمين فرو برد يا بر شما طوفانى از سنگريزه‏ها بفرستد سپس براى خود نگاهبانى نيابيد {68}
أَمْ أَمِنتُمْ أَن يُعِيدَكُمْ فِيهِ تَارَةً أُخْرَى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قَاصِفا مِّنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُم بِمَا كَفَرْتُمْ ثُمَّ لاَ تَجِدُواْ لَكُمْ عَلَيْنَا بِهِ تَبِيعًا {69}
يا [مگر] ايمن شديد از اينكه بار ديگر شما را در آن [دريا] باز گرداند و تندبادى شكننده بر شما بفرستد و به سزاى آنكه كفر ورزيديد غرقتان كند آنگاه براى خود در برابر ما كسى را نيابيد كه آن را دنبال كند {69}
وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً {70}
و به راستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا [بر مركبها] برنشانديم و از چيزهاى پاكيزه به ايشان روزى داديم و آنها را بر بسيارى از آفريده‏هاى خود برترى آشكار داديم {70}

عصاره فراز ایات 66-70: خداست که نعمات مختلف به شما عطا کرده و در هنگام ضر و اضطرار فقط او ست که نجاتتان میدهد نه سایر معبودان. مگر از اینگونه حوادث ایمن هستید که از خدا اعراض کرده اید؟

يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُوْلَـئِكَ يَقْرَؤُونَ كِتَابَهُمْ وَلاَ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً {71}
[ياد كن] روزى را كه هر گروهى را با پيشوايشان فرا مى‏خوانيم پس هر كس كارنامه‏اش را به دست راستش دهند آنان كارنامه خود را مى‏خوانند و به قدر نخك هسته خرمايى به آنها ستم نمى‏شود {71}
وَمَن كَانَ فِي هَـذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلاً {72}
و هر كه در اين [دنيا] كور[دل] باشد در آخرت [هم] كور[دل] و گمراهتر خواهد بود {72}

عصاره فراز ایات 71-72:در قیامت همه انسانها با پیشوایان شان محشور میشوند. انها که از رهبران و هدایت الهی اعراض کرده اند،در اخرت هم سرگردان خواهند بود.

نکات:
1-مفهوم اعمي در دنیا و اخرت چيست؟ در این خصوص در سوره طه ذیل ایه124(و من اعرض عن ذکری...و نحشره یوم القیامه اعمی)نیز توضیحی ارایه شد.
ابتدا نگاهي به معناي دقيق كلمه اعمي بياندازيم:اعمی از ریشه عمی: اصل الواحد در ماده، از دست دادن بصر است و در ماده بصر گفتيم كه آن، عبارت است از: علم حاصل از نظر (ديدن) با چشم يا قلب. پس عَمي؛ فقدان علمِ حاصل از نظر (بينايي) چشم يا قلب است. پس از مصاديق آن: از دست دادن دو چشم بينا و از دست دادن بصيرت باطني و از دست دادن هدايت و رَشاد، به واسطه گمراهي و جهل است.التحقيق في كلمات القران
در ایات 45 و46 عنوان شد که مخالفان پیامبر بعلت باورها و رفتارهای غلط قلب و گوششان سنگین شده و پیامهای قران بر نفرت و اعراض انها میافزایدو بهره گیری از هدایت قران را از دست میدهند.لذا اعمی هستند.
در سوره طه نیز بیان شد که در قیامت نیز اين فرد، منزوي و فراموش شده است واطلاع به بعضي اخبار و رويدادهاي قيامت ندارد . و به همين دليل لفظ اعمی برای او استفاده شده بود.اين معنا با آيه 66 سوره مباركه قصص نيز همخواني دارد.
وَيَوْمَ يُنَادِيهِمْ فَيَقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِينَ/ فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ الْأَنْبَاءُ يَوْمَئِذٍ، و روزی را كه [خدا] آنان را ندا درمیدهد و میفرمايد: فرستادگان [ما] را چه پاسخ داديد؟/ پس در آن روز اخبار بر ايشان پوشيده گردد.
در ایه 96 همین سوره نیز فرموده کسانی که هدایت الهی را نپذیرند، وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى وُجُوهِهِمْ عُمْيًا وَبُكْمًا وَصُمًّا مَّأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ

وَإِن كَادُواْ لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذًا لاَّتَّخَذُوكَ خَلِيلاً {73}
و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كرده‏ايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندى و در آن صورت تو را به دوستى خود بگيرند {73}
وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلاً {74}
و اگر تو را استوار نمى‏داشتيم قطعا نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى {74}
إِذاً لَّأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا {75}
در آن صورت حتما تو را دو برابر [در] زندگى و دو برابر [پس از] مرگ [عذاب] مى‏چشانيديم آنگاه در برابر ما براى خود ياورى نمى‏يافتى {75}
وَإِن كَادُواْ لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الأَرْضِ لِيُخْرِجوكَ مِنْهَا وَإِذًا لاَّ يَلْبَثُونَ خِلافَكَ إِلاَّ قَلِيلاً {76}
و چيزى نمانده بود كه تو را از اين سرزمين مضطرب كنند تا تو را از آنجا بيرون سازند و در آن صورت آنان [هم] پس از تو جز [زمان] اندكى نمى‏ماندند {76}
سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِيلاً {77}
سنتى كه همواره در ميان [امتهاى] فرستادگانى كه پيش از تو گسيل داشته‏ايم [جارى] بوده است و براى سنت [و قانون] ما تغييرى نخواهى يافت {77}
أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا {78}
نماز را از زوال آفتاب تا نهايت تاريكى شب برپادار و [نيز] نماز صبح را زيرا نماز صبح همواره [مقرون با] حضور [فرشتگان] است {78}
وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا {79}
و پاسى از شب را زنده بدار تا براى تو [به منزله] نافله‏اى باشد اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند {79}
وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا {80}
و بگو پروردگارا مرا [در هر كارى] به طرز درست داخل كن و به طرز درست‏خارج ساز و از جانب خود براى من تسلطى يارى‏بخش قرار ده {80}

عصاره فراز ایات 73-80:ای پیامبر در برابر اقدامات خصمانه و متعدد مشرکان ترا حمایت کرده و استوار می سازیم.ونیازی به دوستی و نرمش انها نداری. با نمازهای واجب روزانه و نوافل شبانه و دعا ،بهره خود از یاری خداوند را افزایش ده.
نکات:
1-مفهوم مشابه ایات 73 و74 در سوره قلم هم که مربوط به اوایل دوره چهارم بود،ملاحظه شد.
ودو لو تدهن فیدهنون انها دوست داشتند که پیامبر با نرمی برخورد کند و خداوند او را از اطاعت از این خواست انها بازداشت.
2-ايه 78 اولين دستور اقم الصلاه همراه با بيان زمان نماز ميباشد. در سوره هاي قبلي،ائقاتي براي تسبيح خدا اعلام شده بود از جمله در سوره طه كه به سه زمان اشاره شده بود
فَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا وَمِنْ آنَاء اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ النَّهَارِ لَعَلَّكَ تَرْضَى {130}
پس بر آنچه مى‏گويند شكيبا باش و پيش از بر آمدن آفتاب و قبل از فرو شدن آن با ستايش پروردگارت [او را] تسبيح گوى و برخى از ساعات شب و حوالى روز را به نيايش پرداز باشد كه خشنود گردى {130}
در اينكه مصداق دلوك الشمس ،شروع ظهر است يا نزديك غروب افتاب ،اختلاف است.در صورتيكه معناي دلوك بر زوال ظهر منطبق باشد،اين ايه محدوده زماني نمازهاي واجب يوميه را بيان مي كند.

وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا {81}
و بگو حق (قران) آمد و باطل (با ظهور حق،بطور قهری ) میرود.آرى باطل محوشدنى است {81}
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إَلاَّ خَسَارًا {82}
و ما آنچه را براى مؤمنان مايه درمان و رحمت است از قرآن نازل مى‏كنيم و[لى] ستمگران را جز زيان نمى‏افزايد {82}
وَإِذَآ أَنْعَمْنَا عَلَى الإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَى بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ كَانَ يَؤُوسًا {83}
و چون به انسان نعمت ارزانى داريم روى مى‏گرداند و پهلو تهى مى‏كند و چون آسيبى به وى رسد نوميد مى‏گردد {83}
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلاً {84}
بگو هر كس بر حسب ساختار [روانى و بدنى] خود عمل مى‏كند و پروردگار شما به هر كه راه‏يافته‏تر باشد داناتر است {84}
وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً {85}
و در باره روح از تو مى‏پرسند بگو روح از [سنخ] فرمان پروردگار من است و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است {85}
وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنَا وَكِيلاً {86}
و اگر بخواهيم قطعا آنچه به تو وحى كرده‏ايم(قرآن) را مى‏بريم آنگاه براى [حفظ] آن در برابر ما براى خود مدافعى نمى‏يابى {86}
إِلاَّ رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ إِنَّ فَضْلَهُ كَانَ عَلَيْكَ كَبِيرًا {87}
مگر رحمتى از جانب پروردگارت [به تو برسد] زيرا فضل او بر تو همواره بسيار است {87}
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا {88}
بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند مانند آن را نخواهند آورد هر چند برخى از آنها پشتيبان برخى [ديگر] باشند {88}
وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِي هَـذَا الْقُرْآنِ مِن كُلِّ مَثَلٍ فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ كُفُورًا {89}
و به راستى در اين قرآن از هر گونه مثلى گوناگون آورديم ولى بيشتر مردم جز سر انكار ندارند {89}
وَقَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأَرْضِ يَنبُوعًا {90}
و گفتند تا از زمين چشمه‏اى براى ما نجوشانى هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد {90}
أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَنْهَارَ خِلالَهَا تَفْجِيرًا {91}
يا [بايد] براى تو باغى از درختان خرما و انگور باشد و آشكارا از ميان آنها جويبارها روان سازى {91}
أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاء كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ قَبِيلاً {92}
يا چنانكه ادعا مى‏كنى آسمان را پاره پاره بر [سر] ما فرو اندازى يا خدا و فرشتگان را در برابر [ما حاضر] آورى {92}
أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاء وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إَلاَّ بَشَرًا رَّسُولاً {93}
يا براى تو خانه‏اى از طلا[كارى] باشد يا به آسمان بالا روى و به بالا رفتن تو [هم] اطمينان نخواهيم داشت تا بر ما كتابى نازل كنى كه آن را بخوانيم بگو پاك است پروردگار من آيا [من] جز بشرى فرستاده هستم {93}
وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن يُؤْمِنُواْ إِذْ جَاءهُمُ الْهُدَى إِلاَّ أَن قَالُواْ أَبَعَثَ اللّهُ بَشَرًا رَّسُولاً {94}
و [چيزى] مردم را از ايمان آوردن باز نداشت آنگاه كه هدايت برايشان آمد جز اينكه گفتند آيا خدا بشرى را به سمت رسول مبعوث كرده است {94}
قُل لَّوْ كَانَ فِي الأَرْضِ مَلآئِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِم مِّنَ السَّمَاء مَلَكًا رَّسُولاً {95}
بگو اگر در روى زمين فرشتگانى بودند كه با اطمينان راه مى‏رفتند البته بر آنان [نيز] فرشته‏اى را بعنوان پيامبر از آسمان نازل مى‏كرديم {95}

قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرًا بَصِيرًا {96}
بگو ميان من و شما گواه بودن خدا كافى است چرا كه او همواره به [حال] بندگانش آگاه بينا است {96}

وَمَن يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيَاء مِن دُونِهِ وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى وُجُوهِهِمْ عُمْيًا وَبُكْمًا وَصُمًّا مَّأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِيرًا {97}
و هر كه را خدا هدايت كند او رهيافته است و هر كه را گمراه سازد در برابر او براى آنان هرگز دوستانى نيابى و روز قيامت آنها را كور و لال و كر به روى چهره‏شان درافتاده برخواهيم انگيخت جايگاهشان دوزخ است هر بار كه آتش آنفرو نشيند شراره‏اى [تازه] برايشان مى‏افزاييم {97}

ذَلِكَ جَزَآؤُهُم بِأَنَّهُمْ كَفَرُواْ بِآيَاتِنَا وَقَالُواْ أَئِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا {98}
جزاى آنها اين است چرا كه آيات ما را انكار كردند و گفتند آيا وقتى ما استخوان و خاك شديم [باز] در آفرينشى جديد برانگيخته خواهيم شد {98}
أَوَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّ اللّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ قَادِرٌ عَلَى أَن يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاَّ رَيْبَ فِيهِ فَأَبَى الظَّالِمُونَ إَلاَّ كُفُورًا {99}
آيا ندانستند كه خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده تواناست كه مانند آنان را بيافريند و [همان خداست كه] برايشان زمانى مقرر فرموده كه در آن هيچ شكى نيست و[لى] ستمگران جز انكار [چيزى را] نپذيرفتند {99}
قُل لَّوْ أَنتُمْ تَمْلِكُونَ خَزَآئِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذًا لَّأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الإِنفَاقِ وَكَانَ الإنسَانُ قَتُورًا {100}
بگو اگر شما مالك گنجينه‏هاى رحمت پروردگارم بوديد باز هم از بيم خرج كردن قطعا امساك مى‏ورزيديد و انسان همواره بخيل است {100}


عصاره فراز ایات 81-100:قران وحی خداوند و بیان کننده حق و حاوی شفا و رحمت برای حق پذیران است و مانند انراهم انس و جن نمی توانند بیاورند.به مخالفان که معجزات مختلف طلب می کنند و سئوالات مختلف می پرسند و ایمان هم نمیاورند چنین بگو

نکات:
1-در ایه 81 منظور از جاء الحق چیست؟ با توجه به اینکه درایه بعد بلافاصله از نزول قران سخن گفته، در ایه 105 هم قران را با وصف بالحق انزلناه و بالحق نزل توصیف کرده و نیز سیاق سوره و اینکه قران در این سوره از کلمات کلیدی و محورهای اصلی می باشد، منظور از الحق، قران میباشد.
2-اولین استعمال لغت اولیاء در قران

وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى تِسْعَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ فَاسْأَلْ بَنِي إِسْرَائِيلَ إِذْ جَاءهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَونُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يَا مُوسَى مَسْحُورًا {101}
و در حقيقت ما به موسى نه نشانه آشكار داديم پس از فرزندان اسرائيل بپرس آنگاه كه نزد آنان آمد و فرعون به او گفت اى موسى من جدا تو را افسون‏شده مى‏پندارم {101}
قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَـؤُلاء إِلاَّ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ بَصَآئِرَ وَإِنِّي لَأَظُنُّكَ يَا فِرْعَونُ مَثْبُورًا {102}
گفت قطعا مى ‏دانى كه اين [نشانه‏ها] را كه باعث بينشهاست جز پروردگار آسمانها و زمين نازل نكرده است و راستى اى فرعون تو را تباه شده مى‏پندارم {102}
فَأَرَادَ أَن يَسْتَفِزَّهُم مِّنَ الأَرْضِ فَأَغْرَقْنَاهُ وَمَن مَّعَهُ جَمِيعًا {103}
پس [فرعون] تصميم گرفت كه آنان را از سرزمين [مصر] بركند پس او و هر كه را با وى بود همه را غرق كرديم {103}
وَقُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ اسْكُنُواْ الأَرْضَ فَإِذَا جَاء وَعْدُ الآخِرَةِ جِئْنَا بِكُمْ لَفِيفًا {104}
و پس از او به فرزندان اسرائيل گفتيم در اين سرزمين ساكن شويد پس چون وعده آخرت فرا رسد شما را همه با هم محشور مى‏كنيم {104}
عصاره فراز ایات 101-104:علیرغم اینکه موسی 9 نشانه اشکارداشت اما فرعون او را ساحر خواند و تصمیم به اخراج موسی گرفت. پس او و همراهانش را غرق کردیم و سرزمینشان را به بنی اسراییل ارث دادیم.

وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ مُبَشِّرًا وَنَذِيرًا {105}
و آن [قرآن] را به حق فرود آورديم و به حق فرود آمد و تو را جز بشارت‏دهنده و بيم‏رسان نفرستاديم {105}
وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنزِيلاً {106}
و قرآنى [با عظمت را] بخش بخش [بر تو] نازل كرديم تا آن را به آرامى به مردم بخوانى و آن را به تدريج نازل كرديم {106}
قُلْ آمِنُواْ بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُواْ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا {107}
بگو [چه] به آن ايمان بياوريد يا نياوريد بى‏گمان كسانى كه پيش از [نزول] آن دانش يافته‏اند چون [اين كتاب] بر آنان خوانده شود سجده‏كنان به روى درمى‏افتند {107}
وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً {108}
و مى‏گويند منزه است پروردگار ما كه وعده پروردگار ما قطعا انجام‏شدنى است {108}
وَيَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا {109}
و بر روى زمين مى‏افتند و مى‏گريند و بر فروتنى آنها مى‏افزايد {109}

عصاره فراز ایات 105-109:قران بحق نازل شده تا تو که بشیر و نذیر هستی انرا بر مردم بخوانی چه ایمان بیاورند چه ایمان نیاورند.البته اهل علم،در برابر ان خاشع و حق پذیرند.
نکات:
1-در ایه 107 عبارت الذین اوتوالعلم من قبله کلی است و همه کسانی که قبل از نزول قران واجد علم و معرفت هستند را شامل میشود اما با توجه به ایه أَوَلَمْ يَكُن لَّهُمْ آيَةً أَن يَعْلَمَهُ عُلَمَاء بَنِي إِسْرَائِيلَ در سوره قبلی(شعرا) میتواند بطور خاص اهل کتاب و یهود را هم شامل شود مخصوصا که در همین سوره هم چند بار اسم بنی اسراییل ذکر شده و در ایه 101 هم خطاب به پیامبر فرموده فاسال بنی اسراییل که نشان میدهد پیامبر در مکه و قبل از هجرت هم یهودیانی بوده اند که حق پذیر و حقگو بوده اند.

قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَـنَ أَيًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِكَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلاً {110}
بگو خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد هر كدام را بخوانيد براى او نامهاى نيكوتر است و نمازت را به آواز بلند مخوان و بسيار آهسته‏اش مكن و ميان اين [و آن] راهى [ميانه] جوى {110}
وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَم يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُن لَّهُ وَلِيٌّ مِّنَ الذُّلَّ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيرًا {111}
و بگو ستايش خدايى را كه نه فرزندى گرفته و نه در جهاندارى شريكى دارد و نه خوار بوده كه [نياز به] دوستى داشته باشد و او را بسيار بزرگ شمار {111}

عصاره فراز ایات 110-111:حمد و تکبیر و پرستش منحصر به الله است که دارنده اسماء حسنی متعدد است.

مروری بر عصاره فرازها:
نکته مهم: سوره اسراء را با توجه به محتوای ایات و فرازهای شناسایی شده،میتوان در سه سیاق کلی تر طبقه بندی کرد (که البته قرارگیری انها به ترتیب نیست یعنی همه فرازها و ایات مرتبط با یک سیاق پشت سرهم نیستند بلکه در میان فرازهای سیاق های دیگر نیز تکرار شده اند.نکته جالب در این سوره قرارگیری یک در میان سیاقهای حمایتی و احتجاجی است):

عصاره فراز ایات 2-8:به موسی هم کتابی هدایتگر با پیام محوری توحید و انذار از سنت الهی عذاب انسانها در صورت اقدام به فساد و برتری طلبی دادیم که بدلیل سرکشی عذاب برانها محقق شد و مغلوب اقوام دیگر شدند.
ایات 9-10:قران کتاب هدایت است بشارت به اهل ایمان وعمل صالح و انذار از عذاب برای بی باوران معاد
11-21بیان هدایتهای محوری قران: تحلیل چرایی عدم ایمان انسانها به اخرت و انذار از سرانجام دنیاطلبان
علیرغم برتری اخرت بر دنیا،انسان بخاطر عجول بودن،خیر را در دنیای عاجل میجوید و اخرت را که خیر مطلق است وا می نهد.خدا هم طبق سنت خود دنیاخواهان را در نیاطلبی شان مدد میکند اما در اخرت،بهره ای جز اتش ندارند.اما اخرت خواهان که هدایت خدارا میپذیرند،سعی و تلاششان ماجور خواهد بود.
عصاره فراز ایات 22-39: بخش دیگری از هدایت قران:بیان حکمتهای اخلاقی در زندگی خانوادگی و اجتماعی همراه با تاکید بر توحید و نفی معبودان دون الله

عصاره سیاق اولB: قران هم مطابق کتب اسمانی قبلی،کتاب هدایت کننده با پیام محوری معاد،توحید و نفی معبودان دون الله و حکمتهای اخلاقی است که به اهل ایمان وعمل صالح ،بشارت داده و بی باوران معاد را از عذاب انذار میکند.

عصاره فراز ایات 40-59: باورهاي خلاف قران مشرکان در زمینه توحید و معاد، موجب مقاومت آنها شده و با بهانه های مختلف ازجمله درخواست معجزه هدايت قران را نمی پذیرند. با انها اینگونه سخن بگو و احتجاج کن.
عصاره فراز ایات 66-70: خداست که نعمات مختلف به شما عطا کرده و در هنگام ضر و اضطرار فقط او ست که نجاتتان میدهد نه سایر معبودان. مگر از اینگونه حوادث ایمن هستید که از خدا اعراض کرده اید؟
عصاره فراز ایات 71-72:در قیامت همه انسانها با پیشوایان شان محشور میشوند. انها که از رهبران و هدایت الهی اعراض کرده اند،در اخرت هم سرگردان خواهند بود.
عصاره فراز ایات 81-100:قران وحی خداوند و بیان کننده حق و حاوی شفا و رحمت برای حق پذیران است و مانند انراهم انس و جن نمی توانند بیاورند.به مخالفان که معجزات مختلف طلب می کنند و سئوالات مختلف می پرسند و ایمان هم نمیاورند چنین بگو
عصاره فراز ایات 105-109:قران بحق نازل شده تا تو که بشیر و نذیر هستی انرا بر مردم بخوانی چه ایمان بیاورند چه ایمان نیاورند.البته اهل علم،در برابر ان خاشع و حق پذیرند.
عصاره فراز ایات 110-111:حمد و تکبیر و پرستش منحصر به الله است که دارنده اسماء حسنی متعدد است.


فرازهای ایات 40-59 و 66-72و81-100و 105-111 در واقع همگی به بیان باورها و واکنش مخالفان در برابر قران و پیامبر و احتجاج خدا با انها و تاکید بر حقانیت قران و صحت اموزه های وحی می پردازد که میتوان اینگونه بیان نمود:
عصاره سیاق دومC: قران وحی خداوند و بیان کننده حق و حاوی شفا و رحمت برای حق پذیران است. باورهاي خلاف قران مشرکان در زمینه توحید و معاد، موجب مقاومت آنها شده و با بهانه های مختلف ازجمله درخواست معجزه هدايت قران را نمی پذیرند. با انها اینگونه سخن بگو و احتجاج کن.


عصاره فراز آیه1: خداوند پیامبر را در یک شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر داد تا برخی ایاتش را باو بنمایاند.
عصاره فراز ایات 60-65:ای پیامبر نگران تحرکات فزاینده سران کفر نباش چرا که خدا بر همه احاطه داشته و این موضوعات را وسیله ازمایش مردم قرار داده است همانگونه که شیطان هم باذن او،و با تمام توان و امکانات برای گمراهی و تحریک انسانها به پیروی از خود مستمرا اقدام میکند.
عصاره فراز ایات 73-80:ای پیامبر در برابر اقدامات خصمانه و متعدد مشرکان ترا حمایت کرده و استوار می سازیم.ونیازی به دوستی و نرمش انها نداری. با نمازهای واجب روزانه و نوافل شبانه و دعا ،بهره خود از یاری خداوند را افزایش ده.
عصاره فراز ایات 101-104:علیرغم اینکه موسی 9 نشانه اشکارداشت اما فرعون او را ساحر خواند و تصمیم به اخراج موسی گرفت. پس او و همراهانش را غرق کردیم و سرزمینشان را به بنی اسراییل ارث دادیم.

فرازهای ایات 60-65و 73-80 و 101-104 تا بطور عمده و صریح به حمایت و تسلای خاطر پیامبر اختصاص دارد که بیان کننده تاییدات متعدد خداوند از ایشان و سنتهای الهی مرتبط می باشد.

عصاره سیاق سومA:ای پیامبر سنت خدا مبتنی برازمایش مردم در تبعیت از پیشوایان حق و باطل و نیز تایید و تثبیت رسولانش و پیروانشان میباشد. با توکل محض به خدا و نماز و تهجد شبانه و بی توجه به توطئه های مخالفان وظایف خود را ادامه بده.


درس سوره اسراء:تاکید بر محور اصلی هدایت قران در باور به معاد و توحید و نیز تثبیت پیامبر و نفی باورهای غلط و بهانه های مشرکان که هدایت قران را نمی پذیرند.

قران،کتاب هدایت کننده انسانها با پیام محوری معاد،توحید و نفی معبودان دون الله و حکمتهای اخلاقی است که بحق توسط خداوند بر پیامبر وحی شده تا به اهل ایمان وعمل صالح ،بشارت داده و بی باوران معاد را از عذاب انذار کند.اما باورهاي خلاف قران مشرکان در زمینه توحید و معاد، موجب مقاومت آنها شده و با بهانه های مختلف ازجمله درخواست معجزه هدايت قران را نمی پذیرند.ای پیامبر با توکل محض به خدا و نماز و تهجد شبانه و بی توجه به توطئه های مخالفان و بهره مندی از تاییدات الهی وظایف خود را ادامه بده با انها اینگونه سخن بگو و احتجاج کن.


کلمات کلیدی:
-قران (10 بار) :بیشترین تکرار کلمه قران در این سوره
-انسان(7بار) بیشترین تکرار کلمه انسان در این سوره
-وکیل(5بار) ، بیشترین تکرار کلمه وکیل در این سوره،
- سبحان(4 بار) بیشترین تکرار کلمه سبحان در این سوره
-خبیر بصیر: سه بار در این سوره، دوبار در سوره های دیگر
-در ایه 88 تحدی به قران بیان شده .(یاتوا بمثل هذاالقران) اولین تحدی در سوره طور بود
-اولين اشاره به تلاش مشركان برای اخراج پیامبر از مکه
- وجعلنا علی قلوبهم اکنه ان یفقهوه وفی اذانهم وقرا:(کهف انعام اسرا)
-ما ارسلناک علیهم وکیلا (انعام یونس فرقان شوری زمر)
-ارسلناک مبشرا ونذیرا (مشابه فاطر وهودوفرقان)،
-قرانا فرقناه لتقراه علی مکث (مفهوم مشابه در فرقان)
- بالوالدین احسانا (مریم اسراء انعام احقاف)
وزنوا بالقسطاس المستقیم (شعرا اسراء)
ان تتبعون الارجلا مسحورا (اسراء فرقان)
ان عبادی لیس لک علیهم سلطان(اسرا حجر)
صرفنا للناس فی هذاالقران من کل مثل فابی اکثرالناس الاکفورا (در برابر قران.مشابه فرقان)
قل لو کان فی الارض ملائکه لنزلنا علیهم (مشابه هود و انعام وشعرا:مفصل ترین پاسخ راجع به عدم نزول ملایک اینجاست.)

 در سوره قبل(شعرا)نیز محور اصلی سوره درخواست مشرکان برای ارسال آیات و پاسخ خدا به انها بود.
درس سوره شعرا:
ای پیامبر این قران که از جانب رب العالمین برتو نازل شده،نشانه هایی روشن است. سرنوشت اقوام قبلی که رسولانشان را تکذیب کرده و دعوت انها به پروا از الله رانادیده گرفته و با عذاب خدای عزیز رحیم هلاک شدند،نیز نشانه و عبرت است. اما اکثریت این قوم حتی درصورت اتیان نشانه های جدید بازهم رو برمیگردانند .خودت را از ایمان نیاوردن انها اذیت نکن.و با توکل برخدا خویشانت را هم انذار کن.

 برخی سنتها و قوانین الهی که در این سوره بیان شده
إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا
وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا
مَّنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدي لِنَفْسِهِ (یونس زمر)
وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى (انعام فاطر زمر)،
مَّن كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا وَمَنْ أَرَادَ الآخِرَةَ وَسَعَى لَهَا سَعْيَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِكَ كَانَ سَعْيُهُم مَّشْكُورًا
كُلاًّ نُّمِدُّ هَـؤُلاء وَهَـؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّكَ
وَمَن يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيَاء مِن دُونِهِ
اذا اردنا نهلک قریه امرنا مترفیها (مومنون زخرف سبا) ففسقوا
ان کادو لیستفزونک من الارض لیخرجوک منها، فاراد ان یستفزهم من الارض فاغرقناه (فرعون)

 برخی روحيات و رفتارهاي عمومي انسانها
یدع الانسان بالشر دعائه بالخیر
وَإِذَآ أَنْعَمْنَا عَلَى الإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَى بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ كَانَ يَؤُوسًا
کان الانسان کفورا
کان الانسان قتورا

درصورت نام گذاری موضوعات حمایت از پیامبر،مفادهدایتی قران و واکنشهای مخالفان و پاسخ قران به انها به ترتیب با
A,B,C ترتیب قرار گیری مفهومی فرازهای مختلف سوره اسرائ بشرح زیر خواهد بود:
آیه 1:A
آیات 2-39:B
آیات 40-59:C
آیات 60-65:A
آیات 66-72:C
آیات 73-88:A
آیات 81-100:C
آیات 101-104:A
آیات 105-111:C


تفسير و تدبر:آقاي سيدكاظم فرهنگ

ویرایش بوسیله کاربر 1402/12/19 02:06:57 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#10 ارسال شده : 1398/09/05 07:44:44 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,751

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه و تفسیر سوره بنی اسراییل

مفهوم ایه 59 سوره اسراء چیست؟خداوند چه نوع آيات و معجزاتي را ديگر نمي فرستد؟چرا؟

جهت مطالعه به لینک زیر مراجعه نمایید

مفهوم ایه 59 سوره اسراء چیست؟عذاب استیصال و ایات اقتراحی
ali Offline
#11 ارسال شده : 1400/09/30 11:30:15 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,751

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
تدبر و فهم سوره اسراء:

آيا آيه اول سوره بني اسراييل بر معراج پيامبر دلالت دارد؟ يا سير شبانه ايشان به مسجدالاقصي، متفاوت از معراج است؟

پاسخ اول:

اسراء به حرکت شبانه گفته مي‌شود؛ هواي صحاري سوزان عربستان ايجاب مي‌کرد مسافران روز را استراحت و در شب حرکت کنند. کلمه اسراء علاوه بر سفر حقيقي، در معناي مجازي، در سير و سلوک معنوي مناجات‌ها و راز و نيازهاي شبانه دست مي‌دهد، به کار مي‌رود. گويا پيامبر مکرم اسلام، که به تصديق قرآن دو سوم و حداقل نيمي از شب را به نماز و دعا مي‌گذراند [مزمل 20 (73:20) ]، در يکي از اين شب‌ها به معراجي معنوي رفت و پروردگار عليم و حکيم فراز و نشيب امت‌هاي موسي را به او نماياند تا پس از هجرتي که در پيش داشت، امت خويش را در مدينه با بهره‌گيري از اين تجربيات رهبري نمايد. اما سير از مسجدالحرام به مسجد الاقصي، که دورترين نقاط نسبت به مکه به شمار مي‌رفت، نشان دهنده دو کانون توحيدي در دو سوي خاورميانه، پايگاه پيامبران دو امّت بزرگ بوده و دو فرزند بزرگوار ابراهيم خليل؛ اسمعيل و اسحق و رسولان از نسل آن دو، هر کدام در يکي از اين دو مدرسة توحيد، به تزکيه و تعليم پيروان خود مي‌پرداختند؛ مسجد الاقصي کانون بني‌اسرائيل [فرزندان يعقوب] و مسجدالحرام بنا شدة ابراهيم و اسماعيل، کانون پيامبران از ذريه اسمعيل و نهايتاً پيامبر اسلام بوده است. با ظهور اسلام، پيامبر خاتمي که مأموريت يافته بود امت آخرين را رهبري کند، خداوند عليم و حکيم، اُفت و خيزها و فراز و نشيب‌هاي امت بني‌اسرائيل و حوادثي را که بر مسجدالاقصي کانون و قلب تپنده آن گذشته است، در معراجي روحاني به او الهام کرد تا امت خويش را از اختلاف و تفرقه و عوارضي که شرک و ناشکري به دنبال دارد انذار دهد.

آنچه از سير و سياحت شبانه «اسراء» در قرآن گفته شده، همين است و بس! قصه‌هاي با آب و تابي که از معراج پيامبر و مناظري که از بهشت و جهنم و صحنه‌هاي متنوع ديگر نقل شده است، نقلياتي است که هيچکدام مبناي قرآني ندارد.

از تفسير اقاي بازرگان

پاسخ دو:

در سوره اسراء تنها به سير شبانه پيامبر از مكه تا مسجدالاقصي اشاره شده است. اكثر مفسران هم ايات ابتداي سوره نجم را دال بر معراج پيامبر ميدانند و بواسطه روايات اين دو حركت را با هم تلفيق كرده اند.

اما حتي اگر ايات سوره نجم بر معراج دلالت داشته باشد(جهت مطالعه نظرات مختلف به صفحه سوره نجم در همين سايت مراجعه نماييد)، امازمان نزول سوره نجم و اسرا فاصله زيادي باهم دارند. لذا نميتوان براحتي اين دو سير عظيم را در يك شب دانست.

اشاره به موضوع سیر شبانه پیامبر در ابتدای این سوره ممکن است با توجه به مطالب ادامه سوره باشد که منکران قران و مخالفان پیامبر،درخواست نشانه و معجزه های مختلف داشتند و خدا هم ارسال معجزات را تنها بخواست خدا بیان نمود. معجزه سیر شبانه پیامبر و نشان دادن برخی ایات خدا به ایشان و تایید این خبر در قران،نشانه ای از موید بودن پیامبر به تایید الهی و منحصر بودن ارسال معجزه به خواست خداوند می باشد.

اقاي سيدكاظم فرهنگ

پاسخ سه:

در باره معراج
موضوع معراج نزد ما مسلمانان آنقدر معروف است که می¬توان گفت عناصر آن جزء «اطلاعات عمومی مسلمانی» درآمده است اما روایات مربوط به آن آنقدر مختلف و دور از هم است که نمی¬توان بین آنها جمع¬بندیی کرد.
اما از آنجا که روایات را باید از روی قرآن ارزیابی کرد و نه برعکس، ملاک ارزیابی روایات مربوط به معراج همین آیه و نیز سه آیه در سوره نجم است که قبلاً دیدیم.
اشکال دیگر این است که سوره نجم که بسیار «معراجی تر» است در اواخر قرآن قرار دارد و این سوره زود تر از آن دیده میشود و ما در کتاب «سره و نا سره در روایات معراج» به چگونگی ضرر زدن های این وضع به فهم این آیه اشاره ای کرده ایم.

بر اساس آیات سوره نجم، بعضی از «آیات بزرگ الهی» به پیامبر اکرم(ص) ارائه شد و این آیه نیز فقط اشاره دارد به سیر دادن شبانه آن حضرت از مکه تا مسجدالاقصی تا «بعضی از آیات» الهی به او ارائه شود.
آیات اشاره شده در سوره نجم، در چارچوب تشریح «وحی» بود، و این آیه در چارچوب کمک و آموزش و دلداری آنحضرت است که هر دو با هم قابل جمع اند.
در آن سوره به بعضی از «آیات بزرگ» الهی و در این آیه به بعضی از «آیات» الهی اشاره شده است.

لذا، اینکه این آیه (در ترتیب نزول) پس از سوره نجم نازل شده دلیل نمیشود که واقعه مربوط به این آیه نیز پس از وقایع مربوط به سوره نجم اتفاق افتاده باشد، مانند داستان حضرت موسی که در هر جایی از قرآن به یک گوشه اش که تناسبی با آن قسمت از قرآن دارد ذکرشده است.
اما اینکه در آن شب خاص در سیر شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی چه مطالبی ارائه شده، جز اینکه بعضی از نشانه¬ها و آیات الهی بوده، چیز دیگری در قرآن نداریم.

اما در روایات مطالب بسیار بسیار زیادی هست که به دو دسته بزرگ قابل دسته-بندی است.
یک دسته از آن انبوه روایات، هم مختصر است و هم با آیه فوق می¬خواند.
دسته دیگر بسیار مفصل است و اشکالات زیادی، اعم از قرآنی و عقلی دارد که آنها را از محدوده «قابل قبول بودن» بیرون می¬کند.
اگر مایل به شرح بیشتر باشید مقاله «سره و ناسره در روایات معراج» را در سایت ملاحظه فرمائید.
خلاصه اینکه از این آیه اصلا «معراج» فهمیده نمیشود و تنها «طی الارض» از آن مستفاد میگردد که اگر بخواهیم به زبان امروز صحبت کنیم، اسمش «انتقال ماده» است که هنوز دانشمندان دارند رویش کار میکنند و تاکنون به جائی نرسیده اند.


از تفسير اقاي جمال گنجه اي


ali Offline
#12 ارسال شده : 1400/11/17 08:16:30 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,751

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال

ترجمه تدبر و تفسير سوره بني اسراييل

وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً 4
و به فرزندان اسرائيل در كتاب (آسمانى‏شان) خبرى حتمى داديم: (كه) «همانا دو بار در [سراسر] زمين همواره افساد خواهيد كرد. و بى‏گمان (بار دوم) به سركشى بزرگى بى‏ امان بر خواهيد خاست.» 4

منظور از دوبار افساد و سركشي يهوديان چيست؟

تفاسير معمولا فساد دو باره ی یهود را مربوط به گذشته دانسته اند نه آینده اما ايت اله صادقي تهراني در تفسير فرقان نظر متفاوتي دارد


" قَضَيْنا إِلى‏" به معناى اخبارى است قطعى كه در مورد دو افساد جهان‏شمولشان در تورات آمده است، كه" قضينا على و قضينا به و قضيناه" نيست، زيرا اين هر سه به معنى اراده حتمى است، ولى‏" قَضَيْنا إِلى‏" ربطى به اراده ندارد، بلكه به معنى اخبارى حتمى است، و" لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ" افساد حتمى جهانشمول بنى اسرائيل است كه در آينده اتفاق خواهد افتاد، زيرا" فِي الْأَرْضِ" است و نه «فى فلسطين» و ارض كه شامل كل ارض است آن هم در تعبير ربانى هرگز ويژه بخشى از ارض نخواهد بود.

«مرّتين» هم برخلاف رواياتى چند به معناى كشتن حضرت زكريا و يحيى عليهم السلام نيست، زيرا اگر اين افساد جهانشمول بدين معنى بود،" وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ" (3: 18) كه بيانگر كشتار بسيارى از پيامبران است بجاى مرّتين بايستى «مرات» باشد، و در هر صورت ارض همان ارض تمام است، و مرّتين كه هنوز هم هيچيك ازاين دو افساد جهانشمول اتفاق نيافتاده، زيرا چنان افسادى لازمه‏اش سلطه جهانى است، و يهوديان در كل تاريخشان در بدر و فرارى بوده‏اند و اگر هم سلطه‏اى در زمان داود و سليمان و اشعياء بر ايشان بدست آمده، سلطه ربانى و عادلانه بوده و نه سلطه افسادگر، آن هم مرّتين نبوده، بلكه «مرّات» بوده است.

اكنون ببينيم‏" عُلُوًّا كَبِيراً" بعد از «مرّتين» مرحله‏اى سومين است يا يكى از اين دو مرحله؟

فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا 5 ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً 6 إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً 7
پس آنگاه كه (زمان تحقّق) وعده‏ى نخستين آن دو (افساد) فرارسد، بندگان (ويژه) خود را- كه سخت نيرومندند- بر شما مى‏گماريم. پس (در) ميان خانه‏ها (براى سركوبى شما) به جستجويى بى‏امان بپردازند، و اين وعده‏اى انجام‏شدنى بوده است. 5
سپس دوباره شما (اسرائيليان) را بر اين بندگان ويژه چيره مى‏كنيم، و شما را با اموالى و پسرانى (يارى و) مدد مى‏دهيم، و شما (اسرائيليان) را بيش از پيش (براى جنگ) بسيج مى‏گردانيم. 6
اگر نيكى كنيد، براى خودتان نيكى كرده‏ايد، و اگر (هم) بدى كنيد، به زيان خودتان است. پس آنگاه كه وعده‏ى پايانى فرارسد بايد (آن بندگان ما) چهره‏هايتان را زشت و تباه كنند. و بايد در آن مسجد (الاقصاى زمينى) درآيند، چنان كه نخستين‏بار وارد آن شدند، و بايد (با غلبه بر اسرائيليان) بى‏گمان چيرگى‏شان را يكسره برچينند (چه) برچيدنى. 7


آيات 5 تا 7-
كه‏" وَعْدُ أُولاهُما" و" وَعْدُ الْآخِرَةِ" آمده استفاده مى‏كنيم كه اين‏" عُلُوًّا كَبِيراً" مرحله سوم نيست، بلكه يكى از همين دو مرحله است، و از" لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ" مى‏فهميم كه اين‏" عُلُوًّا كَبِيراً" دومين مرحله افساد جهان‏شمولشان است، زيرا اين علو كبير پس از نخستين دخول در مسجد اقصى خواهد بود، و در جمع در آينده‏اى دور يا نزديك اين دو افساد با فاصله‏اى انجام خواهد شد، و اكنون كه ساليانى است كه صهيونيزم بين‏الملل با غصب فلسطين و تصرف قدس آغاز افساد جهان‏شمولش را كرده است ولى هنوز اين افساد جهانى نيست كه از نظر عقيدتى و سياسى و اقتصادى و ساير جهات، هنوز كلى و صددرصد نشده است، مى‏توان گفت كه اين جريان از آغاز تشكيل دولت صهيونى آغاز افساد نخستين است، تا چه پيش آيد.
در آيه (5)" وَعْدُ أُولاهُما" درباره تحقق يافتن نخستين افساد جهانشمول است كه پس از آن «بعثنا ...» است‏

آيا اين‏" عِباداً لَنا" بخت ‏النصر و همراهيان مشركش مى ‏باشند؟! هرگز! زيرا اولًا افساد يهوديان در آن هنگام جهانشمول نبوده، بلكه بدتر از افساد جزئى آنان، افساد بخت‏النصر بوده كه قدس را تصرف كرده، و اين يهوديان موحد بودند كه مأموريت يافتند" ادخلوا هذه القرية سجدا" گرچه اين موحدان تخلفاتى هم داشته‏اند، ولى بالاخره در برابر مشركان بخت‏النصرى غاصب شايستگى داشته‏اند، وانگهى‏" عِباداً لَنا" براى اين گروه مجاهدان نسبتى ويژه به خدا مقرر كرده است، پس اينان ويژگانى از مجاهدان خداپرست هستند كه از سراسر جهان اسلام با هماهنگى و نيروى ايمان پذيراى اين انگيزش ربانى هستند كه‏" بَعَثْنا عَلَيْكُمْ" و اصولًا «بعثنا» انگيزش ربانى است با جمعيت صفات كمال رحيمى و رحمانى، روى اين اصل آيا اين‏" عِباداً لَنا" بااين‏همه ويژگى‏ها كه مأموريت تار و مار كردن يهوديان افسادگر جهانى را دارند، همان بخت‏النصر و همراهيانش مى‏باشند؟ اين خود گمانى است منحرف و بخت‏النصرى.

على الجمله «عليكم» و نه «اليكم» اينجا ويژگى سلطه‏گر اين انگيختگان ربانى را نشان مى‏دهد، كه نخست‏" عِباداً لَنا" بندگان ويژه خدا در ميان كل مكلفانند، و در ثانى‏" أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ" صاحبان نيروئى بس شديدند كه در برابر نيروى سلطه‏گر اسرائيلى پيروز مى‏باشند، و سوم‏" فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ" كل جايگاههاى سلطه‏گر اسرائيلى را در سراسر زمين شامل است، به‏ويژه فلسطين و جاهائى ديگر كه تحت سلطه مماس خود دارند و خواهند داشت، كه با جهاد پى‏گير اين‏" عِباداً لَنا" پراكنده و خوار خواهند شد.

" وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا" بدين معنى است كه چنانكه وعده خبرى افساد نخستين جهان‏شمول اسرائيلى تحقق خواهد يافت، در پى آن وعده خبرى مغلوب شدن آنان توسط" عِباداً لَنا" نيز محقق خواهد شد.
آيه 6-
اين آيه بيانگر افساد جهانشمول دومين و آخرين بنى اسرائيل است، كه در اثر برگشت آنان به قدرت و نيروئى بزرگتر" عِباداً لَنا" را به عقب مى‏رانند، و اين «رددنا» و «امددنا» و «جعلنا» بازگشائى ابتلائى ربانى است كه جلو اين مفسدان را مجدداً تا حدى باز مى‏گذارد تا آنچه نيروى افساد دارند انجام دهند، و سپس كلًا نابود گردند، كه گرچه گروهى از يهوديان و نصرانيان بر حَسَب دو آيه‏" فَأَغْرَيْنا وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ" باقى خواهندماند، ولى كلًا تحت سلطه اسلامى خواهند بود.

مرحله نخستين كه‏" عِباداً لَنا" غلبه خواهند كرد همان قيام اسلامى جهانى قبل از قيام حضرت مهدى (عج) خواهد بود، كه پس از اين مرحله نخستين به سستى يا خاموشى مى‏گرايند، و قيام دومين بر مبناى‏" لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ" در آيه هفتم، قيام مهدوى (عج) خواهد بود، چنانكه در روايات بسيارى است كه‏" عِباداً لَنا" مرتبه نخستين همان مجاهدان فى‏سبيل‏اللَّه‏اند كه قبل از مجاهدان مهدوى مماس مى‏باشند، و مرحله دوم كه افساد بنى اسرائيل نيز عميق‏تر و جهانى‏تر است بر حَسَب آيه چهارم‏" عُلُوًّا كَبِيراً" مى‏باشد، اين علواً كبيراً توسط حضرت مهدى عليه السلام و اصحابش بكلى ناچيز خواهد شد، بگونه‏اى كه اضافه بر آنچه در مرتبه نخستين تحقق يافت كه فقط" فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ" بود، بدين معنى كه تنها سلطه افسادى بنى اسرائيل بسى ناچيز گرديد، اكنون كه مرحله دوم و آخرين افساد آنان است، در مثلثى از دمار و بوار احاطه خواهند شد، اولًا" لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ" كل چهره‏ هاى‏ سلطه ‏گر صهيونيزم بين ‏الملل سياه و تباه خواهد شد،
ثانياً" وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ" بار دوم اين عباداً لناى آخرين به مسجد اقصى درآيند، چنانكه در مرتبه نخست نيز وارد مسجد اقصى شده‏اند، و چون ورود نخستينشان ورودى مستدام نبوده است، ازاين‏جهت در سلطه نخستين تصريحى بدان نشده، و در مرحله دوم و آخرين‏" وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً" كه در نهايت تمامى سلطه‏هاى اسرائيلى را حضرت صاحب‏الامر عليه السلام با اصحابشان بكلى ناچيز خواهند ساخت.
و اگر هم مسلمانان در زمان عمر وارد مسجد اقصى شده‏ اند، اين ورود هرگز به حساب اين دو مرحله نيست، زيرا آن هنگام يهوديان سلطه‏اى هرگز نداشته‏اند تا چه رسد كه جهانى باشد، و اين مرّتين در اينجا بعد از دو سلطه جهانشمول افسادى آنان مى‏باشد، روى اين اصل ما در انتظار اين دو برخورد بسيار شديد هستيم، كه اكنون به يارى خدا خود را آماده سلطه آغازين اسلامى مى‏كنيم، زيرا هنوز سلطه نخستين يهوديان جهانشمول و صددرصد نگرديده است، اكنون رهبرى اين سلطه نخستين با كيست؟ و كى خواهد بود؟ خدا مى‏داند، ما تنها دو وظيفه بزرگ برعهده داريم:
نخست گردآورى نيروهاى جهانى اسلامى كه بهترين موحدان و مجاهدان مسلمان باشند.
و دوم كه در حقيقت نخستين گام اين قيام اسلامى است عليه كل استعمارهاى يهودى و غير يهودى و كلًا يأجوجى و مأجوجى‏ها، اينجا پى‏جوئى و دست يافتن به رهبرى شايسته و بايسته است، كه در اين هنگامه كل اسرائيليان مفسد و كل يأجوجيان و مأجوجيان مفسد، و در جمع تمامى مفسدان نابود و يا ناچيز خواهند شد، و سلطه جهانى مكلفان از آن دولت جهان‏شمول اسلامى خواهد بود.

در پاسخ اين پرسش كه فاصله ميان اين دو سلطه جهانى يهوديان چه اندازه است؟ بايد گفت ما از اين جريان هيچ اطلاعى نداريم، جز آنكه علامات پياپى سلطه جهانى مهدوى شايد بيانگر اين حقيقت باشد كه ميان اين دو سلطه فاصله زياد نيست، و بالاخره اين دو قيام نيازمند به اين است كه مسلمانان واقعى دورانديش مجاهد با تمام نيروها در تحقق يافتن‏" لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ" كوشا باشند، كه مبارزات شبانه روز عليه كل استعمارها و جايگزين كردن حكومت حق است، و نه‏ آنكه چُرت و بيكارى و بى‏تفاوتى روزگارشان را به حالت احتضار بگذرانند بگمان اينكه در انتظارند، اين احتضار است و انتظار نيست، انتظار از آنِ كسانى است كه با تمام نيرو جاده ورود اين دو پيروزى جهانشمول را عليه باطل براى رهبرى نخستين و به ‏ويژه رهبرى آخرين بگشايند.

تفسير فرقان

ویرایش بوسیله کاربر 1400/11/17 11:43:42 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#13 ارسال شده : 1400/11/20 09:29:34 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,751

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و تفسير سوره اسراء


منظور از دوبار افساد و سركشي يهوديان چيست؟

پاسخ 2:

آینده اسرائیل
در این پاراگراف به وضوح ذکر شده است که سرانجام یهودیان شکست و نابودی است.
آیه¬های 2 و 3 مقدمه¬ای است که مخاطب از روی آنها به این نکته می¬رسد که بنی-اسرائیل که اینهمه مورد لطف و انعام الهی بودند باید قاعدتاً رفتار نیکو و عمل صالح نشان دهند اما از آیه 4 فهمیده می¬شود که آنها علیرغم لطف و محبت الهی به راه غلط رفتند و اهل فساد و استکبار شدند.
از بقیه آیات این پاراگراف فهمیده می¬شود آنها دو بار به فساد در زمین می¬پردازند و یکبار آن به سرکوبی شدید و پراکندگی و بیچارگی آنها منجر شد که داستان بخت-النصر و آوارگی و ذلت و اسارت یهودیان در بابِل را همگان می¬دانیم.
در آیه 6 می¬فرماید شما دوباره به قدرت و عزت می¬رسید.

سئوال این است که یهودیان دوباره چه هنگام به قدرت و عزت رسیدند؟

درجواب بایدگفت که یهودیان هرگز به قدرت و عزت نرسیدند و همواره زیردست دیگران بودند تا اینکه پش از پایان جنگ جهانی اول در 1919وتجزیه کشور بسیار بزرگ عثمانی) با کمک مستقیم انگلستان و رضایت بقیه کشورهای مهم اروپائی در نقشه و توطئه ای بسیار بزرگ، عده زیادی یهودی را به انحاء طرق، وارد مجموعه سرزمین فلسطین نمودند، و اینها دائما به همه طرق خلاف، همه نوع اعمال غیر انسانی مرتکب میشدند و با سکوت و در عین حال کمک انگلستان و فرانسه و ایالات متحده حمایت میشدند تا اینکه پس از پایان جنگ دوم، کشور اسرائیل را تشکیل دادند که فورا به رسمیت شناخته شد و در سال 1948 به عضویت سازمان ملل در آمد.
لذا آیه 6 ناظر به همین چند دهه اخیر است.
بنابراین، «وعده دوم» که در آیه 7 به آن اشاره شده که نابودی حکومت آنها و پراکندگی آنها را در شهرها و نابودی آثار قدرتشان را در پی دارد ناظر به همین اسرائیلِ موجود است، و این وعده¬ای است الهی و براساس آیه 4 جزء «مقدرات» است و حتماً واقع خواهد شد
مگر اینکه آنها چنانکه در اول آیه 7 آمده است «احسان» کنند که اصلاً با ذات و صفات و خمیره جماعت «بنی¬اسرائیل» قرابتی ندارد و آنها اصلاً نمی¬فهمند احسان چیست و اساساً از بنی¬اسرائیل «ترک شر» متصور نیست چه رسد به «احسان»
لذا آنها همین روندی را که دارند طی می¬کنند، که عبارت است از قتل و ترور و تجاوز به حقوق انسانی و آزار ضعفا و حق را باطل جلوه دادن و برعکس، باز هم همین روند را طی خواهند کرد و نابودیشان هم در همین است و کسی که اندکی قدرت تحلیل و بینش داشته باشد خواهد دید آثارش نیز هم اکنون پیدا است زیرا اسرائیلی¬ها در اقیانوسی از کسانی محصور شده¬اند که بشدت از آنها نفرت دارند و آنها هم از هیچ عمل غیرانسانی خودداری نمـی¬کنند و اینک تنها نقطه اتکایشان به آمریکاست که هزینه¬های نظامی و سیاسی و اطلاعاتی و اقتصادی آنها را می¬دهد.

اینک که روز آگاهی ملتهاست، کم¬کم این سئوال دارد برای مالیات¬دهنده امریکائی پیش می¬آید که من چرا باید این هزینه¬های سنگین این دولت وابسته را بدهم که با پول من آدمکشی و جنایت و فساد کند؟
کم¬کم کمکها قطع و اسرائیل در آن اقیانوس تنها خواهد¬ماند و آیه 7 محقق می¬شود،
علاوه بر این یک «جریان» دیگر هم هست که به موازات جریان اول پیش می¬رود و آنهم رشد خودآگاهی ملل مسلمان است که این دو جریان در طول زمان تقویت شده و بالاخره آنچه که باید بشود خواهد شد.


تفسير مرحوم گنجه اي


پاسخ 3


اين كلام دلالت بر چند نكته دارد: اول اينكه دشمنان بنى اسرائيل در نوبت اول هم داخل مسجد اقصى شده وآن را به قوه قهريه گرفتند، واگر در قرآن كريم آن را نياورده به منظور اختصار بوده است ، دوم اينكه داخل شدن در مسجد براى هتك حرمت وتخريب آن بوده ، سوم اينكه اين مهاجمين ومبعوثين براى مجازات بنى اسرائيل وگرفتن انتقام از ايشان همانها بودند كه در بار اول مبعوث برايشان شدند.

ومعناى جمله ((وليتبروا ما علوا تتبيرا(( اين است كه هلاك كنند و نابود سازند ((هر كسى را(( كه بر آن دست يابند، مردم را كشته ، اموال را سوزانيده ، خانه ها را خراب وشهرها را ويران سازند.

احتمال هم دارد كه ((ما(( مصدريه وبه معناى مدت باشد، ومضاف حذف شده ، تقدير چنين باشد: ((وليتبروا مده علوهم تتبيرا(( ولى معناى اول به فهم نزديك تر وبا سياق آيه مناسب تر است .

از مقايسه ميان وعد اول يعنى جمله ((بعثنا عليكم عبادا لنا...(( و وعد دوم يعنى جمله ((ليسووا وجوهكم ...(( اين معنا به دست مى آيد كه وعده دوم بر بنى اسرائيل سخت تر بوده ودر آن وعده نزديك بوده كه به كلى نابود شوند، ودر دلالت بر اين معنا همين عبارت كافى است كه فرمود: ((وليتبروا ما علوا تتبيرا((

ومعناى آيه اين است كه وقتى زمان وعده دوم رسيد، يعنى بنى اسرائيل افساد بار دوم خود را از حد گذراندند ما همان بندگان خود را واداشتيم تا با فراهم آوردن اسباب حزن واندوه وتحقق بخشيدن ذلت ومسكنت آنان چهره هايشان را اندوهگين نموده ونيز مانند نوبت نخستين وارد مسجد اقصى شوند وهر چه را كه بر آن غلبه يافتند هلاك نموده و سرزمينهائى را كه از آن عبور كردند ويران سازند

هيچ دليلى وجود ندارد كه دلالت كند بر گفتار آن مفسرى كه گفته است : ((قومى كه خداى تعالى بر بنى اسرائيل مسلط كرد بندگانى مؤ من بوده اند(( چون فرموده ((ما برانگيختيم ((، ونيز فرموده ((عده اى از بندگان خود را فرستاديم ((

زيرا هيچيك از اين دودليل دلالتى بر مؤ من بودن آنان ندارد، اما اولى به خاطر اينكه برانگيختن ووادار نمودن كفار براى قلع وقمع كردن مردمى در صورتى كه از باب مجازات باشد بعث الهى است ولازم نيست كه مجازات الهى هميشه به دست مؤ منين صورت گيرد.

واما دومى به خاطر اينكه كفار هم بندگان خدايند، آنهم در مثل اين آيه كه بندگان را به وصف باءس وشدت وخونخوارى توصيف نموده .

قول ديگرى نيز هست كه بى شباهت بقول اين مفسر نيست ، وآن اين است كه ممكن است افراد مبعوث شده ، مؤ منينى بوده اند كه خداوند دستورشان داده تا با اين طايفه جهاد كنند، ونيز ممكن است كه كفارى بوده اند كه يكى از پيغمبران با آنان ائتلاف كرده كه با اين طايفه بجنگند و آنان را بر ايشان كه مثل خود آنان كفار وفساق بودند مسلط ساخته باشد و ليكن همان اشكالى كه بقول قبلى وارد مى شد بر اين قول نيز وارد مى گردد.

وجمله ((وكان وعدا مفعولا(( تاكيد است بر حتمى بودن قضاء و معنايش اين است كه چون زمان آن عذاب كه در برابر فساد اولتان وعده داديم رسيد از ميان مردم بندگانى نيرومند وخونخوار را عليه شما برمى انگيزيم تا سرزمينهاى شما را با قهر وغلبه مسخر نموده وتا مركز سرزمينهايتان پيش روى كنند وشما را ذليل واستقلال وعلووآقائيتان را تباه سازند واين خود وعده ايست شدنى كه گريزى از آن نيست
چون ظاهر اين است كه ضمير جمع در اين جمله به همان جمله ((عبادا لنا((برگردد. وليكن اين تنها اشعارى است بدون اينكه ظهور داشته باشد، چون عبارت با اين احتمال هم مى سازد كه جبران حمله اول به دست قومى غير از بنى اسرائيل انجام شده باشد يعنى خداوند به دست مردمى ديگر انتقام بنى اسرائيل را از دشمنانشان گرفته باشد، وبنى اسرائيل از اين پيشامد سود برده باشند و ضمير جمع هم به گروهى برگردد كه از سياق استفاده مى شود، و همانطور كه گفتيم سياق هم ظهور در اين ندارد كه مبعوثين در مرتبه دوم همان مبعوثين در مرتبه اولند، بلكه با غير ايشان هم مى سازد.

ترجمه تفسير الميزان

پاسخ 4:

بسم الله الرحمن الرحیم.


1- نکته اول. درایه ان احسنتم ....این ایه درباره بنی اسرائیل است که دو فساد دارند وبعد ازفساد اول به قدرت می رسند ودولت اسرائل را تشکیل می دهند وبه قتل وجنایت می پردازند. بنا بر این غیر از معنائی که ذکر کردید ایه به صورت زیر هم می شود معنا شود.
شمابنی اسرائیل در زمان قدرت اگر کار خوبی انجام دهید ونرمش به خرج دهید برای خودتان است وفقط نفع خود را در نظر می گیرید(نه این که هدف انسانی داشته باشید) واگر هم بدی کنید وکشتار وخشونت به خرج دهید. بازهم فقط نفع خودتان را در نظر دارید.

2- نکته دوم هم درباره بنی اسرائیل است که پس از فساد دوم به ذلت کشیده می شوند. وقران امید لطفی ازطرع خدا به ان ها می دهد ولی تهدید می کند که اگر به شرارت های خود برگردید خداوند هم به عقوبت شما در دنیا واخرت بر میگردد.

دكتر سيد محسن میرباقری

پاسخ 5
اسراء : ۴

وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا
و بر بني‌اسرائيل [چنين سرنوشتي را] گذرانديم که شما مسلماً [با چنين سوء رفتاري،] دو بار در زمين فساد خواهيد کرد ۷ و مسلماً گردنکشي بزرگي خواهيد نمود.۸
__
۷- در مورد اين دو فساد و گردنکشي، مفسرين احتمالات متعددي داده و براي هر کدام دلايلي ذکر کرده‌اند. از نظر تاريخي، معروف‌ترين آن دو، يورش بُخت‌النصر پادشاه بابل [عراق فعلي] در سال 586 پيش از ميلاد به بيت‌المقدس است که پس از کشتار وسيع يهوديان و آتش زدن مسجد [معبد- هيکل سليمان] و تخريب كامل آن، باقيمانده از کودکان و زنان و پيران اسير را به بابل برد که حدود نيم قرن بعد کورش کبير پس از فتح بابل آزادشان ساخت و به اورشليم بازشان گرداند و مخارج بازسازي معابد و ديار آنها را در اختيارشان نهاد.
از نشانه‌هاي آيات بعد مي‌توان فهميد در هر دو واقعه دشمن توانسته است وارد «مسجد»، كانون هويت ديني و قومي آنان شده و آن را به كلي تخريب نمايد. اتفاقاً گزارشات تاريخي نيز بر دو بار تخريب مسجد [معبد- هيكل سليمان] در زمان بُخت‌النصر [587 پيش از ميلاد] و زمان وسپاسين امپراطور روم در سال 70 ميلادي حكايت مي‌كند.
برحسب گزارش مؤرخين، در سال 70 ميلادي «وسپاسين» امپراطور روم در عكس‌العمل نسبت به شورش گستردة يهوديان در بيت‌المقدس به آن شهر حمله مي‌كند و پس از كشتار و خرابي فراوان، بسياري از يهوديان را از آن شهر اخراج و آواره مي‌سازد.


۸- علوّ و استعلا از همان روحيه خود برتربيني نژادي و تکبّر تاريخي اين قوم، که ريشه همه گردنکشي‌ها و تجاوز به حقوق همسايگان بوده، ناشي گشته و امروز نيز در قالب صهيونيسم جلوه‌گر مي‌باشد.
فعل «قضي» در قرآن 21 بار به خدا نسبت داده شده است؛ بيش از همه به صورت اسم ظاهر الله و ربّ و ضمير سوم شخص «او» آمده است، که دلالت بر امر و حکمي مستقيم از طرف خدا مي‌کند. يک بار نيز «من» [قضيت] و بالاخره 4 بار با ضمير «ما» آمده است [حجر 66 (15:66) ، سبا 14 (34:14) ، قصص 44 (28:44) ، اسراء 4 (17:4) ] که نقش خود شخص و نيروهاي ديگر جهان را در اين قضاي الهي روشن‌تر نشان مي‌دهد.



ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَأَمْدَدْنَاكُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا
سپس تسلط بر آنان را به شما باز مي‌گردانيم 10 و با اموال و پسران [=ثروت و قدرت] ياري‌تان مي‌کنيم و از نظر جمعيت شما را بيشتر [از دشمن] خواهيم کرد.
__
10- همانطور كه مي‌دانيد، كورش‌كبير پس از فتح بابل در سال 539 پيش از ميلاد، قوم بني‌اسرائيل را پس از 48 سال اسارت آزاد مي‌كند و به بيت‌المقدس باز مي‌گرداند و هزينة تجديد بناي معبد [هيكل سليمان] و بازسازي شهر را در اختيار آنها قرار مي‌دهد. در ساية حمايت كورش و جانشينان بعد از او بود كه بني‌اسرائيل به بازنويسي تورات و توسعه و ثروت و قدرت نائل شدند و تا قرن‌ها در ساية اقتدار سلسلة هخامنشي و بعد از آن قرار گرفتند.

اسراء ۷ :

إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيرًا
اگر نيکي کنيد، به سود خود، و اگر بدي کنيد به زيان خودتان کرده‌ايد. 11 پس چون [بار ديگر ظلم و تجاوز کنيد] وعدة بعدي [=دومي] فرا رسد 12 [و بار ديگر بر شما يورش آورند] تا چهره‌تان را دژم سازند [=سيه روي‌تان کنند] و تا داخل مسجد [=الاقصي / قلب هويت شما] شوند، همچنانکه بار نخست وارد شده بودند، و به هر چه تسلط يابند [آنرا] کاملا نابود سازند.
__
11- اين شروط بيانگر حاکميت نظاماتي است که خدا بر جوامع انساني جاري کرده و برخلاف تصور بني‌اسرائيل، که خود را قوم سوگُلي و برگزيده خدا و مستثني از کيفر مي‌دانستند، اين قوانين به همه ملت‌ها حاکميت دارد از جمله امّت دچار تفرقه و ضعف و زبوني شده اسلام در روزگار ما.

12- عكس‌العمل انتقامي نسبت به دومين فساد و گردنكشي را، همانطور كه ذكر شد، مي‌توان با يورش امپراطور روم «وسپاسين» در سال 70 ميلادي به بيت‌المقدس تطبيق داد كه براي سركوب شورش گستردة يهوديان بار ديگر آن شهر را به آتش كشيد و مسجد [معبد] بزرگ آنان را كه به هزينة كورش در 6 قرن قبل به جاي هيكل سليمان ساخته شده بود تخريب كرد. اين دومين باري بود كه مهاجمان توانستند وارد مسجد شده و همه چيز را نابود سازند. بعد از اين تاريخ يهوديان توسط مسيحياني كه از مظالم آنان به تنگ آمده بودند در نقاط مختلف دنيا آواره شدند و عمدتاً به كشورهاي اسلامي پناه آوردند.

تفسير بازرگان

ویرایش بوسیله کاربر 1401/05/19 12:49:06 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#14 ارسال شده : 1401/03/22 01:12:09 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,751

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
تدبر و فهم سوره بني اسراييل نكات تفسيري سوره اسراء از تفسير بازرگان

اسراء : ۸۲
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِـمِينَ إِلَّا خَسَارًا

و ما از [سرچشمه هدايتِ] قرآن آنچه شفا و رحمتي براي مؤمنان باشد [در سطح درک و فهم آنان] نازل مي‌کنيم، ۹۷ و ستمگران را [که از درِ عناد و مقابله با مؤمنان برمي‌آيند، قرآن] جز زيان نمي‌افزايد. ۹۸
__
۹۷- وصف «شِفَاء» در مورد قرآن، علاوه بر اين سوره، دو بار ديگر در کتاب الهي آمده است، يکبار به همراه «موعظه» [يونس 57 (10:57) - ...قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَشِفَاءٌ لِـمَا فِي الصُّدُورِ...] و بار ديگر به همراه «هدايت» [فصلت 44 (41:44) - ...قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدًى وَشِفَاءٌ...] و در اين سوره به همراه «رحمت».
تقدّم و تأخر اين اوصاف قابل توجه است؛ گام نخست «موعظه» [پند و اندرز] يا هدايت [راه بَري] است، اگر پذيرفته گردد، «شفاء» حاصل مي‌شود. پس از شفاي از کِبر و غرور و ساير رذائل اخلاقي است که آدمي مشمول «رحمت» مي‌گردد.
در نهج‌البلاغه آمده است که قرآن داروي دردهاي شما و نظم امورتان است [خطبه 158]. در خطبه‌هاي ديگري نيز به شفابخش بودن قرآن اشاره شده است، از جمله: 176 [فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ أَكْبَرِ اَلدَّاءِ وَ هُوَ اَلْكُفْرُ وَ اَلنِّفَاقُ وَ اَلْغَيُّ وَ اَلضَّلاَلُ]، 156 [فَإِنَّهُ اَلْحَبْلُ اَلْمَتِينُ وَ اَلنُّورُ اَلْمُبِينُ وَ اَلشِّفَاءُ اَلنَّافِعُ]، 198 [وَ شِفَاءً لاَ تُخْشَى أَسْقَامُهُ]، 214 [فِيهِ كِفَاءٌ لِمُكْتَفٍ وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَفٍ]، 110 [وَ اِسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ اَلصُّدُورِ]، 152 [فِيهِ شِفَاءُ اَلْمُسْتَشْفِي وَ كِفَايَهُ اَلْمُكْتَفِي].

۹۸- زيان آور بودن قرآن براي ستمگران ممکن است تعجب‌برانگيز باشد؛ چگونه کتابي سعادت‌بخش ممکن است خسارت‌بخش باشد؟ اين همان تناقض ظاهري است که درباره مثنوي هم گفته شده:

مثنوي او چون قرآنِ مدل
هادي بعضي و بعضي را مُضِّل.

اين حقيقت برگرفته از آيه 26 سوره بقره (2:26) [...يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ] است که هدايت را امري دوطرفه و وابسته به عملکرد آدمي در قبال آن شمرده است
. نکته بسيار مهم، غفلت از معناي قرآني «هدايت» است که ترجمه لغوي «راهنمائي» رساننده بار معنایی آن نمي‌باشد. راهنمائي همان «راه»نمائي و نشان دادن راه است، اما هدايت «راه»بَري و رساندن به مقصود مي‌باشد که تنها با تبعيت رهرو از رهبر تحقق مي‌يابد، بنابراين طبيعي است که اگر کسي ظلم کند، حتي اگر بهترين قرآن شناس هم باشد، به هدايت، يعني به مقصد سعادت نمي‌رسد. در اين آيه «ظلم» را مانع هدايت شمرده، در آيه 26 سوره بقره

اسراء : ۸۴

قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلًا
بگو [اي پيامبر]: هر کس مطابق شاکله [=وابستگي‌ها و تعلقات آرماني] خود عمل مي‌کند، 100 بنابراين پروردگار تو [که آگاه از ضمير و زمينه‌هاي شخصيتي بندگان است] به آنکس که راه يافته‌تر باشد آگاه‌تر است [لذا ديگران حق تفحّص در افکار مردم را ندارند].
__
100- کلمة «شَاكِلَه» از شِکال گرفته شده است، شکال طنابي است که به پاي چهارپايان مي‌بندند تا مانع تجاوزشان به ملک و مزرعه مردم شود، بنابراين مفهوم قيد و بند و وابستگي و محافظت در آن ملحوظ است. در تمام معاني که اهل لغت براي شاکله آورده‌اند، نوعي وابستگي و قيد و بند وجود دارد، مثل:
طريقه و مذهب- آنچه هر ملتي خود را مقيد به پيروي از آن مي‌کند.
حاجت و نياز- جاذبه و گرايشي که آدمي را به سوي خود مي‌کشد و به آن مقيد مي‌سازد.
طبيعت و خلقت- ذات هر کس که ثابت و به آن وابسته مي‌باشد.
عادت و سجيه- رفتاري که از خُلق و خوي شکل گرفته آدمي ناشي مي‌شود و نوع وابستگي و قيد و بند رفتاري را نشان مي‌دهد.
پايبند بودن به دين و مذهب، دلبستگي به خانواده، مقيد بودن به آداب و تشريفات خاص، از جمله مواردي است که در برابر بي‌بند و باري، بي‌مسئوليتي، گسيختگي رفتاري و بي‌قيد و بند بودن قرار مي‌گيرد.


وَقُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنَا بِكُمْ لَفِيفًا

پس از [نابودي] او به بني‌اسرائيل گفتيم: در آن سرزمين [=ارض مقدس] ساکن شويد و چون وعدة ديگر فرا رسد، همه شما را دسته جمعي باز مي‌آوريم [=بساط قوم‌تان را از اين سرزمين جمع مي‌کنيم]. ۱۲۲
__
۱۲۲- «وَعْدُ الْآخِرَهِ» را معمولا وعده روز آخرت دانسته‌اند، ولي در آيه ۷ همين سوره (17:7) که تنها مورد ديگري است در قرآن که جمله «وَعْدُ الْآخِرَهِ» تکرار شده، آن را سرکوب خونين بني‌اسرائيل توسط اقوام ديگر به خاطر فساد و سرکشي شمرده است: فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَهِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّهٍ وَلِيُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيرًا. اما «لَفِيفًا» وصفي است از درهم پیچیدن و جمع کردن بساط چيزي. اين واژه دو بار ديگر در قرآن آمده است؛ وَجَنَّاتٍ أَلْفَافًا [باغ‌هاي انبوه و متراکم- نبأ ۱۶ (۷۸:۱۶) ]؛ وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ [درهم شدن ساق‌ها با هم- قيامه ۲۹ (۷۵:۲۹) ]. شگفت اينکه پس از فرمان سکونت در سرزمين مقدس تا فرا رسيدن «وَعْدُ الْآخِرَهِ»، که گفته مي‌شود در سال ۷۰ ميلادي با حمله «وسپاسين» امپراطور روم به بيت‌المقدس اتفاق افتاد، يهوديان از آن سرزمين توسط مسيحيان رانده شده و تا حدود ۱۹ قرن [تأسيس اسرائيل در ۱۹۴۸ ميلادي] در دنيا پراکنده بودند [ر ک پاورقي ۱۲ همين سوره (۱۷:۷) ].


وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنزِيلًا 106

و قرآني که [به صورت آيه آيه] نظم مستقل‌اش بخشيديم تا آن را بر مردم با تأني بخواني و به تدريج نازلش کرديم. ۱۲۴
__
۱۲۴- اتفاقي که هرساله در شب قدر مي‌افتد، همين قابل جذب و هضم شدن هدايت‌هاي الهي براي ذهن انسان است که فهم آن به صورت محکم و درهم بسته براي ما ممکن نيست، همچنانکه معده ما نيز مواد غذائي را تا به عناصر خرد تري تبديل نکند نمي‌تواند جذب نمايد. سوره دخان آيات ۱ (۴۴:۱) تا ۴- حم وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَهٍ مُبَارَكَهٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ فِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ.


قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لَا تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّدًا
بگو: [مي‌خواهيد] به آن ايمان بياوريد يا نياوريد،
مسلماً کساني که پيش از آن دانش داده شده‌اند [=اهل کتاب منصف و متّقي] چون قرآن بر آنان خوانده شود، به رو بر زمين سجده مي‌افتند. ۱۲۵
__
۱۲۵- «ذَقَن» چانه و اذقان جمع آن است. به چانه زمين افتادن قدري غريب است. گفته‌اند مراد از اذقان همان صورت است، يا به اعتبار نزديك تر بودن چانه به زمين در هنگام سجده است، اما نه دليلي بر چنان مرادي موجود است و نه واقعاً هنگام سجده، چانه به زمين از پيشاني يا بيني نزديک‌تر است. پس چه حکمتي در اين نشانه موجود است؟ مطابق استنباط نويسنده قاموس قرآن [مرحوم سيد علي اکبر قرشي]، منظور از سجده [در اين آيه]، تواضع و خم شدن است نه سجده متعارف»، نويسنده از تنها آيه ديگري که لفظ چانه در آن آمده است [يس 8 (36:8) - إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ] و از مقابل هم قرار دادن آنها چنين برداشت کرده است که سوره ياسين از قوم ناباوري نشانه آورده که قدرت و ثروت دنيائي چانه‌شان را از شدت تکبر بالا برده و در اين سوره از بندگاني ديگر سخن مي‌گويد که آنقدر از تعلقات دنيايي آزاد شده‌اند که چانه‌شان در برابر حق خاضع و سر به زير شده است. در اين استنباط به چانه زمين سجده افتادن تجسم عيني بخشيدن به تواضع روحي آنهاست



ویرایش بوسیله کاربر 1401/05/19 12:14:30 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

farhang Offline
#15 ارسال شده : 1401/05/21 10:21:55 ق.ظ
سید کاظم فرهنگ

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/31
ارسالها: 927
Iran (Islamic Republic Of)

47 تشکر دریافتی در 28 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره اسراء نکات تفسیری سوره بنی اسراییل از تفسیر بازرگان

پیش گفتار سوره

اين سوره در اولين آية خود، با کلمه «سبحان» آغاز، و در آخرين آيه، با سه اصل: «حمد»، «توحيد» و «تکبير» ختم مي‌گردد. اين چهار اصل که يادآور همان تسبيحات اربعه [سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله والله اکبر] در رکعات سوم و چهارم نماز است، چهار پايه بندگي خدا و چهار گام به سوي او به شمار مي‌رود؛ در گام نخست او را از همه تصورات شرک‌آميز و اوهام و خيالات و خرافات منزه و پاک مي‌شماريم، در گام دوم پس از آشنائي با آيات روشني‌بخش او خدا را مي‌ستائيم و «حمد» مي‌کنيم، در سومين گام، يکتائي و منحصر به فرد بودنش را در جميع کمالات درمي‌يابيم و به توحيد مي‌رسيم، و سرانجام در گام چهارم، «کبير» بودن او را به زبان مي‌آوريم. به اين ترتيب متن سوره تبيين کننده اين اصول مي‌باشد. اسراء تنها سوره‌اي است که با کلمه «سبحان» آغاز مي‌گردد، اين کلمه که 41 مرتبه در متن سوره‌هاي ديگر تکرار شده، معمولا به صورت سلبي، تصور، گفتار يا کردار باطلي را نسبت به ساحت ربوبي از ذهن بندگان دور مي‌سازد مثل: سبحان الله عما يقولون، سبحان الله عمّا تصفون، سبحانه و تعالي عما يشرکون. و يا به صورت ايجابي، دست اندرکاري همه نيروهاي مثبت جهان [فرشتگان، انبياء، اولياء، و بندگان صالح] را در تعالي بخشيدن و به رشد و کمال رساندن بندگان شايسته نشان مي‌دهد. در ضمن کلمه سبحان تصورات بشري معراج و خيال‌پردازي‌هاي عوام پسند را از خدا دور مي‌سازد.


اسراء : ۱۳

وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنشُورًا
سرنوشت هر انساني را به گردن خودش انداخته‌ايم 20 و روز رستاخيز کارنامه‌اي براي او [از پروندة زندگي‌اش] برون مي‌آوريم که آن را باز و گشوده مي‌يابد. 21

20- «تطيّر»، باب تفعل طير [پرنده] است. اعرابِ جاهليت به فال و جادو و بخت‌آزمائي و سعد و نحس اشخاص و اوقات بسيار باور داشتند و براي تصميم‌گيري در ترديدها، پرنده دست‌آموزي را به هوا مي‌فرستادند. اگر در بازگشت بر شانه راست مي‌نشست، بر آن کار اقدام مي‌کردند و اگر بر شانه چپ مي‌نشست، آن را به فال بد مي‌گرفتند. به تدريج پرنده به هوا انداختن [تطير] معناي سرنوشت يا شومي آن را يافت و طائر همان تعيين كننده سرنوشت است.

21- منشور از ريشة «نَشَرَ»، باز شدن و گسترش يافتن است، همچون کُدها و رموزي که قابليت بسط و گسترش و تبديل به کتاب يا کتاب‌هائي را دارند، گفتار و کردار آدمي که در حافظه سلولي او محفوظ مي‌ماند، در روز رستاخيز اطلاعات خود را باز و عرضه مي‌کند. به تعبير قرآن، در آن روز همه اعمال بندگان آشکار و عيان مي‌گردد و چيزي بر خدا مخفي نمي‌ماند [غافر 16 (40:16) و ابراهيم 21 (14:21) ].

اسراء : ۱۶

وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًا
و هر گاه بخواهيم [مردم] شهري را نابود کنيم، رفاه زدگان [=ثروتمندان سرکش] آن را فرمان [عياشي] مي‌دهيم، پس در آن [شهر] حرمت‌شکني مي‌کنند [ق=وانين شرع و عرف را نقض مي‌کنند] در نتيجه فرمان [ما در ملازمت عذاب با تبه‌کاري] تحقق مي‌يابد و آنگاه همه را به سختي نابود مي‌سازيم. 22

22- ظاهر اين آيه اين سؤال را برمي‌انگيزد که چگونه ممکن است اراده خدا بر نابودي مردماني تعلق گيرد!؟ اما با توجه به آيه قبل و تأکيد انتهائي آن که «ما هرگز عذاب کننده هيچ مردمي نبوده‌ايم، مگر آنکه قبلا رسولي براي هدايت آنها فرستاده باشيم»، معلوم مي‌شود اراده خدا، که در قوانين و نظاماتي که بر جهان و بر جوامع انساني جاري شده، دامن ملت‌هائي را مي‌گيرد که به هشدارهاي پيش از خطر رسولان بي‌اعتنائي مي‌کنند و چنين سرانجامي آنگاه صورت مي‌گيرد که مرفهين بي‌درد و بي‌مسئوليت، قوانين و نظامات آن جامعه را در مسير هوي و هوس‌هاي خود زير پا مي‌گذارند [معناي کلمه فسق] و نابساماني ناشي از بي‌قانوني‌ها و فساد اجتماعي و اختلاف طبقات حاصله، موجب تحقق «قول» الهي، که همان هلاکت ملت‌هاي سرکش و ستمگر است، مي‌گردد.


اسراء : ۱۸

مَّن كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشَاءُ لِـمَن نُّرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلَاهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا
هر که [زندگي] شتابان [=زودگذر دنيا] را بخواهد، ما نيز براي او آنچه خواهيم [طبق مشيت و نظاماتي که در جهان قرار داده‌ايم]، براي آن کس که اراده کنيم شتاب مي‌کنيم، سپس دوزخ را [در بازتاب ناديده گرفتن نتايج ستمکاري] براي او قرار مي‌دهيم که نکوهيده و طرد شده به آن درآيد. ۲۴

۲۴- تکرار 4 بار ضمير «ما» در اين آيه، استعدادهائي را که خدا در وجود آدمي قرار داده و نظاماتي را که بر جهان و بر نتايج اعمال ما مسلط ساخته بيان مي‌کند. به اين معني که هر کس در هر زمينه‌اي از خير و شرّ در دنيا تلاش کند، متناسب با تلاش و توانائي‌هايش و مقدوراتي که در محيط موجود است، به نتيجه مطلوب خود مي‌رسد. جمله «مَا نَشَاءُ» محدوده و «ميدان عملکرد» آدمي را به اندازه‌اي که خدا معين کرده نشان مي‌دهد و جمله «لِـمَنْ نُرِيدُ»، «محدوده استعدادي» آدميان را. خلاصه آنکه پرودگار عالم مانع به نتيجه رسيدن هيچ عملي، حتي جنايت‌بارترين آن نمي‌شود و در نظام او هر کس در راهي که خود برگزيده پيش مي‌رود. ر ک به: آل‌عمران 145 (3:145) ، نساء 134 (4:134) ، هود 15 (11:15) و شوري 20 (42:20) .


اسراء : ۵۸

وَإِن مِّن قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَابًا شَدِيدًا كَانَ ذَلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا
و هيچ شهري نيست جز آنکه پيش از روز رستاخيز [ساکنانش را به مرگ طبيعي] بميرانيم، يا [در عواقب شرک و تبه‌کاري، پيش از اجل طبيعي] به عذابي سخت مجازاتش نمائيم. اين [حکم] در کتاب [تقدير الهي] مقرّر شده است. 66

۶۶- منظور اين است که هيچ جامعه‌اي عمر جاويد ندارد؛ يا انقراضي عادي، همچون ساير تمدن‌هاي باستاني دارد و در سرآمد تاريخي خودش قبل از قيامت از صحنه هستي درو مي‌شود، يا زودتر از آن، به دلیل عواقب اعمالش، گرفتار عذاب یا همان نابسامانی ها و مفاسد اجتماعی می شود. حال که آدميان را در هر حال مرگ فرا مي‌گيرد و سرنوشت هر کس تابع کارنامه عمل اوست، پس بايد تا فرصتي هست کاري کرد.
در ضمن قرآن تأكيد كرده است كه جوامعي كه اهل شكر [بهره‌برداري درست از نعمات خدا] و ايمان باشند و يا آنكه به استغفار [تغيير شيوه و پاك كردن معايب خود] بپردازند هرگز عذاب نمي‌شوند [نساء 147 (4:147) و انفال 33 (8:33) ].

اسراء : ۵۹

وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآيَاتِ إِلَّا أَن كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفًا
آنچه ما را از فرستادن معجزات [مورد تقاضاي مشرکين] باز داشت، جز اين نبود که پيشينيان چنين معجزاتي را تکذيب کردند 67 [و مشمول عذاب شدند] و [از جمله] به قوم ثمود آن شتر [مورد درخواست‌شان] را که بصيرت‌بخش بود [معجزه وار از دل کوه بيرون] داديم، ولي در مورد آن [به جاي وفاي به عهد ايمان] ستم‌ روا داشتند [=آن را کشتند]، و ما معجزات را جز براي بيم دادن [=هشدار مردم در تغيير روش] نمي‌فرستيم. 68

67- به تصديق آيات متعددي از قرآن [از جمله: انعام 37 (6:37) و 109 (6:109) ، يونس 20 (10:20) ، انبياء 5 (21:5) ، شعراء 40 (26:40) ] مشرکين از پيامبر اسلام درخواست معجزاتي، مشابه آنچه به موسي(ع) و عيسي(ع) داده شده بود، مي‌کردند، باز هم برحسب گزارش قرآن [از جمله: اعراف 132 (7:132) تا 135] حتي معجزات نه‌ گانه موسي(ع) نيز در ايمان آوردن فرعون و قومش بي‌تأثير بوده است. پس وقتي مردماني نخواسته باشند حقيقتي را باور کنند، هر معجزه‌اي را به حساب تردستي و شعبده‌بازي مي‌گذارند.

۶۸- درست است که عصاي موسی يا عذاب‌هاي طبيعي نازل شده بر امت‌هاي پيشين جنبه بيم دادن داشته است، اما «يد بيضاء» [دست نوراني] موسي(ع)، شفابخشي‌هاي عيسي(ع)، و شتر بصيرت‌بخش را ظاهراً نمي‌توان بيم‌آفرين خواند. مگر آنکه چنين آيات ايمان آفرين و شوق‌برانگيزي را عاملي براي بيم کردن آگاهانه از گناه تلقي کنيم [والله اعلم]. احتمال ديگر اين است که منظور از آيات را همان عذاب‌هاي هشداردهنده موقت [نابساماني‌هاي اجتماعي] بشماريم.


وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْيَانًا كَبِيرًا

و [به ياد آر] آنگاه که به تو گفتيم که پروردگارت مسلماً بر مردم احاطه دارد [تا خيالت از توطئه‌هاي مشرکين راحت باشد] ۶۹ و رؤيائي را که [در تصوير ورود با امنيّت به مکه] به تو نشان داديم جز آزموني براي مردم قرار نداديم ۷۰ و آن شجره ملعونه در قرآن [=شبکه شيطاني] را نيز آزموني قرار داده‌ايم. ۷۱ و آنها را بيم مي‌دهيم ولي [اين هشدارها] جز بر سرکشي‌شان نمي‌افزايد.
__
۶۹- ارتباط اين آيه با آيه قبل را بايد در ريشه‌يابي علت ظلم و ستم در ميان جوامع و چرائي امكان اين انحراف در نظام مقتدرانه ربوبي جستجو كرد. چنين ميدان و مهلت دادن‌هاي به مشركين چيزي جز همان موهبت «اختيار» و ابتلاي انسان در فتنه‌هاي روزگار نيست.

۷۰- پيامبر اسلام(ص) پس از آنکه مشرکين مکه با خشونت‌ورزي مانع ورود او و مسلمانان براي مراسم حج به مکه شدند، در خواب ديد که در آينده‌اي نزديک با امنيت داخل مکه خواهند شد [فتح 27 (48:27) - لَقَدْ صَدَقَ اللهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللهُ آمِنِينَ...]. بازگو کردن اين رؤيا براي مسلماناني که بعضاً از ممانعت مشرکين بسيار عصباني و از تن دادن پيامبر به بازگشت به مدينه، در ازاي تعهد مشرکين به امضاء صلح نامه ناراضي بودند، آزموني براي انضباط تشکيلاتي و پيروي آنها از فرمان رسول خدا بود.

۷۱- عنوان «الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ» همين يکبار در قرآن آمده است، ولي دو بار عنوان «شجرة زقوم» در قرآن تکرار شده که به نظر مي‌رسد اشاره‌اي باشد به ميوه و محصول و نتيجة شجره و شبکه شيطاني که «ملعون» خدا و مطرود درگاه او مي‌باشد [نساء 118 (4:118) ، ص 78 (38:78) ].

الف] صافات 61 (37:61) تا 63 [لِـمِثْلِ هَذَا فَلْيَعْمَلِ الْعَامِلُونَ أَذَلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِلظَّالِـمِينَ]

ب] دخان 43 (44:43) تا 45 [إِنَّ شَجَرَتَ الزَّقُّومِ طَعَامُ الْأَثِيمِ كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ]
شجره همان [Network] و سيستم ارتباطي پيچيده‌اي است که همچون درخت، ريشه [زمينه]، بدنه [تنه اصلي]، شاخ و برگ [زير مجموعه و اعضاء] و ميوه و محصولي دارد. در قرآن از شجرة طيبه و شجره خبيثه و شجره ملعونه نيز ياد کرده است که سلسله مراتبي از جريانات فکري، فرهنگي، ديني و سياسي در هر جامعه‌اي را نشان مي‌دهد. در سوره‌هاي فوق‌الذكر اين شجره و شبکه را در وصف ظالمان مطرح کرده


اسراء : ۶۱

وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِـمَنْ خَلَقْتَ طِينًا
و [به ياد آر] زماني را که به فرشتگان گفتيم بر آدم سجده کنيد [=در خدمت رشد و کمال انسان باشيد]، پس همگي سجده کردند 72 جز ابليس [که] گفت: آيا بر کسي که از گِل آفريده‌اي سجده کنم [=چگونه انرژي مي‌تواند در خدمت مادّه باشد]؟

۷۲- سؤالي كه براي بسياري از مردم پيش مي‌آيد اين است كه اصلا ريشة گناه و انحراف آدميان در كجاست و چرا عده‌اي در فتنه‌هاي روزگار و ابتلائات آن مردود مي‌شوند و چرا خدا از ابتدا ما را به گونه‌اي خلق نكرد تا همگي بهشتي شويم؟ در اين آيه به دنبال بحث اختيار، داستان سجدة فرشتگان به آدم و امتناع ابليس را مطرح مي‌كند كه دو راهي رحمان و شيطان را براي رشد و كمال انسان فراراه او قرار مي‌دهد. سجدة فرشتگان بر آدم را مي‌توان با نقش معلمين در مدرسه مقايسه کرد؛ دانش آموز در آغاز جز استعداد آموزش و فراگيري هيچ دانشي ندارد، اين آموزگارانند که ظرف ذهني او را در زمينه‌هاي مختلف علوم، به تدريج در طول ساليان تحصيل پُر مي‌کنند و سرانجام همه معلومات خود را در راه رشد و کمال دانش‌آموزان به آخر مي‌رسانند. معناي سجده، همين در خدمت پديده مافوق و برتر درآمدن است، و اگر در قرآن به دفعات به سجده ماه و خورشيد و کوه و درخت و ساير موجودات در آستان پروردگار اشاره شده، معنايش رام و تسليم و در خدمت مشيت خدا بودن است. نقش فرشتگان نسبت به انسان، همچون نقش معلمان، خارج کردن آدميان از انواع تاريکي‌ها به سوي نور است. به اين منظور وقتي سير تکاملي حيات از نظر مادي به اوج رسيد، خداوند با دميدن از روح خود در وجود انسان [نَفَخَت فيهِ مِن رُوحي] و اختيار و استعدادي که در نهاد آدمي قرار داد، فرشتگان را، که حامل نيروها و کارگزاران جهان هستي‌اند، فرمان داد در خدمت رُشد و کمال اين تازه به عرصه وجود درآمده باشند.

اسراء : ۶۲

قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا
ـ [و] گفت: آيا [در مورد] اين کسي که بر من کرامتش بخشيده‌اي [=برتري داده‌اي]، خود توجه داشته‌اي ۷۳ [که من از آتشم و او از خاک است]؟ اگر تا روز رستاخيز مرا مهلت دهي [خواهي ديد] بي‌ترديد نسل او را، جز اندکي، افسار خواهم زد. ۷۴

۷۳- در جملات سؤالي: أرَاَيتَ [آيا ديده‌اي، توجه کرده‌اي]، اَرَاَيتُم [آيا توجه کرده‌ايد] و أَرَأَيْتَكَم [آيا توجه کرده‌ايد] که جمعاً ۳۳ بار در قرآن تکرار شده‌اند، همواره سؤال کننده و توجه دهنده خداست [به استثناي آيه ۶۳ سوره کهف (۱۸:۶۳) که سؤال انسان از انسان است]. اما در اين آيه، کلمه «أَرَأَيْتَكَ» که تنها يکبار در قرآن آمده، اين شيطان است که جسورانه خدا را زير سؤال مي‌برد!! جمله «اَرَايت» خودش سؤالي است و در «أَرَأَيْتَكَ» حرف «ک» تأکيد بيشتر دارد.

۷۴- «حَنَکْ» به چانه گفته مي‌شود و روسري گره خورده زير چانه را «تحت الحنک» مي‌گويند. همچنانکه براي لگام زدن به اسب و مسلط شدن بر آن، بندي را به گردن و زير چانه‌اش مي‌اندازند، فعل «لأَحْتَنِكَنَّ» که با ادوات تأکيد لام و نون ثقيله در آخر مؤکد گرديده، نهايت تلاش شيطان را براي مهار کردن بني‌آدم نشان مي‌دهد. اين سعي و تلاش را در آيات ۳۹ (۱۵:۳۹) و ۴۰ سوره حجر نيز مورد تأکيد قرار داده است [قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ].

اسراء :۶۴

وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ وَعِدْهُمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورًا
هر کس از آنان را که مي‌تواني، با صوت خود بلغزان، ۷۶ و با سواران و پيادگانت بر سر آنان بتاز ۷۷ و در اموال و اولادشان [=در دخل و خرج و تربيت و تعليم آنها] شريک شو ۷۸ و ايشان را وعده‌ [هاي فريبنده] بده، و [بدانيد که] شيطان جز فريب وعده نمي‌دهد.

۷۶- «اسْتَفْزاز» از ريشه «فَزَّ»، مفهوم ريشه کن کردن دارد. مثال گياه پا گرفته و ثابت شده‌اي که خواسته باشيم آن را از خاک درآوريم. از سه موردي که اين کلمه در قرآن به کار رفته [و هر سه مورد هم در سوره اسراء است] مي‌توان معناي آن را بهتر درک کرد؛ در آيه ۷۶ (۱۷:۷۶) اين فعل به توطئه‌ها و تدابير مشرکين مکه براي ممانعت از تثبيت موقعيت پيامبر در شهر، و در آيه ۱۰۳ (۱۷:۱۰۳) به تلاش فرعون براي تضعيف و تفرّق بني‌اسرائيل نسبت داده شده است که نوعي قلع و قمع و ريشه‌کني سياسي محسوب مي‌شود. اما منظور اين آيه، تلاش شيطان براي سُست کردن اراده ايماني مردم با تحريکات خود و لغزاندن گام‌هاي ثبات يافته آنان است. در باب استفعال آمدن کلمه « اسْتَفْزازْ»، تمايل و تلاش شيطان را بر اين کار مورد تأکيد قرار مي‌دهد.

۷۷- فعل امر «أَجْلِبْ» [از ريشه جَلَب] را صيحه زدن با قهر و قدرت گفته‌اند، همچنانکه فرماندهان نظامي به لشکر سواره و پياده تحت فرمان خود نهيب حمله مي‌زنند. از اين واژه به غير از اين مورد، کلمه «جلابيب» [جمع جلباب] به معناي پوشش بلند مثل روسري و چادر و ملحفه آمده است که مفهوم فراگيري و تسلط دارد. اگر اين مفهوم را در نظر بگيريم، أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ مي‌شود بر آنها سلطه يابيد [روح‌شان را تسخير کنيد].

۷۸- اين همان شرک در دارائي‌هاي زندگي، يعني ثروت و قدرت است. بديهي است که به ظاهر هيچکس شيطان را شريک اموال و اولادي که خدا داده نمي‌کند، اما همين که اين داده‌ها را در انگيزه‌هاي ناحق و خودخواهي‌ها و ولخرجي‌ها خرج کنيم، در حقيقت مشارکت دادن شيطان در چيزهائي است که خدا داده است. اين «شرکاء» که به نقش آنها در ۳۰ آيه قرآن اشاره شده است، شرکت سهامي گسترده‌اي را با سرمايه اموال و اولاد آدميان تأسيس کرده‌اند [از جمله ر ک به: اعراف ۱۹۰ (۷:۱۹۰) و انعام 136 (۶:۱۳۶) ].


اسراء : ۶۵
إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكِيلًا
مسلماً تو را نسبت به بندگان [خالص] من هيچ تسلطي نيست ۷۹ و [اي محمّد] همين که پروردگار تو وکيل [و کارساز توکل کنندگان] است کفايت مي‌کند. ۸۰

۷۹- با همه آن تهديدهاي شداد و غلاظ، تسلط شيطان بر آدمي هرگز جبري و ذاتي نيست، بلکه به ارتباطي دوطرفه و تمايل و تسليم خود انسان بستگي دارد. شيطان در روز قيامت در پاسخ به ملامت انسان‌ها عليه خود مي‌گويد: «من هيچ تسلطي بر شما نداشتم، فقط شما را دعوت کردم، خودتان دعوت مرا پذيرفتيد» [ابراهيم ۲۲ (۱۴:۲۲) ]، خداوند نيز در جواب تهديد او آورده است که: «تو بر بندگان واقعي من تسلطي نداري، مگر گمراهاني که خود از تو پيروي کنند» [حجر ۴۲ (۱۵:۴۲) ]، «تو را بر بندگان متوکل من تسلطي نيست» [اسراء ۶۵ (۱۷:۶۵) ]. اين اميدواري را هم قرآن مستقيم به انسان‌ها داده است: «مسلماً براي شيطان تسلطي بر کساني که ايمان آورده و بر پروردگارشان توکل کنند نيست، تسلط شيطان تنها بر کساني است که او را به ولايت خود بگيرند و به خدا شرک بورزند» [نحل ۹۹ (۱۶:۹۹) و ۱۰۰].

۸۰- انجام خالصانه تکاليف بندگي، تسليم مطلق به مشيت ربوبي و «توکل» و سپردن نتيجه آن، هر چه باشد، به خدائي که کارساز همه هستي است، رمز گشودن گره‌هاي شيطاني و رهائي از ريسمان‌هاي اسارت‌آور اوست.


اسراء : ۷۰

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا

هر آينه ما بني‌آدم را گرامي داشته‌ايم و آنها را در خشکي و دريا [بر مَرکب‌هاي راهوار] حمل کرده‌ايم و از نعمات پاکيزه روزي‌شان داده‌ايم و بر بسياري از آنچه آفريده‌ايم برتري بخشيده‌ايم. ۸۴
__
۸۴- در دو آيه قبل، از خطراتي که به طور طبيعي در دريا و خشکي وجود دارد سخن گفت و در اين دو آيه، از کرامت پروردگار بر انسان، که او را در متن اين خطرات بر مَرکب‌هاي هموار حرکت مي‌دهد تا در پي رزق او روان شوند. پس کسي که چنين مواهبي را بر انسان ارزاني داشته، قادر است در صورت کفران نعمت، از آنان سلب امنيت نمايد. آدمي به نيروي عقل خدا داد، با مرکب‌هاي عظيمي که ساخته، بر آب‌ها و خشکي‌هاي زمين سلطه يافته است، در حالي که هيچ موجود ديگري را ياراي چنين تسلطي نبوده و نيست. اين است آن کرامت عظيم خدائي. اما فضيلت داشتن انسان را بر بسياري از آنچه خدا آفريده، نه همه آفريدگان، در حالي که اغلب مي‌پنداريم انسان اشرف مخلوقات است، بايد در معناي فضل جست، که نوعي فزوني در برخي توانائي‌ها و امکانات است، نه الزاماً استعداد رشد و کمال در پرتو عقل و ايمان. در اين صورت بسياري از فرشتگان توانائي بسيار فزون‌تري از آدميان دارند.

اسراء : ۷۱
يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئِكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا
روزي که هر گروهي را با پيشواي آنها [براي حسابرسي] فرا خوانيم، ۸۵ پس هر که دفتر اعمالش [=آثار ثبت و ضبط شده زندگي دنيائي‌اش] به دست راستش [=کنايه از خجستگي و سعادت] داده شود، پس آنهايند كه دفتر اعمال خويش را [با خوشحالي و افتخار] مي‌خوانند و مورد کمترين ستمي [در ناديده گرفته شدن زحمات خود] قرار نمي‌گيرند. ۸۶

۸۵- انسان سه نوع نامه عمل دارد و از سه کس تأثير مي‌پذيرد؛
۱- نفس خود،
۲- جامعه‌اي که در آن زندگي مي‌کند و
۳- پيشوائي که از او پيروي مي‌نمايد.

آيات ۹۴ سوره انعام (۶:۹۴).( ۱۹:۸۰) و ۹۵ سوره مريم درباره نامه عمل فردي و آيه ۲۸ سوره جاثيه (۴۵:۲۸) از نامة عمل اجتماعي سخن مي‌گويد، اما «امامِ» هر کس، رهبر و پيشوا و مرجعي است که شخص به او اقتداء مي‌کند. رهبر مي‌تواند رهرو را به راه مستقيم يا بيراهه بکشاند و رهرو نيز مي‌تواند با صداقتش ياور رهبر باشد، يا با تملق و چاپلوسي از او بُت بسازد. مي‌تواند تعاليمش را تلف سازد، يا آن را به کار گيرد. پس بده بستاني در اين ارتباط برقرار است و هر دو پاسخگويند.


۸۶- بديهي است منظور از کتاب، اوراقي ميان دو جلد نيست، کتاب، مجموعه ثبت و ضبط شده پندار‌ها، گفتارها و کردارهاست. نطق کتاب نيز گواهي وجودي است، نه نطق زباني. به قول مولوي:

نطق آب و نطق خاک و نطق گِل
هست محسوس حواس اهل دل

اسراء : ۷۲
وَمَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلًا
و هر که در اين دنيا کور [دل] باشد، پس [با اين نديده گرفتن‌ها] در آخرت نيز نابينا و گمگشته تر خواهد بود. ۸۷

۸۷- می گويند: بي‌سواد کور است! در کشورهاي پيشرفته امروزي و در آينده‌اي نه چندان دور، اگر کسي با کامپيوتر آشنا نباشد و نتواند به شبکة اينترنت متصل شود، عملاً همچون بي‌سوادان کور خواهد بود. کساني که به دنيا چسبيده و خود را به شبکه معنوي الهي وصل نکرده باشند، چشم بصيرتي براي ادامه راه و تکامل در آينده ندارند.



اسراء : ۷۳
وَإِن كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذًا لَّاتَّخَذُوكَ خَلِيلًا
ـ [اي پيامبر] نزديک بود [کافران] از آنچه بر تو وحي کرديم فريبت دهند تا غير از آن را [در مؤثر بودن برخي مظاهر شرک] به ما نسبت دهي، ۸۸ در اينصورت تو را به دوستي مي‌گرفتند.

۸۸- چندان واضح و روشن نيست که هشدار به پيامبر ناظر به چه موردي بوده است؟ شأن نزول‌هاي نقل شده نيز مختلف و غيرموثق هستند و اگر لازم بود در اين آيات ذکر مي‌شد. به همين نتيجه و پيام بايد اکتفا کرد که در مسير توحيدي ضروري است از مماشات با شرک‌زدگان و نديده گرفتن اصول، به طمع جلب آنان يا دفع مزاحمت‌هاشان، حذر کنيم.

اسراء : ۷۵
إِذًا لَّأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا
در آن صورت حتماً عذابي دو چندان در زندگي [دنيائي] و دو چندان [پس از] مرگ بر تو مي‌چشانديم و در برابر ما هيچ ياوري براي خود نمي‌يافتي. ۸۹

۸۹- وقتي پيامبر عظيم‌الشأن ما مصون از عواقب کوچک‌ترين غفلت، مگر به هدايت و حمايت الهي نبوده، انحراف جوامع اسلامي امروز به دليل وابستگي‌هاي سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي به ابرقدرت‌هاي زمانه و بيگانه با ارزش‌هاي اسلامي را بهتر درک مي‌کنيم.

اسراء : ۷۶
وَإِن كَادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الْأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا وَإِذًا لَّا يَلْبَثُونَ خِلَافَكَ إِلَّا قَلِيلًا
و نزديک بود [ريشه‌هاي عشيره‌اي و ايماني] تو را در اين سرزمين [مکه] برکنند تا [به راحتي بتوانند] از آنجا اخراجت کنند و در آن صورت، جز اندک زماني [پس از اخراج تو] دوام نمي‌آوردند [=چنين ستمي دامن‌شان را مي‌گرفت]. ۹۰
__
۹۰- اين گروه آيات [طبق محاسبات کتاب سير تحوّل قرآن] در سال ۸ بعثت نازل شده است و مي‌دانيم پيامبر اسلام سرانجام در سال ۱۳ بعثت به خاطر توطئه قتلي که عليه او چيده بودند، شبانه از مکه به سمت مدينه هجرت فرمود و مشرکان مکه علاوه بر ضربه‌اي که سال بعد در جنگ بدر خوردند، در سال 6 هجري، تقريباً بدون مقاومت، تسليم پيامبر و مسلمانان شدند.



سیدکاظم فرهنگ
ali Offline
#16 ارسال شده : 1402/12/02 05:48:13 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,751

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
خلاصه تفسير ايت اله جوادي املي از سوره اسراء

تفسیر سوره مبارکه بني اسراييل

بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوندی که رحمت عامش شامل همه و رحمت خاصش از آن مؤمنین است
سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ﴿١﴾
👈تسبیح یعنی این که ذات اقدس الهي از هر عيب و نقصي منزّه است.
👈 تقديس یعنی این كه او علم محدود، قدرت محدود، اراده محدود و… ندارد.
👈 تنزيه یعنی اين كه او جاهل، فراموش کار، ساهي و قاصر و مانند آن نيست.
کلمه سير با سَيْر فرقش اين است كه سير هم در شب انجام می گیرد هم در روز، اما سَيْر مخصوص شب است، براي اين كه كسي خيال نكند أسرا (سیر شبانه) براي آن است كه ذات مقدس پيغمبر(ص) خداي سبحان را ببيند، یعنی خدا با چشم ديده بشود، از اول اين كلمهٴ مبارك سبحان را ياد كرد، فرمود: ﴿سُبْحَانَ الَّذِي﴾ یعنی اين خداي سبحان كه منزّه از هر نقص و عيب است بندهٴ خود را شبانه از مسجدالحرام به مسجدالأقصي برد.
👈 اگر دقت شود در این سوره يك نحوه كرامتي براي ذات مقدس پيغمبر (ص) مطرح هست، براي اين كه مهمانان ديگر به لقاي الهي مي‌رفتند به طرف خدا مهاجرت مي‌كردند، مانند جريان ميقات موساي كليم(ع) فرمود: ﴿وَلَمَّا جَاءَ مُوسَي لِمِيقَاتِنَا﴾ يعني وقتي خود موساي كليم با پاي خود به طور آمد، اما در وجود مبارك پيامبر(ص)، سخن از بُردن با جلال و شكوه است، 👈ذات اقدس الهي فرستاده‌هاي خود را ارسال كرد و پيغمبر را بردند، نه اين كه پيغمبر رفته باشد ﴿أَسْرَي بِعَبْدِهِ﴾،
👈فرمود: منزّه است خدايي كه بندهٴ خود را شبانه از مسجد الحرام به مسجدالاقصي برد. اِسراء با اين كه شبانه بردن است، اما وقتي به ﴿لَيْلاً﴾ مقيّد شد، يعني مقداري از شب، خيلي طول نكشيد، كلّ شب نبود،
اين سوره براي سِير از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی است، اين سير زميني مبدأ و منتهايش مشخص است از مكه است تا بيتِ قُدس. بيت مَقدِس هنوز مسجد ناميده نمي‌شد بعدها به صورت مسجدالاقصي درآمد.
👈پس این اتفاق، هم زمان مند بود که در شب بود و هم مکان مند بود که در بيت‌ مقدِس بود.
👈فرمود: بركات فراواني ما در اطراف آن مستقر كرديم، ما اين سفر را نصيب او كرديم تا آيات خودمان را به او ارائه كنيم. پس همه ی اين كارها را خداي سبحان به عهدهٴ خود قرار داده است که می فرماید ما این کارها را کرده ایم.
👈﴿إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ﴾ هر اسمي از اسماي حُسناي الهي سند كار معيّن است، اين اسماي حُسناي ذيل آيه، سند محتوا و مضمون خود آن آيه است، ذات اقدس الهي سميعِ بصير است كه چه كسي را، چطور و چرا أسرا كند.
نکته مهم این که نفرمود وجود مبارك پيامبر(ص) آمد، یا رسول الله، یا نبيّ‌الله آمد، نه القاب او را ذكر كرد، نه اسم مطهّرش را، بلکه فرمود: عبد آمد، سخن از عبد است براي اين كه همه آنها محصول عبوديت است، اگر كسي عبدِ خالص شد شايسته دريافت آن كمالات است، عبد جز فناي در ربّ چيز ديگري نيست، يعني هيچ چيزي از خودش ندارد

وَآتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلًا ﴿٢﴾
👈كتاب در فرهنگ قرآن عبارت از مجموعه قوانين اعتقادي، اخلاقي، فقهي، حقوقي، عملي و علمي است،
اگر چيزي اين مجموعه را داشته باشد به آن مي‌گويند كتاب.
👈 فرمود: ما براي هدايت بني‌اسرائيل به موساي كليم كتاب داديم، و مهم ترين مسئله‌اي كه در اين كتاب است توحيد و توكل است.👈 لذا فرمود: ﴿أَلاَّ تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلاً﴾ كارها را به من بسپاريد، براي اين كه شما نه عالم هستيد، نه قادر، نه بخشنده‌ و نه از ابزار و وسايلی كه در اختيار شماست باخبرهستید. مگر نه آن است كه شما محتاج هستيد؟ شما وقتي كه محتاج هستيد در بسياري از مسائل جاهل و عاجزید، پس بالأخره بايد وكيل بگيريد و غير از خدا هم كسي نمي‌تواند وكيل باشد. یعنی انسان در همه ی كارهایش بگويد خدایا! من تو را وكيل گرفتم و آنچه را هم كه من انجام مي‌دهم به راهنمايي توست.
مطلب بعد این که توحيد از كجای این آیه فهمیده می شود؟ از این جا که همه موظف‌اند او را وكيل بگيرند ﴿أَلاَّ تَتَّخِذُوا مِن دُونِي﴾، (من دونی) یعنی فقط در عالم من را وكيل قرار بدهيد اين مي‌شود توحيد،
معلوم مي‌شود كه او ﴿لَا شَرِيكَ لَهُ﴾ است. توكل هم نشانهٴ وحدت ذات اقدس الهي است
براي اين كه او تنها كسي است كه ﴿بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾ است ﴿علي كُلِّ شَيْ‏ءٍ قدير﴾ است.
👈و اين جريان اسراي پيغمبر(ص) بي تناسب با مناجات حضرت موساي كليم در طور و دريافت كردن تورات و امثال ذلك نيست

ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا ﴿٣﴾
👈بني اسرائيل يك گروه خاصي بودند که پدران شان محصول تبليغات 950 ساله نوح (ع) را حفظ كردند، همين گروه اندك را نوح (ع) سوار بركشتي كرد و بعد آن طوفان كه پديد آمد، همه قوم نوح غرق شدند مگر همين گروه كه فرمود: ﴿وَجَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبَاقِينَ/ صافات/77﴾ اين ها ذراري حضرت نوح بودند، كه به آن حضرت ايمان آوردند و رنج 950 ساله‌اش را حفظ كردند و در كشتي ماندند و الآن به اين سمت رسيدند.
👈 بعد از رحلت نوح (ع) انبياي ابراهيمي يكي پس از ديگري آمدند و همان مكتب نوح را حفظ كردند. درباره حضرت ابراهيم فرمود: ﴿وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ﴾ كه يكي از شيعيان مكتب نوح حضرت ابراهيم است. بعد از حضرت ابراهيم، انبياي ابراهيمي بودند تا به وجود مبارك موساي كليم و بني اسرائيل مي‌رسد كه همه اين ها جزء ذراري نوح مي‌شوند. 👈فرمود: ﴿ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ﴾ اين ها ذريه بی واسطه نيستند، بلکه ذريه با واسطه هستند، ذريه ی كساني‌اند كه همسفران حضرت نوح بودند و سوار كشتي شدند
و محفوظ شدند، و پدرانشان آن همه تلاش و كوشش را حفظ كردند. بنابراين، فرمود: ﴿إِنَّهُ كَانَ عَبْداً شَكُوراً﴾ چون نوح عبد شكور بود ما به ذريّهٴ او پيغمبري، وحي و نبوت، رسالت و كتاب آسماني و شریعت داديم، و نجات هم داديم

وَقَضَيْنَا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا ﴿٤﴾
👈فرمود: ما به اين بني اسرائيل يك مطلب رسمي را به صورت سوگند اعلام كرديم كه شما دو بار روی زمین شورش و فساد مي‌كنيد. شما برتري طلبيد، داعيه استكبار داريد، پس اين كار را مي‌كنيد.
👈يك بار كه اين كار را كرديد، ما كساني را بر شما مسلط مي‌كنيم تا شما را سركوب كنند آن وقت شما توبه مي‌كنيد و معتدل مي‌شويد، سپس بر اساس ﴿إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا﴾ فيض و رحمت ما به شما مي‌رسد و سامان مي‌پذيريد. بعد دوباره طغيان مي‌كنيد، آن طغيان دوباره شما را هم، ما سركوب مي‌كنيم.
👈. فرمود: «قَضینا» يعني ما صريحاً به بني‌اسرائيل گفتيم: مي‌دانيم شما دوبار طغيان‌گري را پيشهٴ خود قرار مي‌دهيد و در زمين فساد مي‌كنيد و با دست خودتان زمينه انهدام خودتان را فراهم مي‌كنيد. حالا منظوراز زمین يا همان ارض محدود محلّ زيست خود آنهاست يا در كلّ خاورميانه است، چون ارض آن روزها همين محدودهٴ خاورميانه بود، خاوردور و باختردور يا كشف نشده بود يا دسترسي به آن جا نداشتند.
👈 اين قضا به معناي حُكم نيست به معناي اعلام هست، هرگز ذات اقدس الهي به فساد و بدی امر نمي‌كند فرمود: خداي سبحان به شما اعلام كرد كه اين كار را مي‌كنيد، يعني مبادا اين كار را بكنيد، ولي مبتلا مي‌شويد و كيفرش هم مشخص شده است.
منظور از اين فساد، كذب و سرقت و غارت اموال خصوصي و اين ها نيست، بلكه بخش مهمّ از اين فساد همان فساد سياسي و حكومتي و ويران كردن ملت است، به دليل اين كه در تمام بخش ها كنار فساد، مسئله ﴿وَلَتَعْلُنَّ عُلُوّاً كَبِيراً﴾ را مطرح مي‌كند، یعنی خويِ استكباری شما، برتري‌ طلبي شما در اين محدودهٴ ارض كه حالا خاورميانه است به گوش همه مي‌رسد.
👈 وقتي فرمود: دوبار فساد مي‌كنيد اين گزارش تاريخي نيست، اين تهديد را به همراه دارد، يعني شما دوبار فساد مي‌كنيد ما هم دوبار شما را عِقاب مي‌كنيم

فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ وَكَانَ وَعْدًا مَّفْعُولًا ﴿٥﴾ ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَأَمْدَدْنَاكُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا ﴿٦﴾
وقتي فساد اولي تان محقّق شد، حالا وعيد و تهديد و عذاب ما شروع مي‌شود.👈 اين (عِبَادًا لَّنَا) يعني آ‌نها كه بنده‌هاي تكويني‌اند، مخلوقات الهي‌اند، كه خداي سبحان به شيطان هم مي‌ فرمايد: ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ/حجر/42﴾ آنها كه به دنبال شيطنت شيطان مي‌روند، تحت ولايت شيطان‌اند، آنها هم عباد تكويني ذات اقدس الهي هستند، گرچه تشريعاً كافر يا فاسق‌اند.
👈 فرمود: وقتي اوّلين بار فساد كرديد عباد ما از طرف ما مبعوث‌اند، اين ها مثل كَلب معلَّم‌اند (سگ تعلیم دیده اند) كه داراي قدرت زياد و شدّت و خشونت هستند، اين ها بر شما مسلّط مي‌شوند خانه به خانه شما را مي‌گيرند و مي‌كُشند. و اين وَعد ما هم حتمي است براي اين كه ما در برابر فساد شما هرگز بي‌تفاوت و ساكت نخواهيم بود.
اين كه فرمود: ﴿بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَاداً لَنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ﴾ فرمود: ما گاهي ظالمي را بر ظالم مسلّط مي‌كنيم بدون اين كه كسي اجر ببرد، نه اين ها كه مسلّط‌اند، ثواب مجاهد را مي‌برند، نه آنها كه تحت سلطه‌اند، ثواب اجر را مي‌برند،آنها مظلوم‌اند ولي مأجور نيستند، اين ها خون‌ريزند ولي مجاهد نيستند.
👈فرمود: در كنار هر فسادي يك تنبيه الهي هست، اگر بار اول فساد كرديد در برابر فساد بار اول يك وعيد الهي، تهديد الهي، گوشمالي الهي هست، اگر برگشتيد ما هم لطفمان را به شما متوجه مي‌كنيم و عذاب را از شما برمي‌داريم. بار دوم فساد كرديد گرفتار وضعي بدتر از وضع اول خواهيد شد كه به حياتتان خاتمه مي‌دهد.
چون يك اصل كلي در قرآن كريم است. 👈مي‌فرمايد: كه ﴿إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا﴾ اين ها به منزله قانون اساسي سنّت الهي است كه اگر بيراهه رفتيد، فيض ما برمي‌گردد، به راه بوديد، فيض ما در راه است.
👈 فرمود: اين جريان تاريخي كه گذشت در اثر توبه و انابه ی شما بود، ما هم توبه‌پذير و انابه‌پذير بوديم، توفيقاتي به شما داديم، مال ها و فرزندان از دست رفته شما را، با مال و فرزندان بعدي ترميم كرديم، جمعيت و قبيله‌تان زياد شد، قدرت شما زياد شد، بر دشمن تان پيروز شدید، بالأخره از شرّ آن ﴿أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ﴾ نجات پيدا كرديد و آزاد شديد. شما بر آنها مسلّط شديد، از اسارت آنها درآمديد، ما هم مشكل سياسي، اقتصادي و خانوادگي شما را حل كرديم اينها آزمون الهي بود


إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيرًا ﴿٧﴾ )
👈فرمود: ﴿فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ﴾ بار اول فساد كرديد ما پوشانديم، بار دوم كه فساد كرديد وعيد، تهديد و عِقاب ما شروع مي‌شود. در اين وعده دوم چهره‌تان را زشت مي‌كند و آن مبارزان وارد مسجد مي‌شوند همان طوري كه بار اول وارد شدند، مراكز عبادي‌تان را تخريب مي‌كنند، بساط فكري شما و سازمان اداري‌تان را به هم مي‌زنند.👈 نکته قابل توجه این که این مبارزان باید كساني باشند كه كار بخت النصر را مي‌كنند، نه اين كه بر حزب‌الله تطبيق بشود.
راه ديگري البته بر نجات است بر اساس ﴿إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا، اگر برگشتید ما هم برمی گردیم﴾.
👈کلمه تبار يعني هلاك، اگر امتي به هلاكت رسيدند، يعني به تبار رسيدند، یعنی دمارتان را در می آورند.
گروه دوم گرچه بعد از پانصد سال آمدند، اما كار گروه اول را كردند، قرآن كريم فرمود: همان ﴿أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ﴾ بر شما مسلط مي‌شوند، يعني بر حكومت، سرزمين، منابع، و بر مردمتان، مسلّط مي‌شوند، آن وقت همه آنچه كه در اين كشور هست به هلاكت و نابودی كشيده می شود.
👈فرمود: ما دمار شما را درمي‌آوريم، به هلاكت گرفتارتان مي‌كنيم، اين تهديد ما مربوط به همين بار اول و دوم و امثال ذلك نیست، بار اول و بار دوم ندارد، بلكه اصل کلی اینست که اگر شما برگردید ما هم برمیگردیم

مفسران مي‌گويند اين بار اول آن وقتي بود كه وجود مبارك ذكريا (ع) را شهيد كردند. بار دوم وقتي بود كه يحيي (ع) را شهيد كردند، بعد در صدد قتل حضرت عيسي بودند، بنابراين هر دو بار گذشت.
👈 اما فلسطيني‌هاي محروم معتقد و اميدوارند كه اين بار دوم همين باشد كه الآن اين ها روي مردم مظلوم فلسطين فشار آوردند، آنها را از خانه و زندگي شان آواره كردند و در اردوگاه‌ها جا دادند، در خانه ی اين ها نشستند، حكومت مي‌كنند و بر اين ها ستم مي‌كنند و اين ها را تروريست مي‌دانند، كه اگر ان‌شاء‌الله اين برداشت درست باشد، اميد انقراض كلي اين صهاينه مطرح است
گفته اند: فساد بار اول تقريباً 586 سال قبل از ميلاد مسيح بود که این ها گرفتار بُخت‌نصر شدند، يعني بُخت‌نصر در همين سرزمين، بني‌اسرائيل را به هلاكت رسانده. تقريباً نزديك نيم‌ قرن، شايد حدود چهل سال بعد اين ها از اسارت بُخت‌نصر درآمدند. پادشاه فارس، امپراطوري ايران با بُخت‌نصر و بابلي ها درگير شدند آنها را شكست دادند در سايه بركت ايراني ها اين بني‌اسرائيل آزاد شدند، نه اين كه خود اين ها جنگيدند. بعد دوباره شروع به فساد کردند، ساليان متمادي همان فساد سياسي را داشتند،
بار دوم امپراطوري روم بر اين ها مسلّط شد، اين ها هم مثل بُخت‌نصر بابلي از اندوه صورتتان را زشت گردانند و وارد مسجد الاقصى‌ شوند، چنان كه بار اول داخل شده بودند، و به هر چه دست يابند يكسره آن را نابود كنند.
👈 ظاهر قرآن اين است كه اين هر دو بار واقع شده، و کسانی که بر اسرائيلي ها مسلط مي‌شوند وارد مسجد مي‌شوند، مسجد را هتك مي‌كنند، تخریب مي‌كنند. پس هرگز این نمی تواند با حزب‌الله و مؤمنين تطبیق داشته باشد.
عَسَىٰ رَبُّكُمْ أَن يَرْحَمَكُمْ وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ حَصِيرًا ﴿٨﴾
👈اين كه گفته شد رحمت خدا بر غضب او سابقه دارد، يعني پيشاپيش غضب، امامي حركت مي‌كند به نام رحمت. غضب مأموم و تابع است كه كجا بايد غضب بكند، تا رحمت دستور نداد، غضب ظهور نمي‌كند.
اگر قاضي عادلي دستور داد قاتل را بر اساس ﴿وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُوْلِي الْأَلْبَابِ﴾ قصاص كنيد، اين قصاص رحمت است، چرا؟ براي اين كه به فرمان عدل اين قصاص حاصل شده، یعنی اول رحمت فتوا داد، بعد شمشير شروع كرد به فعاليت. ذات اقدس الهي بر اساس همان «يا مَن سَبَقَت رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِهِ» فرمود: ﴿عَسَي رَبُّكُمْ أَن يَرْحَمَكُمْ﴾ اساس كار ما رحمت است، عالم را رحمت مي‌گرداند نه غضب،
اگر شما قاتلي را مجازات كرديد رحمتِ شماست، براي اين كه به نظام، به قانون، به امت، به مكتب و به آن مظلوم و بازمانده‌ها و اولياي دَم رحمت مي‌كنيد.
آيه مباركه سه بخش دارد:
👈بخش اوّلش ناظر به همين اصل كلي است كه جهان مأموم است و امام جماعت جهان رحمت الهي است، كه او رحمان مطلق است.
👈بخش دومش هم این است که (وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا) شما برگردید غضب ما هم برمی گردد، شما آدم بشوید لطف ما هم برمی گردد
👈 بخش سومش هم اين است كه ﴿وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ حَصِيراً﴾ اين كه مي‌بيند ما كفار را آنجا محاصره و زنداني مي‌كنيم براي آن است كه زنداني كردن مجرم رحمت است، و رحمت كردن به جامعه تأمين امنيت جامعه است.
👈 فرمود: كسي كه با داشتن عقل و فطرت از درون، و با وحي و نبوت و امامت از بيرون، هم بيراهه رفته، هم راه ديگران را بسته، با این وجود ما بارها به او مهلت داديم، تا اتمام حجت كرده باشیم، ولی این ها عالماً و عامداً بیراه می روند، لذا ﴿وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ حَصِيراً﴾ که این يك اصل كلي است، که سبب قهر الهي كفر شماست، و اختصاصي به بني‌اسرائيل ندارد.
درباره گناه هاي فردي فقط به عذاب آخرت ارجاع مي‌دهد، اما عذاب دنيا گاهي ممكن است بشود، گاهي ممكن است خدا عفو كند، فرمود: او ستّارالعيوب است، او فرصت مي‌دهد، اما درگناه جمعي و حكومتي، خداي سبحان بندگان ستمديده را مورد مهر قرار مي‌دهد و ظالمان را به عذاب سخت مبتلا مي‌كند.
در جهنم جا براي آزادي نيست، كسي كه در دنيا ﴿لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾ خواست جلويش باز باشد تا هر کاری دلش خواست انجام دهد آنجا جلويش را مي‌گيرند. فرمود: در جهنم آتش زياد است، اما اين طور نيست كه او هر جا خواست برود بسوزد، هر جا ما خواستيم مي‌سوزد اين محصور است، اين بسته است، قدرت خروج ندارند اما بسته بودن در است فوق العذاب اين مي‌شود حصير، اين ها محصور به جهنم‌اند، از هر طرف راه خروجي شان هم بسته است.

إِنَّ هَـذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا ﴿٩﴾ وَأَنَّ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا ﴿١٠﴾
ادّعاي قرآن كريم اين است كه ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾ يعني قرآن به بهترين دين، طريقه، مكتب و روش هدايت مي‌كند، و چون يك كتاب تربيتي است علم و تعليم كتاب و حكمت را با تزكيه همراه مي‌كند. مسئله تبشير را كه تقريباً صبغهٴ (رنگ) تزكيه دارد كنار تعليم يادآوري مي‌كند و به مؤمنین یعنی کسانی که عمل شایسته انجام می دهند بشارت مي‌دهد كه پاداشی بزرگ برای شان خواهد بود، و همچنين اين مطلب را هم بشارت مي‌دهد كه براى كسانى كه به آخرت ايمان نمى‌آورند عذابى دردناك آماده كرده‌ايم، جامع هر دو تبشير است. اين تبشير را گاهي در خصوص مورد انذار به كار مي‌برند،گاهي در جامع مشترك بين تلخي و شيريني به كار مي‌برند مثل اينجا.
آنجا كه در خصوص تلخ‌كامي و انذار به كار رفته است، مثل ﴿فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ﴾ گفتند: اين يك رنج و شكنجه روحي است، مثل كسي كه در امتحانات رفوزه شده به او مي‌گويند: تبريك عرض مي‌كنيم، اين تبريك گفتن اهانت و تحقيري است نسبت به اين شخصي كه در امتحان رفوزه شده.

👈👈 اما عمده اين بحث محوري است كه ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾ ما بايد مواظب باشيم در اين كه اين آيه را معنا مي‌كنيم هرگز تورات، انجيل، صحف انبياي قبلي و زبور داود را تحقير نكنيم،
👈 براي اين كه مشتركات بين انبيا، بين كتاب هاي آسماني و بين اعتقادات، اخلاقيات، خطوط فقهي و حقوقي فراوان است،
در سورهٴ مباركهٴ «انعام» وقتي نام بسياري از انبيا (عليهم السلام) را برد، فرمود: 👈﴿فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ﴾ یعنی ای پیامبر! به هدايتي كه ما به ايشان داديم به همان هدايت اقتدا كن. معلوم مي‌شود هدايت و روش انبيا يكي است منتها ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾.
👈 بنابراين اگر گفته شد: ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾ يعني تورات و انجيل و صحف ابراهيم و زبور داود اين‌‌چنين است، منتها «بعضها فوق بعض» و قرآن مُهيمِن بر آنهاست، سلطان همه كتاب ها، قرآن است. پس نبايد به اين فكر باشيم كه قرآن را با تورات بسنجيم، بگوييم تورات اين نقص را دارد قرآن كامل است، خير اگر صحف انبیا، تورات و انجيل اصلی تحریف نشده بودند، اين ها ﴿هُديً لِلنَّاسِ﴾ بودند.
ديني كه انبيا آوردند اسلام است ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ/ آل عمران/19﴾ خدا يك دين دارد و آن اسلام است. البته شريعت و منهاج فرق مي‌كند كه زير مجموعه ی همين اسلام است. بنابراين هدايت وصف مشترك كتاب هاي آسماني است، يعني تمام كتاب هاي آسماني مردم را به آیین حق دعوت مي‌كنند و همه در بستر صراط مستقيم‌اند، ولی بعضي عالي بعضي اعلا، بعضي كامل بعضي اكمل هستند.
مؤمنين چه كساني‌اند؟ ⁉️
👈کسانی که معتقدند، و عمل صالح دارند، خدا این ها را به رحمت و بهشت و رضوان بشارت می دهد. اما كسانى كه به آخرت ايمان نمى‌آورند، همين كه ايمان به آخرت نداشته باشند، چه كار بد بكنند، چه نكنند، برای شان عذابى دردناك آماده كرده‌ايم. در آيه 26 سورهٴ مباركهٴ «زمر» فرمود: چون قيامت را فراموش كردند به اين تباهي تن در دادند و عذاب مي‌بينند. در آيه محلّ بحث هم فرمود: چون معاد را منكرند عذاب شديد دارند، 👈پس مهم ترين عامل انجام دادن فضايل اخلاقي و ترك رذايل اخلاقي اعتقاد به قيامت است.

وَيَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ وَكَانَ الْإِنسَانُ عَجُولًا ﴿١١﴾
👈غالب انسان ها، هم در تصميم‌گيري نپخته‌ هستند و هم در انديشه و فكر و باور خام‌ هستند. اكثر مردم هم زود باورهستند، هم زود تصميم مي‌گيرند، اين عجله و شتاب قبل از نصاب علمي و عملي در غالب مردم هست.
آن هدايتي كه قرآن كريم به عهده دارد كه ﴿يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾ مي‌گويد: اگر انسان قبل از اين كه به مرحلهٴ يقين و حجت شرعي برسد، چيزي را باور كند، يا قبل از اين كه به آن خلوص دسترسي پيدا كند، تصميم بگيرد اين عجله و خام است. بايد تعاملي بين آن علم و اين عمل باشد،👈 يعني اگر انسان چيزي را در مرحله علمی احساس یا تجربه كرد، بعد به قوه خيال و واهمه داد، و همان جا محور باورش شد، چنين انسان خَيّالِ وهّامي را قرآن به مُختال تعبير مي‌كند، يعني اين خيال ‌انديش است.
👈 اما وقتي كه به برهان رسيد، با دليل مطلبي را فهميد اين مي‌شود عاقل. اگر در مراحل عملي، محور تصميم او شهوت يا غضب بود اين را مي‌گويند مُختال، اما اگر از شهوت و غضب گذشت به آن عقل عملي رسيد كه تصميم را به دست عقل داد اين مي‌شود عاقل.
عجله براي قبل وقت است، اما سرعت براي بعد از وقت، كسي كه قبل از ظهر نماز مي‌خواند اين عجله كرده است، چون هنوز وقتش نشده، اما نماز اول وقت سرعت است، و سرعت مورد امر است كه فرمود: ﴿وَسَارِعُوا إِلَي مَغْفِرَةٍ﴾ اما عجله هر جا مطرح شد نهي شد. بنابراين راه قرآن این است که مشورت كنيد، فكر كنيد، برهان كنيد، اگر كسي شتابزده، بدون تحقيق تصديق یا تکذیب كرد ﴿يَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ﴾ مي‌شود. عجله، صفت انسان است و سرعت يك چيز خوبي است كه از اوصاف ذات اقدس الهي هم هست، خدا برای یک عده سريع‌الرضاست، و براي يك عده، سريع‌العقاب است، اما خدا عجول نيست.

وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَجَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً لِّتَبْتَغُوا فَضْلًا مِّن رَّبِّكُمْ وَلِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ وَكُلَّ شَيْءٍ فَصَّلْنَاهُ تَفْصِيلًا ﴿١٢﴾
بعد از اين كه فرمود: خير و شرّي هست و نظمي در عالم هست و انسان موظّف است با تأنّي حركت كند تا از خير بهره ببرد و از شرّ محفوظ بماند، مناسب با خير و شرّ، نور و ظلمت را ذكر کردند.
👈 فرمودند: خير و بركت انسان، کسب روزی در روز است، و ما شب و روز را براي اين قرار داديم كه انسان شب بيارمد، و روز فضل الهي را تحصيل كند. همان طوري كه هر كدام از شب و روز فرصتِ مناسبي‌اند براي كار مشخص، خير و شرّ هم اين‌چنين است. انسان نبايد شتابزده كار كند تا به جاي اين كه از خير بهره ببرد به دام شرّ بيفتد. بعد فرمود: ﴿وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِ﴾ 👈اين تناسبي است بين آيه فعلي و آيه قبلي و چون محور اصلي آن آيه مسئله شرّ بود و شرّ با ظلمت و تيرگي و تاريكي همراه است، اينجا ليل را مقدّم بر نهار ذكر فرمود.
👈 مطلب بعدي آن است كه چون حساب، حساب قمري است و معمولاً حساب قمري آغازش شب است، شب مقدّم بر روز است. فرمود: شب و روز را آيت قرار داديم، شب آيت‌الله تاريك است و روز آيت‌الله روشن است، معلوم مي‌شود تاريكي و روشني، سايه و روشن هر دو نشانهٴ خداي سبحان است.
👈 سپس فرمود: ﴿فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَجَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً﴾ یعنی این طور نیست كه نشانه شب را با روشنايي روز از بين برده باشيم، بلکه نشانه ی شب را تاريكی قرار داديم و نشانه روز را ظاهر و روشن قرار داديم. اين نظم خاصّ شبانه‌ روز براي آن است كه شما از فضل الهي برخوردار باشيد. بعضي از فضل ها مربوط به روز و بعضي مربوط به شب است، اگر كوشش و تحصيل زاد و توشه است این فضل روز است. آن كه شب مطالعه مي‌كند، اهل نمازشب است، اهل تهجّد و فكر و سجود و مناجات است اين فضل لیل است.
آن كسي كه استراحت مي‌كند براي تأمين كار فردایش آن هم فضل خداست، پس كسب و كارتان با نظم حاصل مي‌شود که چه موقع استراحت كنيد، چه موقع كار كنيد. نظم عمومي هم با همين حل مي‌شود وگرنه اگر مرتب شب باشد يا مرتب روز. آن نظم دشوار است. پس ما شب و روز را نشانه قرار دادیم تا از پروردگارتان روزى بطلبيد و شمار و حساب سال‌ها بدانيد، و تمام اشيا در ساختار آفرينش ما هيچ ابهامي در آن ها نيست، همه‌اش مبيّن است، ما همه چیز را روشن و شفاف بیان کردیم، ما هیچ چیز را ما مبهم خلق نکردیم.

وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنشُورًا ﴿١٣﴾ اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا ﴿١٤﴾
👈﴿كُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ﴾ این یک اصل كلي است، هر انسان چه مؤمن و چه كافر عمل او زنده است و اين عملِ زنده به عاملش مرتبط است و ارتباط شان هم به نحو ضروري است، نه به نحو موقّت يا زوال‌پذير، لذا از او به طائر(پرنده) ياد كرده است. حالا چرا تعبير به طائر شده چه خوب چه بد؟ براي اين كه پرنده كارش پريدن است و دفعتاً از جايي به جايي مي‌پَرد، 👈انسان هم دفعتاً مي‌بيند از درون او همه ی اين اعمال پريده و ظهور كرده، تلّي از كتاب ها و نوشته‌ها در نزدش حاضر است. اين نوشته ها اول ملفوف (پیچیده) بود، بعد منشور(گشوده) شد، نشرش هم تدريجي نيست بلکه دفعي است. لذا؛ گشودن کتاب چون زمان نمي‌خواهد و با سرعت انجام مي‌شود، از آن به طَيَران تعبير شده است، يا نظير كبوتر اهلي است كه به دوش او مي‌نشيند، يا نظير طوق لعنتي است كه گردن‌گير اوست.
👈 مطلب بعدي آن است كه به حساب ما اعمال را وقتی انجام دادیم تمام می شود و دیگر خبری از آن نیست، در حالی که در صحنهٴ قيامت اين عمل ظاهر مي‌شود.
بعضي از آيات قرآني ناظر به اين است كه اين عمل ظاهر و حاضر مي‌شود، ﴿وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِر﴾.
در طايفهٴ ديگر از آیات مي‌فرمايد: عمل خود به خود حاضر نمي‌شود، بالأخره كسي هست كه او را احضار بكند ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً﴾. طايفه ديگر آیاتی است كه مي‌گويد خود ماييم كه عمل را حاضر مي‌كنيم،👈👈 پس معلوم مي‌شود عمل در درون ماست. لذا ذات اقدس الهي مي‌فرمايد: خودت داور باش، ما چرا داوري كنيم؟⁉ ﴿كَفَي بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً﴾
اين اعضا و جوارح تو شهودند، خودت حسابرس خودت باش، خودت عمل را انجام دادی، خودت هم در درونت آن را جاسازي كردي، خودت هم آوردي. به هر تقدير هر كسي مي‌فهمد همراهش چه چيزي دارد. در عالم رؤيا هر كسي محصول كار خودش را خواب مي‌بيند، اين كه مي‌بيند زد و خورد هست، فحش و دشنام و بدگويي هست، همه اين ها يكي پس از ديگري از درون به بيرون آمده خودش را نشان داده. يا صحنه خوبي هست، حرم مشرّف مي‌شود، زيارت مي‌كند، اولياي الهي را مي‌بيند، ادعيه و مناجات را مي‌بيند، همه در درون اوست كه خودش را نشان مي‌دهد. اين ها نمونه‌هايي از جريان معاد است.

مَّنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا ﴿١٥﴾
برخي ها وقتي ايمان آوردند يا چهارتا كار خير انجام دادند در صدد منّت ‌گذاري‌ بر اسلام و مسلمانان هستند، دل شان مي‌خواهد وقتي يك كار خيري كردند خداي سبحان و انبيا از این ها تشكر كنند.
مي‌فرمايد: اين‌‌چنين نيست شما مثل همان درختي هستيد كه به پاي خودتان آب ريختيد، پس هر كه به راه آيد، تنها به سود خود به راه آمده و هر كه بيراهه رود تنها به ضرر خود بيراهه رفته است، و اين نشان مي‌دهد كه در درونِ ما چند حقيقت وجود دارد، كه بعضي از آنها خودِ ابتدايي (نفس نباتی) ماست،
👈بعضي از آنها خودِ مياني (نفس حیوانی) ماست، 👈بعضي از آنها خودِ نهايي (نفس انسانی) ماست.
در آيات فراواني می فرماید: اين ها به خودشان ستم كرده‌اند، یعنی اين خودِ حيواني به آن خودِ انساني كه امانت خداست ستم مي‌كند، یعنی به خودش ضرر می رساند. معلوم مي‌شود که خودِ انسانی مظلوم است و او به عنوان امانت‌الله در اختيار ماست در حالی که مورد ظلم قرار می گیرد.
زندگی کردن و بهره برداری از لذايذ طبيعي، اين محدودهٴ خودِ حيواني ماست نبايد از اين محدوده، به آن خودِ انساني كه امانت خداست و حقيقت الهي است و خلافت الهي در آن محدوده است تعدّي بكنيم، چون آن چراغ راه است و با تعدی به آن محدوده با نفس حیوانی، نور آن چراغ را کم می کنیم.
👈فرمود: شما اگر كارهايتان را تنظيم كرديد، نسبت به آن حقيقت كه خليفةالله و روح الهی هست و كرامت دارد، احسان كرديد، که قهراً بركات او هم دامنه‌اش وسيع است و به خودِ حيواني شما هم مي‌رسد،
👈 اما کسی بر عکس این عمل کرد و بیراهه رفت، به خود حیوانی برکاتی که نمی رسد هیچ، بلکه ضررگمراهیش به خودش برمی گردد.
👈👈هيچ‌كسي بار ديگري را به دوش نمي‌كشد، اين يك اصل قرآني است. بعضي ها دو برابر بار حمل مي‌كنند، اين نه براي آن است كه بار ديگران را حمل مي‌كنند، بلکه براي اين است كه گناه خودشان دوتا گناه است، ‌دوتا بار است،👈 آنها كه ﴿ضلوا واضلوا﴾ هستند، یعنی هم بيراهه رفتند، هم ديگران را به كجراهه رفتن وادار كردند. هم بار ضلالت دارند، ) هم بار اضلال دارند. يك بار براي خودشان است كه گمراه شدند و معصيت كردند، يك سلسله بارهاي سنگين هم بار اضلال است كه ديگران را گمراه كرده‌اند، وگرنه هيچ‌كس بار ديگري را به دوش نمي‌كشد.

👈 اين ﴿مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ﴾ در اين آيه خداوند از چنين احتمالي پاسخ داده كه خدا به رحمت واسعه و عنايت كامله‏اش يك عذاب را كه همان عذاب استيصال دنيوي باشد مقيد به قيدي كرده، و آن اين است كه بعد از بعث رسول و انذار او باشد، هر چند مي‏توانست اين قيد را نياورد، و ليكن به خاطر رحمت و رأفتش به زبان پيامبر، بندگانش را تا نهايت درجه موعظه نموده و حجت را بعد از تمام شدنش كامل تر مي‏كند، آن وقت اگر باز هم به گمراهي خود ادامه دادند عذاب را مي‏فرستد.
👈👈 پس این آیه بیانگر عنايت و رحمت خداوندي دارد، و آن اين است كه هيچ قومي را (هر چند مستحق عذاب باشند) به عذاب استيصال دچار نكند، مگربعد از آن كه رسولي به سويشان گسيل دارد تا حجت را بر ايشان مؤكد و تمام تر نموده و با بيان هايي پي در پي گوش زدشان كند.
وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًا ﴿١٦﴾
👈در این آیه سخن در عذابِ خصوص مُترف نيست، سخن در عذاب يك ملت است، عذاب يك قَريه است، اين قريه استحقاق عذاب دارد، چرا؟👈 براي اين كه مُترف‌پرور است، قريه‌اي كه مترف‌پرور است زير بار ظلم مي‌رود، و با ظلم مبارزه نمي‌كند و حرف اغنيا را بر انبيا مقدّم مي‌دارد و به دنبال اغنيا مي‌رود، لذا اين قريه ظالم است و اين امت، امت ظالم. اگر نه يك عده سرمايه‌دار بساط گمراهي و عيش و نوش را فراهم كردند، يك عده هم به دنبال اين ها راه افتادند با بودِ مسجد و حسينيه و علما و همه اين مظاهر و مذهب، اين ها را كنار گذاشتند و به دنبال آنها راه افتادند، با این كه حجت الهي بالغ بود، در چنين حالتي فرمود:
👈 كارمان با قَريه است، با امت و ملت است، نه با چهارتا سرمايه‌دار. 👈در واقع آنچه كه آفت اين جامعه هست، نظامِ سرمايه‌داري است، که يك عده سرمايه ‌دارند، بعد يك عده سرمايه‌پرست به دنبال آنها راه مي‌افتند هرچه مُترفين و اغنیای آنها گفتند اين ها عمل مي‌كنند، با اين كه به وحي و نبوت دسترسي دارند.
﴿وَكَمْ أَهْلَكْنَا مِن قَرْيَةٍ بَطِرَتْ مَعِيشَتَهَا/قصص/58﴾ اين قريه، عيّاش است همه‌شان كه سرمايه‌دار نيستند يك عده مراكز فساد پهن مي‌كنند، يك عده مشتريان مراكز فسادند، همین كارگر و كارمند و كاسب عادي هستند که مختصر مالي تهيه مي‌كنند و قسمت قابل توجّهش را صرف عيّاشي مي‌كنند.
در آيه 59 فرمود: ما هيچ قريه‌ و ملتي را هلاک نمي‌كنيم مگر اين كه پيامبر مي‌فرستيم، اتمام حجت می كنيم، مدّتهاي مديد صبر مي‌كنيم، امتحان مي‌كنيم، درِ توبه و انابه را باز مي‌كنيم، بلكه برگردند مي‌بينيم نمي‌شود.
مطلب ديگر اين كه جريان مترفين يك وقت به صورت امر واگير و آفت عمومي اين طبقهٴ پياده‌نظام را هم در برمي‌گيرد مثل آيه محلّ بحث، يك وقت است نه در جايي مؤمنين مشغول كار خودشان‌ هستند، مترفين نعمت‌زده‌ هم مشغول آن رفاه‌زدگي‌ هستند آنها در مؤمنين اثر نمي‌گذارند، مؤمنين هم از آنها متأثر نيستند در چنين مواردي عذاب مخصوص خود مترفين است. ما وقتي مترفين آن منطقه را عذاب كرديم اينها ناله‌شان، فريادشان بلند است، در حالی که ما همه را عذاب نمي‌كنيم، براي اين كه آن مؤمنين امر به معروف كردند، نهي از منكر كردند اما در مترفين اثر نكرد بعد ناچار شدند گفتند:👈 ﴿لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ﴾.

👈👈نکته: مقصود از (أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا) اين خواهد بود كه ما نعمت را براي شان افاضه نموده و آنها را دچار استدراج كرديم، تا بدين وسيله دسترسي شان به فسق بيشتر گشته و فسق را از حد بگذرانند و قول بر آنان محقق گردد تا عذاب نازل شود.
وَكَمْ أَهْلَكْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِن بَعْدِ نُوحٍ وَكَفَىٰ بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرًا بَصِيرًا ﴿١٧﴾
👈كلمه قرن به معناي مردمي است كه در يك زمان زندگي كنند و از جهت عصر و زمان مشترك باشند، و جمع آن قرون است، اشاره به قرون گذشته ای که هلاك شده اند، می فهماند كه هلاك ساختن اهل قريه‏ها و ديارها يكي از سنت‏هاي جاريه خداوندي است. و اين آيه خالي از اشعار به اين معنا نيست كه سنت هلاك ساختن از زمان نوح در ميان قرون بشري شروع شده است، قبل از زمان نوح (عليه‏السلام‏) يك جامعه ساده فطري بوده است و بشر جز آنچه را كه به فطرت خود مي‏يافته درك نمي‏كرده است و بعد از آمدن نوح بود كه اختلافات در ميان بشر پيدا شد.
👈 خبير و بصير بودن ناظر به اين است كه ما مي‌دانيم به چه گروهي امر كرديم، و چه چيزي را امر كرديم، مي‌دانيم كه چه گروهي خلاف كردند، چه گروهي درصدد توطئه بودند، چه گروهي افراد ديگر را شستشوي مغزي دادند و به دنبال خودشان راه انداختند. ﴿وَكَفَي بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيراً بَصِيراً﴾ ،
👈 این آیه تنها توجيه آن قريهٴ هلاك‌ شده نيست تا كسي بگويد كه مترفين گناه كردند و به هلاكت رسيدند مستضعفين چرا؟⁉️ تا بگوييم خدا خبير و بصير است مي‌داند كه مستضعفين هم دوتا گناه كردند.
ين آیه ضمن اين كه آن سؤالِ ضمني را پاسخ مي‌دهد هشداري هم براي نسل كنوني است كه اگر خداي ناكرده شما هم مثل اين مترفين بيراهه برويد، همين عذاب هست و منشأ اين ها هم حبّ دنیای زودگذر است.

مَّن كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشَاءُ لِمَن نُّرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلَاهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا ﴿١٨﴾
معنايش اين است كه هر كس حيات عاجله يعني زندگي دنيا را بخواهد، يعني متاعي را از دنيا طلب كند كه نفس از آن لذت ببرد 👈 وقتي تعلق و دنيا طلبي است كه فقط حيات عاجله را بخواهد، اما اگر دنيا را از اين نظر بخواهد كه وسيله نيل به سعادت اخروي است، اين در حقيقت دنيا طلبي نيست، بلكه اراده آخرت و عقبي ‏طلبي است. از آنجاكه به آخرت نمي‏توان رسيد مگر از راه دنيا، لذا به هر انساني كه اين راه را طي كند نمي‏شود گفت دنيا طلب، مگر آن كه از آخرت اعراض نموده و به كلي آن را فراموش كند و در نتيجه اراده و حواسش خالص براي دنيا شود. آري طالب دنيا كسي است كه معتقد به زندگي ديگري غير اين زندگي دنيا نباشد، و در نتيجه اعتقاد به نبوت و توحيد را لغو بپندارد، زيرا كه اگر اعتقاد به معاد نباشد، ديگر ايمان به خدا و فرستادگان او و تدين به دين اثري نخواهد داشت.
ذات اقدس الهي بر اساس آن سعهٴ رحمتش دو تعبير درباره دنيازده‌ها دارد كه نشانه آن، رحمت و امتنان الهي است 👈 فرمود: ﴿مَن كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ﴾ يعني کسی که سنّت، سيره، روش، زندگي و خطّ‌مشي او دنياخواهي است، اين بايد بداند كه:👈 اولا) هر اندازه كه خودمان مصلحت بدانيم مي ‌دهيم، 👈ثانیا) هر كسي را كه خودِ ما مصلحت بدانيم مي‌دهيم. پس اين دوتا قضيه آبِ خالص را روي دست دنياطلبان و دنياخواهان مي‌ريزد، اين‌‌چنين نيست كه هر كس خواهان دنياى زود گذر است به آن برسد، تازه آنهايي هم كه مي‌رسند هر اندازه كه بخواهند برسند نيست.
خيلي ها هستند كه به دنبال دنيا مي‌روند خسرالدنيا و الآخره‌اند. پس هركسي مُحبّ‌ دنيا بود، خطّ‌مشي او دنياخواهي بود، اين بايد بداند كه گاهي اصلاً نمي‌رسد، گاهي هم بر فرض برسد آن مقداري كه خودش مي‌خواهد به او نمي‌دهند،
👈﴿ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاَهَا مَذْمُوماً مَّدْحُوراً﴾ افرادي كه جهنمي‌اند دو قسمت‌اند، يا موقف شان در جهنم است، يا تعذيب شان در جهنم .در دو فرصت است،👈 گاهي روسوزي است، گاهي درون‌سوزي،
يك ﴿يَصْلَي النَّارَ﴾ داريم، «يصلي» اين روسوزي است، يك ﴿تَصْلِيَهُ جَحِيمٍ﴾ که درون‌سوزي و روسوزي با هم است،👈 مي‌بينيد، مثل كسي که گناه و معصيت كرده اما اين‌‌چنين نيست كه کافر شده باشد، بدن و جسم او را مي‌سوزانند عذاب هم مي‌بينند، اما بالأخره او كافر نيست. يك وقت است که اين معصيت رفته درون او شده كفر، اين هم درون‌سوزي دارد و هم بيرون‌سوزي، می فرماید:‌ ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَي الْأَفْئِدَةِ﴾. اينجا سخن از روسوزي است براي اين كه سخن از كفر نيست، بلکه سخن از دنياخواهي است، شخصی معصيت كرده، حرام‌خواري كرده، حالا اين شخص گذشته از اين كه جهنمی است مذمّت هم مي‌شود،‌ مدحور و دور از ساحت رحمت و عزّت پروردگار هم هست.
اين مدحور در برابر مقرّب است، بعضي ها مقرّب‌اند، نزديك‌اند، بعضي ها علاوه بر عذاب جسمی، مدحور‌ند ، دورند كه این خود عذاب روحي است كه از ما دور هستند، و مورد قهر و غضب ماهستند.

وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَةَ وَسَعَىٰ لَهَا سَعْيَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَـئِكَ كَانَ سَعْيُهُم مَّشْكُورًا ﴿١٩﴾
👈اگر خطّ‌مشي انسان آخرت است‌ که آن بهترين بهره را برده است، اما اگر نه به آن حدّ نيست كه خط‌ّ‌مشي او آخرت باشد، هر از گاهی يك كار خوب آخرت پسند می كند، بالأخره اين‌‌چنين نيست كه اين يك دانه كار خوب بي‌اثر باشد، مثلا يك كارگر ساده «قربة الي الله» آجر و سنگ مي‌آورد،‌ اصلاً به اين فكر نيست كه اسم او را ببرند، یا جايي در تابلویی بنويسند، درسته که کار كمی است، اما «سعي الآخره»‌ است،
فرمود: ما اين را قبول مي‌كنيم. حالا اگر استمرار باشد و خطّ‌مشي انسان اين باشد، آن وقت ‌با اين توجيه مي‌شود كه، انسان به اندازه سعي ‌اي كه كرده است نتيجه مي‌بيند، اما سعيِ خودش نه، سعيِ آخرت‌پسند، پس ما از سعی و تلاش آنها تشكر مي‌كنيم. اين بالاترين نعمت است كه خداي سبحان از كسي شاكر باشد.
👈 اين گذشته از آن بهشت و نعمت هايي است كه به عنوان ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾ مطرح است، اين يك لذّت معنوي و روحي است كه ذات اقدس الهي به چنين مرداني عطا مي‌كند.
حالا ملاحظه كنيد کسی که كار خوب مي‌كند مثلا درمانگاه، راه و پُل می سازد، كمك به مستضعفان و محرومان مي‌كند، اين بهره‌هاي دنيايي را مي‌برد، اما چون مؤمن نيست در آخرت سهمي ندارد، اما اگر کار خوب کرد و مؤمن هم بود، يعني معتقد به مبدأ و معاد و وحي و نبوّت بود، مي‌فرمايد: ﴿أُولئِكَ كَانَ سَعْيُهُم مَّشْكُوراً﴾ ما هميشه شكرگزار كسي هستيم كه كارِ آخرت بكند، حالا ولو يك‌بار كارِ آخرت كرده ولي ما دائماً شاكريم، ﴿وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيّاً﴾ ما يادمان نرفته و نمي‌رود كه فلان شخص در فلان وقت مشكلي را از يك مؤمن حل كرد. (جمله فاولئك كان سعيهم مشكورا) اين است كه خداوند عمل چنين كساني را به بهترين وجه قبول نموده و كوشش آنان را مي‏ستايد و ستايش خدا در برابر عمل بنده ، عبارت است از تفضل او بر بنده‏اش.
كُلًّا نُّمِدُّ هَـؤُلَاءِ وَهَـؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا ﴿٢٠﴾
فرمود: ما هر دو گروه را امداد مي‌كنيم اين‌‌چنين نيست كسي كه اهل دنياست وسايل به او ندهيم، امكانات برایش فراهم نكنيم، چون دار، دار تكليف و امتحان است، ما همان طوري كه در هدايت هيچ كس را محروم نمي‌كنيم ﴿هُديً لِلنَّاسِ﴾، آن کسی هم كه مي‌خواهد ربا بگيرد، همه ی امكانات ربوي را فراهم مي‌كنيم تا بيازماييم، فرمود: ﴿كُلّاً نُّمِدُّ هؤُلاَءِ وَهؤُلاَءِ﴾ پس مردم دو گروه‌اند: يك عده دنيامدارهستند، يك عده حق‌مدار و آخرت‌طلب ،ما هم آنها را امداد مي‌كنيم، هم اين ها را،، تا همه را بيازماييم.
👈 بنابراين ساختار نظام بر حق است، مزاج عالم باطل‌پذير نيست، منتها آنهايي كه به راه مي‌روند تأييدات الهي بلافاصله است ﴿مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ﴾
اما آنهايي كه بيراهه مي‌روند، خدای تعالی به آنها مدتها مهلت مي‌دهد تا راه توبه و انابه را طي كنند. فرمود: هركسي را برابر آنچه كه ما داديم مي‌آزماييم.
👈 ﴿مَحْظُوراً﴾ يعني «ممنوعا». عطاي الهي وسيع است، هم عطاي تشريعي او وسيع است چون ﴿هُديً لِلنَّاسِ﴾ است، هيچ كسي را بدون ‌هدايت نمي‌گذارد، هم عطاي تكويني او وسيع است،
اگر باران و آفتاب و زمينِ حاصلخيز و هواي مناسب آماده است، براي هر دو گروه است، منتها اين عطاي دائم الهي را بعضي ها مي‌گيرند و بعضي ها نمي‌گيرند، بعضي رد مي‌كنند، بعضي رد نمي‌كنند، اگر در جايي كسي نگرفت براي قصور و تقصير خود اوست وگرنه ذات اقدس الهي «دائم الفيض علي البريّه» است.

انظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ وَلَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجَاتٍ وَأَكْبَرُ تَفْضِيلًا ﴿٢١﴾
فرمود: بنگر كه چگونه بعضى‌شان را بر بعضى ديگر برترى داديم،
👈اين تفاوت براي آن است كه ساختار نظام هستی شكل كامل بگيرد. فرمود: اين ها براي حفظ نظام است نه نشانهٴ شرف.
👈 در قرآن یک کلمه «سِخريا» داریم به معنی مسخره کردن، و یک کلمه ﴿سُخْرِيّاً﴾ يعني تسخير کردن،
تسخير هم متقابل باشد نه يك‌جانبه، اگر كسي وضع مالي‌اش خوب است باربري را مُسخّر كرده است كه بار او را جابه‌جا بكند، همين باربر هم اگر محتاج به عمل جرّاحي داشته باشد آن پزشك محترم، در خدمت اوست و همه كارهاي اين باربر بيمار را به عهده مي‌گيرد، اين يك تسخيرِ متقابلِ معقول و مقبول است.
👈پس «سِخريّاً» حرام است، اما ﴿سُخْرِيّاً﴾ يك چيز معقول است منتها متقابل نه يك‌‌جانبه.
👈این ﴿انُظرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾ برابر این آيه عمل مي‌شود ﴿وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِيّاً وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ/زخرف/54﴾
👈ممكن است بعضي ها بگويند كه وضع مالي فلان كس بهتر از ماست، مي ‌فرمايد: شما چيزي را داشته باشيد كه براي ابد بماند، فلانی چيزي الآن فراهم كرده كه ناچار است بگذارد و با دست خالي برود، شما چيزي مي‌توانيد تهيه كنيد كه همراهتان باشد. فرمود: حتماً آخرت درجاتش از درجات دنيا بيشتر و برتری آخرت هم بر برتری دنيا بيشتر است. آنجا نشئهٴ جزاست و درجاتش هم به مراتب بيشتر و بالاتر از درجات دنياست، چون الدَّارَ الْآخِرَةَ ابديست.

لَّا تَجْعَلْ مَعَ اللَّـهِ إِلَـهًا آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُومًا مَّخْذُولًا ﴿٢٢﴾
خدا آ‌ن وجودي است كه جاعل نظام هستي است، اما شرك و شريك متاسفانه يك چيز بدلي است كه انسان با دیدن این همه معارف توحیدی آن را مي‌سازد.
👈 فرمود: بدل خدا چيزي نساز، ﴿وَلاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ این الله را كه خالق و مدیر و مدبر نظام هستی است و همه كارهای عالم را چنان با نظم ریاضی انجام می دهد که هر چیزی در جایی که باید باشد، قرار می گیرد را بپرست، چيز ديگري به نام بت نساز، نه به خود تكيه كن، نه به ديگري، چون تو و ديگري فاقد هرگونه قدرتي هستيد، اگر اين كار را كردي اين حالت قيام و مقاومت و ايستادگي شما گرفته مي‌شود، يك آدم زمين‌گير مي‌شوي.قيام و قعود كنايه از قدرت و عجز است، يك آدم مقتدر و موحد ايستاده است ولو نشسته باشد، يك آدم زبونِ ذليلِ اسير مشرک، نشسته است اگرچه ايستاده باشد، چون از خود او که كاري ساخته نيست، آن خداي جعلي و بدلي هم كه تراشيده از او هم كاري ساخته نيست، لذا زبون و ذليل و عاجز است، و اين عجز، دست‌ بافت و دست‌ ساخت خود اوست،
👈 فرمود: اگر اين كار را كردي، (اولاً از قيام به قعود آمدي، نشسته‌اي كاري از تو ساخته نيست،
ثانياً: مذمومي، عقل و نقل مذمّتت مي‌كند. مستحضريد كه قرآن كريم برهان اقامه نمي‌كند كه خدا هست، تمام تلاش و كوشش قرآن كريم اين است كه غير او نيست،
👈 اين ﴿لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ﴾ همين را مي‌خواهد بگويد، اين دل صاحب ‌دلي دارد، صاحب‌ خانه‌اي دارد غير از صاحب ‌خانه كسي را راه نده.
یک :موحّد اهل قيام است، دو:محمود و ممدوح است، سه: منصور است.

وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ﴿٢٣﴾
فرمود: و پروردگار تو مقرر داشته كه جز او را نپرستيد، بعد در اين مقطع حسّاس فرمود:
👈 ﴿بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً﴾ ­ عظمت خانواده، احترام به پدر و مادر، تكريم مقام والاي پدر و مادر طوري است كه در كنار توحيد قرار گرفته،👈 بعد فرمود: ﴿ يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ﴾ اگر يكي از اين ها نزد تو بود و پير شد، نه اين كه در خانه ی سالمندان گذاشتي و پير شد، اين بايد نزد تو بماند تا پير بشود تو هم موظّفي حفظش بكني.
👈 وقتي كه اين جامعه متأسفانه از غرب الگو پذيرفت اين بچه‌ها را تا هفت سال به مَهد كودك سپرد، خودش هم كه پير بشود همين بچه او را به خانه ی سالمندان مي‌برد.
👈 فرمود: ﴿أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ/ لقمان﴾ والدین مجراي فيض خالقيت هستند، مسئله خانواده در اسلام آن قدر مهم است كه در قانون اساسي ما خانواده در اسلام اصل است، نه اين كه يك مسئله فردي و اجتماعي است و كاري به كشور ندارد، براي اين كه جامعه را خانواده مي‌سازد.👈 فرمود: احترام پدر و مادر، نزد تو هم بايد باشد، لذا احترام به پدر و مادر در كنار توحيد الهي ذكر شده است.
👈كلمه اف مانند كلمه آخ در فارسي، انزجار را مي‏رساند، و كلمه نهر به معناي رنجاندن است، كه يا با داد زدن به روي كسي انجام مي‏گيرد و يا با درشت حرف زدن، اگر حكم را اختصاص به دوران پيري پدر و مادر داده از اين جهت بوده كه پدر و مادر، در آن دوران سخت‏ترين حالات را دارند، و بيشتر احساس احتياج به كمك فرزند مي‏نمايند، زيرا از بسياري از واجبات زندگي خود ناتوانند، و آنها اين آرزو را در سر مي‏پروراندند كه در روزگار پيري از دستگيري فرزند برخوردار شوند.
👈👈 پس آيه شريفه نمي‏خواهد حكم را منحصر در دوران پيري پدر و مادر كند، بلكه مي‏خواهد وجوب احترام پدر و مادر و رعايت احترام تام در معاشرت و سخن گفتن با ايشان را بفهماند، حال چه در هنگام احتياج شان به مساعدات فرزند و چه در هر حال ديگر.

وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا ﴿٢٤﴾
👈كلمه خفض جناح (پر و بال گستردن) كنايه است از مبالغه در تواضع و خضوع زباني و عملي،
و اين معنا از همان صحنه‏اي گرفته شده كه جوجه بال و پر خود را باز مي‏كند تا مهر و محبت مادر را تحريك نموده و او را به فراهم ساختن غذا وادار سازد، و به همين جهت كلمه جناح را مقيد به ذلت كرده و فرمود: (جناح الذل) 👈پس انسان بايد در معاشرت و گفتگوي با پدر و مادر طوري روبرو شود كه پدر و مادر تواضع و خضوع او را احساس كنند، و بفهمند كه او خود را در برابر ايشان خوار مي‏دارد، و نسبت به ايشان مهر و رحمت دارد. 👈و در اين كه فرمود: و بگو پروردگارا ايشان را رحم كن آن چنان كه ايشان مرا در كوچكي ام تربيت كردند، دوران كوچكي و ناتواني فرزند را به يادش مي‏آورد، و به او خاطرنشان مي‏سازد، در اين دوره كه پدر و مادر ناتوان شدند، تو به ياد دوره ناتواني خود باش و از خداي سبحان بخواه که ايشان را رحم كند، آن چنان كه آنها تو را در كوچكي ات تربيت كردند.

رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ إِن تَكُونُوا صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُورًا ﴿٢٥﴾
بعد از اين كه قضاي الهي را درباره اصل توحيد و لزوم رعايت حرمت پدر و مادر ذكر فرمود و توهين و تحقير به ايشان را تحريم كرد، 👈فرمود: اگر كسي در اين احكام الهي غفلتي كرد و در دل، آن طهارت باطن را احراز نكرد، پروردگارتان بهتر مى‌داند كه در باطن شما چيست👈گاهی انسان ظاهرسازي مي‌كند و احترام به پدر و مادر را با انزجار دروني تحمل مي‌كند، اين امتثال آيه نشد براي اين كه آيه دارد كه ﴿وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ﴾. چون انسان به آنچه كه در درونِ جانش هست عالِم است،
👈 مي‌فرمايد: ﴿رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ﴾ خداوند از شما به آنچه كه در ضمير شماست اعلم است. اعلم بودن در انسان ها به اين است كه دقیق تر یا عمیق تر است، ولي درباره ذات اقدس الهي كه او اعلم است، اولاً) علم او ذاتي است نه كسبي، ثانياً) مصون از جهل و سهو و نسيان و غفلت است و گذشته و حال و آينده را يكسان مي‌داند، پس اگر كسي در خيالش، مطلبي را مدفون كرده باشد ذات اقدس الهي مي‌داند.
👈 لذا فرمود: اگر در توحيد كسي خللي بود يا در احسان كسي نسبت به مقام پدر و مادر خللي بود، بايد بداند خدا اعلم است.
بعد هم فرمود: اگر در اثناي ذهنتان يك خطور ناروايي پديد آمد و شما فوراً جبران كرديد مي‌شوید أوّاب،
«مآب» يعني مرجع، وقتي رجوع كرديد مي‌شويد صالح، وقتي صالح شديد و رجوع الي الله كرديد خدا هم غفورِ رحيم است، صالحين را مي‌پذيرد، أوّابين را مي‌پذيرد.👈 پس هم ما را هوشيار و بيدار مي‌كند كه اگر در توحيد يا احسان والدين غفلت كرديم فوراً برگرديم و چون از فساد به صلاح برمي‌گرديم خداوند صالحين و اوّابين را مورد رحمت و مغفرت قرار مي‌دهد.
👈 اما حالا چرا ما بايد اوّاب باشيم؟ چرا بايد مرتّب رجوع كنيم؟⁉️
سرّش اين است كه ما نه از نظر زمان راحتيم نه از نظر زمين،👈 اين دشمني كه عدوّ مبين است گفت: من اين ها را رها نمي‌كنم، گاهي از جلو مي‌آيم، گاهي از پشت سر، گاهي از طرف راست، گاهي از طرف چپ،
ذات اقدس الهي از ابليس نقل كرده كه ﴿ثُمَّ لَآتِيَنَّهُم مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ﴾.گاهي مي‌گويد آينده‌ات چه مي‌شود، گاهي مي‌گويد آينده بچه‌هايت چه مي‌شود، گاهي مي‌گويد اين قدرتي كه از دست داده ای چه مي‌شود؟👈👈 ما هم بايد چهار جهت اوّاب باشيم اگر يك طرف را
مواظب باشيم طرف ديگر را موظب نباشيم مشكل داريم.

وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا ﴿٢٦﴾
دربارهٴ مسائل خانوادگي هم بيان شده كه پدر و مادر حرمت خاصّ دارند بايد به اوضاع آنها رسيدگي كرد. کسانی كه محتاج به كمك‌اند در درجهٴ اول اعضاي خانواده هستند، بعد ارحام فاميل، بعد نيازمندان عمومي.
👈 فرمود: ﴿وَآتِ ذَا الْقُرْبَي﴾ حق آ‌ن ذي‌القربيٰ را بده، ذي‌القربيٰ اگر جزء عمودَين باشند، يعني پدر و مادر از يك سو، فرزند از سوي ديگر، اين مي‌شود واجب‌النفقه، اما اگر عمودين نباشند، طبقه دوم و سوم باشند، مثل برادر و خواهر، عمو و خاله، عموزاده‌ها و خاله‌ زاده‌ها باشند، ايشان واجب ‌النفقه نيستند، لذا وجوب انفاق يا عدم وجوب آن را فقه بايد معيّن كند.👈 اما مسكين و ابن‌سبيل اين ها اگر جزء مصارف هشت‌گانهٴ زكات باشند حقّ مسلم آنها در زكات محفوظ است كه ﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ﴾، اگر كسي زكات واجب به عهده او نبود، مستحب است اين ها را تأمين بكند.
👈بعد مي‌فرمايد: تبذبير نكن، تبذير یعنی بذرافشاني بي‌ثمر، یعنی مال را بيراهه مصرف نكن، در حرام صرف نکن. اگر کسی بذر را در شوره‌زار یا روي سنگ بپاشد اين مي‌شود تبذير، يعني نشر بذر بدون بهره‌برداري.👈 پس تبذير غير از اسراف است، گاهی انسان در خرج مال افراط مي‌كند گاهی نه، يك مال كمي را هم بي جا صرف مي‌كند، اين گرچه نزد عُرف اسراف نيست، ولي عندالتحليل از یک سواسراف هست، از سوی دیگر تبذير هم هست يعني اين بذر را بي جا پاشيد

إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا ﴿٢٧﴾
تبذير اختصاص به مال ندارد، عمر و حيثيت و جاه و وقت هم همين طور است، اين كه افراد يك يا دو ساعت يك جا مي‌نشينند به اصطلاح دورهمی دارند، اين تبذير در عمر است.👈 فرمود: هر كس جانش، مالش، عمرش، حيثيتش را بي جا صرف كرد، معلوم مي‌شود همنشيني دارد كه او تحريكش مي‌كند و اين هم تحرّك‌پذير است.
👈کلمه اخوان، أخ بودن يا اُخت بودن به معني برادر و خواهر نيست.👈 فرمود: اگر كسي بذرافشاني بي جا داشت اين اخوان الشياطين است یعنی مثل آنهاست، ملازم آنهاست، و آنها ملازم اين‌ هستند.
فرمود: عده‌اي كه بيراهه رفته‌اند ﴿وَقَيَّضْنَا لَهُمْ قُرَنَاءَ/ فصلت /25﴾ ما براي چنين تبهكاراني يك سلسله همراهاني قرار داديم، 👈﴿فَزَيَّنُوا لَهُم مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ﴾ كه اين ها را به دو کار ترغیب می کند،
1⃣به اميد آيندهٴ كاذب ترغيب مي‌كنند، كه اين آيندهٴ پُرزرق و برق به انتظار جنابعالي است،
2⃣ به او مي‌گويند به فكر بچه‌ها باش، چيزي را به نام شان بكن كه بعد از تو آسيب نبينند. اين تزيين به وسيله شيطان است، چرا؟⁉️
👈 چون چيزي بي‌فاعل در عالم پيدا نمی شود، و فاعلِ اين دعوت هم كه فرشته و الله نيستند، چون الله و فرشتهٴ الهي كه انسان را به فساد و گناه و معصيت دعوت نمي‌كنند، پس حتماً شيطان اينجا حضور داشت، اينجا آمد صف‌آرايي كرد، اين همه زباله‌ها را اينجا ريخت و رفت، بعد هم خَنّاس است خودش را پشت اين زباله‌ها پنهان كرده، 👈مگر مي‌شود يك سری خاطرات و يك سلسله انگيزه‌ها، انديشه‌ها و خيالات خود به خود اينجا چيده بشود؟ خیر. اين محال است.
👈 پس معلوم مي‌شود انسان، اَخ شيطان است، یعنی مثل و نظير اوست، كارِ شيطان از آنها ساخته مي‌شود، همراه و هماهنگ اوست، هم‌آوا و همسفر اوست، بعد هم با هم وارد صحنه قيامت كه شدند آن‌گاه ﴿تَوَدُّ لَواَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً، آرزو می کند که ای کاش بین او و شیطان مسافتی دور جدایی بود﴾.
👈 اين جا فرمود: ﴿كَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً﴾ اگر اين شخص در مسائل اعتقادي تبذير كرد، مشرك شد، مي‌شود كفر اعتقادي، جزء اخوان شياطين است، اگر در مسائل مالي تبذير كرد می شود كفر عملي که كفران نعمت است، این جا هم جزء اخوان‌الشياطين است

وَإِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِّن رَّبِّكَ تَرْجُوهَا فَقُل لَّهُمْ قَوْلًا مَّيْسُورًا ﴿٢٨﴾
👈اگر انسان امكان مالي دارد، سائلي آمده كمك مي‌خواهد، فرمود: از ذي ‌القربيٰ، از مسكين، از ابن ‌السبيل اعراض نكنيد. اما اگر يك وقت امكان مالي نداريد، نمي‌توانيد نيازي را برطرف كنيد، خودتان هم درصدد تحصيل هزينه زندگی خانواده و به دنبال كسب رضاي الهي هستيد، بالأخره يك امر مهمّي شما را مشغول كرده كه به مسئله ايتاي ذي ‌القربي و مسكين و ابن ‌السبيل نمی توانید بپردازيد، اين اعراض تان بايد به‌جا باشد، چون او را ما فرستاديم.
👈 فرمود: صِرف نرنجاندن كافي نيست جذب و عاطفه لازم است. حضرت امير و ائمه ديگر (عليهم السلام) فرموده اند: شما كه با مال نمي‌توانيد مشكلات جامعه را حل كنيد لااقل با مهرباني، با دعوت، با دعا، با اميدواري، با عذرخواهي مشكل جامعه را حل كنيد، نگذار او نااميد و رنجيده برگردد.

وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا ﴿٢٩﴾
حالا چون اسراف و تبذير هر دو ممنوع است، 👈فرمود: مثل آدمي كه دستش به گردنش بسته است و به جيب و كيف نمي‌رسد نباش، يعني بخيل نباش، و این طور هم نباش كه هر چه داري از دستت بريزد، اگر اين كار را كردي با حسرت به سر مي‌بري، خودت را ملامت مي‌كني، عقلاي قوم هم تو را ملامت مي‌كنند كه چرا بريز و بپاش بي جا داشتي؟
👈 كسي كه اسراف‌گر است فقر به انتظار اوست، اين شخص خانه‌نشين مي‌شود، ولو راه هم برود، ايستاده هم باشد، نشسته است. اين راهِ او حركت نيست سكون است، اين ايستادن او قيام نيست قعود است. پس مغلول اليد بودن يعني دست بسته بودن، یعنی كاري از دست او ساخته نباشد.
👈 فرمود: حالا كه داري نه مغلول اليد باش كه اعطا نكني، نه مبسوط اليد باش كه هر چه داري از دست بدهي.
إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرًا بَصِيرًا ﴿٣٠﴾
👈 فرمود: ببينيد خدا چه كار مي‌كند، آیا خدا هر چه در مخزنش هست به زيد مي‌دهد؟ يا ﴿يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ﴾ هست؟ یا حكيمانه كار مي‌كند؟ ⁉️شما هم بنده او هستید همين راه را طي كنيد.
👈 فرمود: روزی را گسترش می دهد برای هرکسی که بخواهد، چرا؟ چون او به بندگان خويش آگاه و بيناست، شما هم
1⃣ خبير و بصير بشويد،
2⃣ انفاق کردن و انفاق نکردنتان هم به جا باشد،
منتها این گونه نباشد که هر چه دارید یک جا آن را ببخشید. اين كه فرمود: ﴿إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ﴾ نه این که همه ی خزاين رو به يك نفر بدهد، یبسط يعني بعضي ها را بيشتر مي‌دهد بعضي ها را كمتر مي‌دهد.
پس بنابراين، 1 قبض و بسط الهي بر اساس مشيت است، 2 مشيت الهي بر اساس حكمت است ، 3 حكمت الهي هم تغيير ناپذير است.
وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْئًا كَبِيرًا ﴿٣١﴾
بعد از اين كه وظيفه اولاد را نسبت به پدر و مادر مقرر فرمود، وظيفه پدر و مادر را نسبت به اولاد هم تبيين مي‌كند.
👈مهم‌ترين مشكل در جاهليت اين بود كه پدر و مادر نه تنها به تربيت فرزند همتي نداشتند، بلكه احياناً آنها را مي‌كشتند. كشتن فرزند در جاهليت براساس جهات فراواني بود، منشأ قتل گاهي آن غيرت كاذبه جاهليت است، گاهي آن تقرب و عبادت جاهلي جاهليت است، گاهي هم مسائل اقتصادي است.
آن غيرت كاذب را در سورهٴ مباركهٴ «نحل» آیه 58 بيان فرمود كه مي‌گفتند: ما در جنگ ها كشته مي‌شويم بچه‌هاي ما به اسارت مي‌روند، اگر پسر باشند بالأخره مي‌توانند خودشان را اداره كنند، اما اگر دختر باشند با غيرت ما سازگار نيست. دختركُشي در جاهليت رسم بود و دختر داشتن ننگ بود، در جريان دختركُشي يك قبيله‌اي به طور رسمي اين كار را مي‌كردند و ديگران هم كم و بيش داشتند، چون اگر همه اين ها دست به دختر کشی مي‌زدند که نسل قطع مي‌شد،
👈👈 ولي اين بحث جداي از آن بحث است اين مربوط به دختر‌داري و كشتن دختر نيست، بلکه فرزندكُشي است، چون اين ها معمولاً در بيابان ها زندگي مي‌كردند، خشكسالي آنجا زياد بود، و این که همه‌ ی آنها اهل غارت نبودند، بالأخره بخش عمده ای از آنها دامدار و كشاورز بودند و از باران و نزولات آسماني استفاده مي‌كردند، لذا آنجا قحطي و گراني و كميابي فراوان ديده مي‌شد، هر وقت احساس فقر مي‌كردند احياناً بعضي از اين ها بچه‌ها را مي‌كشتند، یعنی مسئله كشتن فرزند براي ترس از فقر اين عمومي بود.
👈 فرمود: فرزندان تان را براي ترس از فقر نكشيد.
👈👈قسم سوم فرزند كشي اين ها مربوط به فقر و غيرت نبود، بلکه اين ها فرزندان را براي بت ها قرباني مي‌كردند که به آنها تقرب پیدا کنند که اين يك سفاهت است.
در این آیه فرمود:
1⃣اين ترس كاذبه اثر ندارد، چون رازق خداست، شما هيچ مشكلي از نظر روزي نداشته باشيد، بچه‌هاي شما و خود شما هم عائله من‌ هستید، اين‌‌چنين نيست كه شما رازق آنها باشيد.
2⃣آن غيرت كاذبه اثر ندارد چون همه اين ها مخلوقان الهي‌اند و خدا تأمين مي‌كند.
3⃣ آن تقرب كاذبه هم اثر ندارد، براي اين كه از بت ها كاري ساخته نيست تا از شما شفاعت كنند يا قرباني شما را قبول كنند.
👈 اين است كه مسئله قتل اولاد را در يك فصل مستقل در كنار قتل نفس ذكر فرمود. هر جا كه محور خطر هست او را اول ذكر مي‌كند.
👈 فرمود: ﴿ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيّاكُمْ﴾ شما خطر را اول متوجه فرزندان كرديد ما هم اهميت را به آنها مي‌دهيم مي‌گوييم آنها و شما را ما روزي مي‌دهيم.
در سورهٴ مباركهٴ «انعام» خطر را متوجه خودشان مي‌ديدند مي‌گفتند پس ما چه بخوريم، اول احساس سختي بر خودشان مي‌كردند بعد براي بچه‌ها، در آنجا فرمود: ﴿نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيّاهُمْ﴾ ما شما و آنها را تأمين مي‌كنيم پس مشكل نداريد، شما فقط موظفيد كار بكنيد بقيه به عهده ماست.
در اينجا مي‌فرمايد: کشتن فرزند خِطْأً كبير است، 👈بين خِطْأ و خَطَأ فرق است.
(خَطَأ) آن است كه انسان كاري را اراده كرده است كه آن كار بد نيست، ولي اشتباهاً در مقام عمل برخورد بدي شد. 👈اما «خِطْأ» آن است كه از اول قصد كار بد دارد، كساني كه فرزندان شان را مي‌كشتند این خِطْأً است معصيت كبيره است با تعمد هم سازگار است.
وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَىٰ إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلًا ﴿٣٢﴾

عمل وقتي خيلي قبيح و منشأ خطر باشد مي‌گويند نزديك نشويد، اگر نه يك خطر عادي داشته باشد مي‌گويند اين كار را انجام ندهيد. 👈فرمود نزديك اين كار نشويد، براي اين كه اين جزء كارهاي فحشا و قبيح و زشت است، راه بدي هم هست، راه بد يعني پايانش سقوط است. سرّش همين است كه اين فحشا مثل قتل نفس است، از بعضي از جهات ممكن است از او زشت‌تر باشد.
👈 مهم‌ترين كاري كه انبيا كردند اين است كه انسان را به انسان معرفي كردند، كه انسان چيست، با چه كسي مربوط است، در چه حد بايد باشد، از كجا آمده و به كجا مي‌رود؟
hين غريزه براي آن نيست كه انسان آن را براي بيراه صرف بكند، اين حكمت است، تشكيل خانواده و داشتن همسر و فرزند اين حكمت است، بخواهيد اين سرمايه را بي جا مصرف كنيد اين فحشا و بيراهه رفتن است، اين راه بدي است.

وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّـهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْرِف فِّي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنصُورًا ﴿٣٣﴾)
👈فرمود: تنها مسئلهٴ زنا نيست، قتل نفس هم همين طور است، مگر انسان مي‌تواند كافري را بي خود بكُشد؟⁉️
اگر شخص کافر نفس محترمه ای بود، نه خدا را قبول دارد، نه قيامت را، ولي در پناه دولت اسلامي است، با دولت اسلامی کاری ندارد و با مسلمانان زندگي می کند این را که نمی توانی بکشی، مگر كسي در صدد براندازي باشد، محارب باشد، مفسد في الأرض باشد، قاتل باشد.
در آيه محلّ بحث فرمود: شما تعدّي نكنيد، حالا اگر كسي اين حكمت را رعايت نكرد، ستم كرد و بي گناهي را كُشت ما براي وليّ دَم سلطنتي قرار داديم. سلطنت دارد، یعنی مختار است که قصاص کند، يا دِيه بگیرد، يا در مجازات قاتل تخفيف بدهد، يا کلا عفو کند، اين عناوين چهارگانه در اختيار وليّ دَم است.
👈مستحضريد كه قتل عمد دِيه ندارد، قصاص دارد. دِيه براي خطاست و شِبه عمد كه مقدار مشخص دارد، حالا اگر كسي نخواست قصاص كند، يا عفوِ محض است يا راضی شدن طرفين است، یا با مبلغی فوق ديه مصطلح هست، يا معادل دِيه مصطلح، يا تخفيف است بدون ديه مصطلح.
👈فرمود: ﴿فَلا يُسْرِف﴾ اما اگر ولی دم بگويد آنها يك نفر كُشتند ما چند نفرتان را مي‌كُشيم، فرمود: در قصاص از مرز عدل بيرون نروید و زیاده روی نکند.
👈در این جا فرمود: ﴿إِنَّهُ كَانَ مَنصُوراً﴾ خداي سبحان شما را كه وليّ دَم هستيد یاری کرده، فتوا داده كه شما سلطنت داريد، حقّ قصاص داريد، اما براي شما هم مشخص كرده که اگر اسراف كرديد آن وقت شما مي‌شويد قاتل.

وَلَا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّىٰ يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا ﴿٣٤﴾
آن روزها مالِ يتيم‌خوري رواج داشت، در جنگ ها و غارت ها و كشته ‌شدن ها و كُشتن ها، افراد بي‌سرپرست هم بودند و خوردن مال يتيم هم آسان بود فرمود: نزديك مال يتيم نشويد، مال يتيم را مخلوط با مال خودتان هم نكنيد، این کار معصيت كبيره است. ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَي ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَاراً وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيراً/ نساء/10﴾👈 فرمود: کسانی که اموال ایتام را می خورند، اين ها يك جهنّم نقد دارند كه هم ‌اكنون در حال خوردن آتش هستند، بعد هم وارد آن جهنّم معروف و معهود مي‌شوند. لذا مسئلهٴ خوردنِ مال يتيم را در اين آيات تحريم كرده.👈 يتيم چون قدرت دفاعي ندارد و يك مالِ نقد بي‌مزاحم دارد، انسان نزديك این مال بشود آلوده مي‌شود، خوردن مال مردم حرام است چه يتيم چه غيريتيم. اما اين جا گناه خطرش بيشتر است، آسيب‌ پذيري‌اش بيشتر است.
👈فرمود: اموال يتيم را وقتي كه ايشان به رشد رسيدند به آنها بدهيد. اگر ايتام در اختيار شما هستند حالا شما چون عموي او هستيد، يا وصيّ پدرش هستيد، يا وكيل از طرف وليّ هستيد، مبادا در مال او اسراف كنيد، مبادا زود در مال او دخل تصرّف كنيد، زود مالِ او را بفروشيد، زود مال او را بخريد، براي اين كه ممکن است وقتی اين ها بزرگ بشوند از مال شان دفاع بكنند.
👈 فرمود: ﴿وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ﴾ شما چه در مسائل داخلي، چه در مسائل قبيله‌اي، شهري و كشوري عهدي را كه با كسي بستيد بايد به عهدش وفا كنيد ولو كافر باشد. در اين تعهّدهاي متقابل، اين تفاهم‌نامه‌ها، اين خريد و فروش ها بر شما واجب است كه عهد را عايت بكنيد. ﴿ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤولاً﴾.
منظور این نیست که عهد زير سؤال مي‌رود، بلکه از کسی که عهد بسته و عمل نکرده سؤال می شود چرا به عهدت عمل نکردی؟ همان طوركه دخترانِ به گور رفته زير سؤال نمي‌روند وقتي گفته شد ﴿إِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ ٭ بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ﴾ از اين ها سؤال مي‌كنيم كه به چه گناه كُشته شديد، يعني از پدرش سؤال مي‌كنيم به چه جرمي اين دختربچه را خاك كردي؟
اما اگر مسئلهٴ تجسّم اعمال باشد خودِ عهد حضور داشته باشد مي‌شود به عنوان سؤال استفهامي از او سؤال كرد كه تو چرا عمل نشدي؟ آن وقت خود عهد شهادت مي‌دهد كه اين متعهّد به من عمل نكرده است.
وَأَوْفُوا الْكَيْلَ إِذَا كِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا ﴿٣٥﴾
قبلاً اين طور بود كه كسي كه خريد و فروش مي‌كرد واحد تجاري داشت، با پيمانه خريد و فروش مي‌كرد، مي‌گفت: يك تُن، دو تُن، يك خروار، دو خروار این مي‌شد كِيل یا پیمانه، موقع فروش به مشتريان با يك سير و دو سير، يك مَن و دو مَن با وزن مي‌فروختند، کسانی كه مي‌خريدند با كِيل مي‌خريدند، افرادی هم كه مي‌فروختند با وزن مي‌فروختند. قِسطاس از همان قَسَط است و به معناي قِسط و عدل است،

👈 پس می فرماید: به عدالت وزن کنید یعنی در وزن کردن کم نگذارید. تأويل يعني «أوْل» يعني رجوع، یعنی اين کارگذشته از اين كه خیر است و ثواب دارد، بازگشتش هم خوب است. یعنی بازده آن هم در متن جامعه و هم در قيامت سرانجامش نیکوتر است.
وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَـٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا ﴿٣٦﴾
اين آيه می فرماید:👈 مي‌خواهي عقيده‌ پيدا كني، اول تحقيق كن، علم پيدا كن بعد معتقد باش، حرفي مي‌خواهي بزني، كاري مي‌خواهي انجام بدهي، اول تحقيق كن، علم پيدا كن، بعد آن كار را انجام بده، آن حرف را بزن، بدون علم نه به مطلبي معتقد باش، نه مطلبي را بشنو، نه مطلبي را رقم بزن يا قلم بزن.
👈 ﴿لاَ تَقْفُ﴾ يعني پيروي نكن، يعني امام يك جامعه بايد علم باشد، جامعه بايد امّت علم باشد، اگر امّت علم بودند تابع علم‌ هستند و اگر امت علم نبودند، گرفتار اين نهي‌ می شوند كه ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾. مطلب ديگر اين است كه انسان بالأخره يا تصديق مي‌كند يا تكذيب، اگر انسان بخواهد پيروي كند، تصديق كند، بپذيرد، بايد عالِمانه باشد، اگر بخواهد تكذيب كند، نفي كند، طرد كند، بايد عالِمانه باشد. در هر دو طرف بايد انسان محقّقانه باشد. چرا؟ ⁉️👈براي اين كه اگر غيرعالمانه كار كردي ﴿إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً﴾ 👈يعني از فؤاد كه مركز اعتقاد است، و سمع و بصر كه مجاري امور عادي‌اند، و همه ی این ها يعني انسان، از او سوال می کنند.
يعني در قيامت كه مي‌گويند: ﴿وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ﴾ انسان ها را زير سؤال مي‌برند، مسئوليّت را از آنها مي‌طلبند، و فرشتگان الهي سؤال کننده هستند.
درباره چه چيزي سؤال می کنند؟ از انسان سؤال مي‌كنند با دلت، گوشت، و چشمت چه كردي؟⁉️
👈 آيه مي‌ فرمايد: اگر بدون علم كار كرديد در قيامت مسئول هستید، یعنی اگر ما می توانستيم به چيزي علم پيدا كنيم و به دنبالش نرفتيم زير سؤال مي‌رويم. اگر چيزي است كه مورد علم ما نيست ما نمي‌توانيم علم پيدا كنيم، ولي مي‌توانيم به عالم و كارشناس آن رشته مراجعه بكنيم، اگر مراجعه نكرديم زير سؤال مي‌رويم. آيه هر دو قِسم را مي‌گيرد، چه كسي كه بي‌علم كار بكند، چه كسي كه با علم كار نكند، هر دو در قيامت مسئول‌اند، فرمود: ﴿إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ أُوْلئِكَ﴾،
چه چیزی یا چه کسی مورد سؤال قرار می گیرد؟ ⁉️ اعضا و جوارح را زير سؤال مي‌برند؟⁉️
نه، چون اعضا و جوارح که كاري نكردند، از آنها سؤال مي‌كنند كه صاحب شما، شما را به كدام كار وادار كرده است، چون قرآن كريم فرمود: اين ها شاهدند، اگر اعضا و جوارح معصيت كند كه شهادت نمي‌دهند بايد گفت اقرار مي‌كنند، یا زبان كه دروغ نمي‌گويد، اگر اين دروغ و كِذب براي زبان باشد، یعنی از يك عضو دروغگو ما در قيامت شهادت طلب مي‌كنيم؟⁉️ ﴿تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ﴾ معلوم مي‌شود اين دروغ را زبان نمي‌گويد.

وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولًا ﴿٣٧﴾ كُلُّ ذَلِكَ كَانَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهًا ﴿٣٨﴾
👈فعل فرح ممكن است كه حق باشد چون می فرماید: ﴿وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ﴾ یعنی فرح يك حدّ معقولي از شادی است که انسان به نصرت و رحمت الهي خوشحال است، از آن حدّ بگذرد مي‌شود مَرَح،
👈مَرَح همان شدّت نشاط است، که انسان يا در اثر مال و فرزند و جاه و مقام و مانند آن گرفتار مَرح و شدّت نشاط است، يا در اثر خيال هاي باطل، هر دوي آن به تخيّل و اختيال برمي‌گردد. 👈ذات اقدس الهي در بسياري از آيات، هم ما را به عقل و عاقل‌شدن دعوت كرده است، هم ما را از خيال‌زدگي و خيال‌بافي و مختال‌بودن نهي كرده، 👈اين ﴿وَلاَ تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً﴾ از همين قبيل است، يعني خيال‌زده حركت نكن، متبخترانه حركت نكن، طوري در زمين راه مي‌روي مثل اين كه زمين و زمان در اختيار توست. در ضمن باید توجه کرد که مَشي تنها راه‌ رفتن نيست، يعني خطّ‌مشي‌اش اين نباشد، كسي كه نشسته، و خيال بزرگ‌بيني در سرِ اوست اين مَشي‌اش مُختالانه است.
👈فرمود: شما حقيقتي داريد كه اين وجود و هويّت شما صدفِ آن گوهر و حقيقت است، اگر او را داشتيد بيشتر از زمين و آسمان مي‌ارزيد👈 فرمود: اگر فقط غذا می خوری و در کوچه و بازار راه می روی، زمين و زمان وكوه از تو بالاتر است، اين طور که در زمين حركت مي‌كني نه مي‌‌تواني زمين را بشكافي، نه مي‌تواني از كوه ها گردن‌ فرازتر باشي، آنها سربلندتر از تو هستند و زمين هم سِتبرتر از تو است.
👈فرمود: در این چند آیه ما از عقايد و جهان‌بيني الهي و توحيدي شروع كرديم،
👈 بعد حُرمت والدين را نگه‌داشتن را مطرح كرديم،
👈 پرستاري از پدر و مادر را در دوران كهن‌سالي ذكر كرديم،
👈دادن حقوق ذو‌القربيٰ و مسكين و ابن سبيل را مطرح كرديم،
👈از تبذير و اسراف نهي كرديم و از اعتدال و ميانه‌روي در اقتصاد نام برديم و راضي‌بودن شما به قضاي الهي را مطرح كرديم، از اين كه مبادا در گراني و قحطي فرزندكُشي جاهلي را امضا كنيد، از اين كه دامنتان را آلوده كنيد،
👈 از اين كه خونِ بي‌گناهي را بريزيد، از اين كه مالِ يتيمي را بي جا مصرف كنيد،
👈از اين كه كم‌فروشي كنيد، گران‌فروشي كنيد و مانند آن نهي كرديم،
👈 از اين كه در معرفت‌شناسي بدون پژوهش و تحقيق سخن بگوييد،
👈 از اين كه مختالانه حركت كنيد نهي كرديم،
همه ی اين اعمال سيّئه است و خدا بدش مي‌آيد،
👈👈 بعد جمع‌بندي نهايي اين است كه اين ها حكمت است. ﴿كُلُّ ذلِكَ كَانَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً﴾
👈 اين كراهت هم كراهتِ فقهي نيست، كراهتِ قرآني است، خدا از اين ها بدش مي‌آيد یعنی مكروه خداست، محبوب خدا نيست،👈 پس انسان مُختار است، جبري در كار نيست، براي اين كه اگر جامعه‌اي مجبور بود ديگر ممكن نيست كه هم جامعه مجبور باشد، هم كاري را كه خدا ـ معاذ الله ـ بر اين ها تحميل كرده است، خود خدا از اين كار ناراضي باشد. معلوم مي‌شود سيّئات با سوء اختيار خود اشخاص پديد مي‌آيد و خدا اين ها را نمي‌پسندد.

ذَلِكَ مِمَّا أَوْحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَلَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّـهِ إِلَـهًا آخَرَ فَتُلْقَى فِي جَهَنَّمَ مَلُومًا مَّدْحُورًا ﴿٣٩﴾
👈 اگر گفته شد «الصلاةُ قربانُ كلِ تقي، نماز وسیله قرب هر پرهیزکار است.» همه ی اين اموري كه فرمود وسیله قرب هر پرهیزکار است.
👈 يعني آن توحيد، اعتدال در اقتصاد، رعايت حقوق والدين، رعايت حقوق مساكين و اقربا و ابن السبيل، پرهيز از اسراف و تبذير و… تا برسيم به جايي كه انسان در معرفت ‌شناسي محقّقانه سخن بگويد، حكيمانه حرف بزند مي‌شود «قربان كلّ تقي»، همه ی اين ها را انجام بدهد جزء مقرّبين مي‌شود.
👈 ما براي اين كه او را ببينيم و به او نزديك بشويم باید اين حكمت را كه عبارت از عقايد و اخلاق و فقه و حقوق و معرفت‌شناسي پژوهشگرانه است را انجام بدهيم، اينها مي‌شود صراط مستقيم آن وقت چنين جامعه‌اي، جامعهٴ حكيم می شود، اگر انجام ندهیم نزد خدا مكروه است.
👈 در ان آیه فرمود: ﴿لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مخْذُولاً / اسراء/22﴾ برای خدا شریک نگیر زمين‌گير مي‌شوي ديگر اهل قيام نيستي این جا هم فرمود: ﴿وَلاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقَي فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَّدْحُوراً﴾ آن درباره دنياست، اين درباره آخرت است، يعني دنيا توحيد، آخرت توحيد و اگر كسي موحّد نبود هم در دنيا زمين‌گير است و هم در آخرت سرزنش شده و مدحور و گرفتار جهنم. مُلقا مي‌شوي يعني از بالا پَرت مي‌شوي پس اگر كسي شرک ورزيد مثل آن است كه از بالا ملامت زده و مطرود در جهنم پَرت شده.
أَفَأَصْفَاكُمْ رَبُّكُم بِالْبَنِينَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ إِنَاثًا إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِيمًا ﴿٤٠﴾
تفكّر جاهلي مشرکین این گونه بود که براي خود پسر را انتخاب مي‌كردند و از داشتن دختر ننگ داشتند.
ذات اقدس الهي مي‌فرمايد: شما فرشته‌ها را مؤنث مي‌دانيد و اين ها را دختران خدا تلقّي مي‌كنيد؟
اولاً) ذات اقدس الهي واحدِ احد و صمد است منزّه از آن است كه والد باشد يا ولد داشته باشد يا مولود باشد، ثانياً) چگونه شما آنچه را كه براي خود نمي‌پسنديد براي ذات اقدس الهي انتخاب مي‌كنيد؟ ⁉️

👈سؤال: بر فرض اگر ملائكه را مذكر مي‌پنداشتند و مي‌گفتند اين ها پسران خدا هستند باز هم قول عظيم بود؟ بله آنها كه عُزير و مسیح را پسر خدا دانستند آنها را هم خدا كافر مي‌داند، اين نه براي مذکر و مؤنث بودن است، بلکه براي اين است كه ايشان چيزي را كه خودشان از آن پرهيز مي‌كنند و آن را نقص مي‌دانند، اين را به خدا اسناد می دهند،
با اين كه ذات اقدس الهي مبدأ كلّ شيء است و قادر به كلّ شيء است، ﴿لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُن لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ﴾، اصلاً او همسر ندارد، زن ندارد، صَمد است، خالق مذکر و مؤنث است، لذا اين حرف ها دربارهٴ او اصلاً راه ندارد.
👈نکته: قرآن درصدد بيان تجرّد فرشته‌هاست، نه اين كه حالا شما دروغ مي‌گوييد اين ها دختر نيستند، بلكه پسر هستند، قرآن مي‌فرمايد: اين ها فرزندان خدا نيستند، در واقع پسر یا دختر بودن را برای فرشته ها نفي مي‌كند، براي اين كه اين ها جسم نيستند و بدن ندارند. می فرماید: شما مؤنث را با اين كه براي خودتان نمي‌پسنديد، اما در حدّ ربّ نسبت به آنها فتوا داديد، و این حرفِ بسيار بدي است، جزء گناهان كبيره است.
وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَـذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا نُفُورًا ﴿٤١﴾
فرمود: ما مثال هاي گوناگونی زديم، داستان هاي مختلفی بيان كرديم. جريان موساي كليم(ع) بيش از صد بار در قرآ‌ن كريم ذكر شده است و در هر بار از يك منظر خاصّي، پس اين طور نيست كه تكرارِ محض باشد، اين تصريف است. تصریف از حالتي به حالتي آوردن، متحوّل كردن، منقلب كردن، نوآوري كردن است براي آن كه مردم متذكّر بشوند. به تعبير جناب شيخ فريدالدين عطار فراز و فرود آورديم، بالا برديم، پايين آورديم، در حدّ ميانه حرف زديم تا بفهميد. بدانید ما مطلبِ جديدي نياورديم، همه اين ها در نهان شما هست.ما معارف الهي را وحي، نبوّت، ولايت، امامت و توحيد را در درونِ شما جاسازي كرديم.
می فرماید: ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ ما شما را بي‌سرمايه خلق نكرديم، اين همه سرمايه‌ را ما به شما داديم، انبيا را فرستاديم به عنوان معدن‌شناس كه اين گنجينه‌ها را دربياورند و به شما نشان بدهند بگويند شما اين هستيد، پس ما چيز جديدي به شما نمی گوييم، قبلاً هر چه مي‌خواستيم بگوييم، گفتيم اين ها تذكره است، ﴿لَيَذَّكَّرُوا﴾ تا به يادتان بيايد.پس هدف اصلي نزول وحي براي اين است كه شما يادتان بيايد كجايي هستيد، وقتي انسان يادش آمد كجايي است به دنبال وطنش مي‌رود.
فرمود: ﴿وَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً﴾ اين ها متنفّرانه مي‌رَمند، نَفر يعني رميدن.
قُل لَّوْ كَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذًا لَّابْتَغَوْا إِلَى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلًا ﴿٤٢﴾ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا ﴿٤٣﴾ مهم‌ترين مطلب براي همه همين مسئله توحيد است، كه ما را چه كسي آفريد در مشهَد و محضر چه كسي هستيم، در برابر چه كسي مسئوليم؟⁉️
آیه شریفه جريان توحيد را باز تبيين مي‌كند مي‌فرمايد: مشرکین گرفتار يك اعتقاد ريشه‌دار و فاسدي هستند و آن اين است كه اصلِ ذات اقدس الهي را به عنوان مبدأ كل قبول دارند، او را به عنوان اين كه هستيِ محض است قبول دارند، به عنوان اين كه خالق كلّ است قبول دارند، اما رب های متفرقه‌اي هم قائل‌اند كه هر كدام مستقلاً كار به عهده ی آنهاست، می گویند: بايد آنها را عبادت كرد تا مشكلات ما را حل كنند و ما را به خدا نزديك كنند. اما نمی دانند که اگر غير ذات اقدس الهي موجودي باشد كه كار به دست او باشد، تدبير به دست او باشد، اين يا به اذن الله است يا مستقل، اگر به اذن الله باشد كه قرآن امضا كرده، عقل امضا كرده، اين محذوري هم ندارد، اين ﴿فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً﴾ كه در قرآن كريم آمده است همين است،
اما اگر بگويند كه غير از خدا موجودي هست چه در زمين، چه در آسمان كه اين گوشه‌اي از عالم را اداره مي‌كند بالاستقلال، بدون اذن خدا، اين عقلاً محال است، نقلاً ابطال ‌شده است.
👈آيه محلّ بحث اين است كه اگر آن طوري كه اين ها مي‌گويند چند خدا جهان را بخواهد اداره كنند، اين ها به ارادهٴ آن ذو‌العرش دست‌درازي مي‌كنند در حالي که این محال است، پس چند خدايي محال است.
فرمود: اين ها مي‌گويند اين آلهه ها مستقل هستند، لذا اين عبادتي كه خالصاً براي خداست كلّ اين عبادت را صددرصد برای آلهه هاشان انجام می دهند.
👈 پس اگر ما دو خدا داشتيم دوتا علم داريم، دوتا حكمت داريم، دو تا نفس‌الأمر داريم، اين مي‌گويد من مي‌خواهم عالم را به احسن وجه اداره كنم، اين يكي مي‌گويد عالم را من مي‌خواهم به احسن وجه اداره كنم، احسن وجه اين است كه من مي‌خواهم تشخيص بدهم، لذا اگر با خدا ـ معاذ الله ـ چند اله باشد حتماً به عرش که مقام فرمانروایی و ملک و سلطنت الهی است چنگ مي‌زنند براي اين كه مي‌ خواهند عالم را اداره كنند.
كلمه تعالي به معناي نهايت درجه علو است، و به همين جهت علوا با صفت كبيرا توصيف شده، و به كلام معناي تعالي داده.
آيه بعد خداي تعالي را از آنچه كه مشركين در باره‏اش گفته‏اند و خدايان ديگري در مقابل او پنداشته‏اند و ملك او را قابل زوال دانسته‏اند منزه مي‏دارد.
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا ﴿٤٤﴾

👈فرمود: كلّ نظام تسبيح‌كننده حق‌ هستند، او را از شريك، از عيب، از نقص از هر چه كه درباره ممكنات رواست تنزيه مي‌كنند. هيچ موجودي نيست كه تسبيح‌ گوي حق نباشد، هر چه در جهان امكان و خلقت است تسبيح‌گوي حق است.
👈 اين ﴿إِن مِن شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ جامع‌تر از سماوات و ارض است، یعنی هر چه شيء بر او صادق است سه كار دارد:
👈 تسبيح‌گوي حق است، تحميدگوي حق است، تسبيحِ او با تحميد و تحميدِ او با تسبيح گِره خورده است،
👈 پس فرشتگان، عرش، كُرسي، لوح، قلم همه ی موجودات آسماني، زمين و همه موجودات زميني، جمادات، نباتات، حيوانات، انسان، آنچه كه داخل زمين است، روي زمين است همه و همه مسبّح او هستند، يعني او را از شريك، از نقص، از ضدّ، از عيب منزّه مي‌دانند.
آيه مي فرمايد: اين ها همواره می گویند: «سبحان الله»، «سبحان الله»، «سبحان الله» تو گوش بده ببين چه چيزي مي‌گويند،؟ 👈 اگر مواظب گوش‌ خودت باشی، اين گوش هر حرف و غيبتي را نشنيد، صلاحيت دارد كه آن تسبحات را بشنود، اين ها مرتّب به ما پيام مي‌دهند که خدا هست، خدا هست، خدا هست، خدا حكيم و عليم و ناظم است. فرمود: ولى شما تسبيح شان را نمى‌فهميد
انه كان حليما غفورا يعني خداوند حلم و حوصله‏اش بسيار است، و در عقوبت اينان عجله نمي‏كند، بلكه مهلت شان مي‏دهد تا هر كه را كه توبه نموده و به سويش باز گردد، بيامرزد.
اين دو وصف يعني حلم و غفران، دلالت بر منزه بودن خداي تعالي از هر نقص مي‏كند، زيرا لازمه حلم اين است كه از فوت هدفي نهراسد، و لازمه آمرزش اين است كه از آمرزيدن و صرف نظر كردن و در عوض افاضه رحمت نمودن ضرري نبيند،👈 پس ملك و ربوبيت او ، نقص و زوال پذير نيست.

بعضي در معناي این جمله گفته‏اند: كه اشاره است به اين كه انسان چون در فهم اين تسبيح ( كه تمامي موجودات دائما مشغول آنند و حتي خودش هم به جميع اركان وجودش دائما مشغول آن است) قصور مي‏ورزد، خطاكار است، و در اين خطا سزاوار مؤاخذه است، اما خداي سبحان چون حليم و غفور است، در مؤاخذه وي شتاب نمي‏كند، و نسبت به هر كه بخواهد صرف نظر مي‏نمايد. و اين توجيه خوبي است و لازمه‏اش اين است كه انسان بتواند تسبيح موجودات، ازخودش و غير خودش را بشنود و درك كند، و درك آن برايش محال نباشد.

وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا ﴿٤٥﴾
👈فرمود: وقتي تو قرآن خواندي يك پردهٴ غيبي بين تو و آنها فاصله است آنها تو را نمي‌بينند.
فرمود: الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ، یعنی مسئله اعتقاد به آخرت سهم تعيين‌كننده در سعادت دارد، براي اين كه انسان مسئول است، وقتي احساس مسئوليت بكند وارسته مي‌شود، اما وقتی به آخرت ایمان نداشته باشد، و احساس مسئوليت نکند، می خواهد جلویش باز باشد تا هر کاری دوست دارد انجام بدهد.
👈 ﴿حِجَاباً مَسْتُوراً﴾ یعنی اين حجاب، حجاب غيبي و ملکوتی است نه اين كه موجودي مادّي هست و جلوي ديد آدم را مي‌گيرد. پس اگر يك حجاب غيبي و ملكوتي بود اين، هم خودش حجاب هست، هم حجابی است که ديده نمي‌شود.
وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِذَا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلَىٰ أَدْبَارِهِمْ نُفُورًا ﴿٤٦﴾
👈بعد فرمود: اين ها آيات را نمي‌فهمند، چرا؟ براي اين كه ما چندين‌بار راه را باز كرديم، اين ها عالماً عامداً راه ها را بستند. وقتي مطالب قرآني مطرح مي‌شود فرار مي‌كنند،👈 چرا؟ چون گناه و خطا، اين آينهٴ دل را چركين مي‌كند. وقتي صحنهٴ دل (رِيْن) يعني چرك برداشت، اين جايي را نشان نمي‌دهد، اين ديگر آينه نيست. وقتي اين گونه شد ما توفيقِ فهم را از ايشان گرفتيم، خداوند فيضي كه تاكنون به اين ها مي‌داد، حالا به حال خودشان رهاشان كرده و اين فيض را قطع كرده.
👈فرمود: ﴿مَّا يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِكَ لَهَا وَمَا يُمْسِكْ فَلاَ مُرْسِلَ﴾، نسبت به مؤمناني كه حرف را گوش دادند درِ رحمت باز است، اما نسبت به كفّار اين در را مي‌بنديم، اين فيض را قطع كرديم، اين ها را به حال خودشان رها كرديم. نه اين كه چيزي در درون دل اين ها گذاشتيم به عنوان رِيْن يا مُهر، نه، چون این ها را به حال خودشان رها كرديم، گرفتار شدند.
👈 فرمود: ما اوايل كه اين ها را آزاد گذاشتيم چندين‌بار، چندين سال مهلت داديم به ايشان گفتيم: ﴿إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا﴾ مُنصف باشيد پيغمبر(ص) حرف ها، اشكالات و سؤالات شما را گوش مي‌دهد پاسخ مي‌دهد، شما همين كه حرفتان تمام شد بلند مي‌شويد مي‌رويد؟ چون با مباني شما سازگار نيست؟ بعد از آن ما توفيق فهم را از اين ها گرفتيم ﴿وَجَعَلْنَا عَلَي قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ﴾ يعني مبادا اين كه بفهمند. 👈در روايات نوراني ائمه(عليهم السلام) هست كه اگر كسي چندين سال بيراهه رفته خدای سبحان او را به حال خودش رها مي‌كند، در این حالت، نه از نظر دل مي‌فهمد، نه از نظر چشم و گوش، نه با مطالعه چيز مي‌فهمد، نه با گوش دادن و نه با فكر كردن.
نَّحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَإِذْ هُمْ نَجْوَىٰ إِذْ يَقُولُ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَّسْحُورًا ﴿٤٧﴾👈فرمود: ﴿نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَسْتَمِعُونَ بِهِ﴾ ما بهتر مي‌دانيم براي چه و با چه ابزار و انگيزه ای مي‌آيند. 👈 مشركین زيرگوش هم مي‌گفتند اگر به مؤمنين برخورد ‌كردید بگویید: اگر شما حرف او را گوش بدهيد حرف يك آدم سِحرزده را گوش داديد، به دنبال يك آدم سِحرزده حركت كرديد، كسي كه سِحر در او اثر كرده عقل سالمي ندارد، براي اين كه مگر می شود اين همه آلهه را انسان رها كند، اين شخص حرف هاي عجيب و غريبي مي‌زند، مگر اين حرف قابل قبول است انسان كه رفت زير خاك و پودر شد و خاك شد و از بين رفت دوباره زنده ‌شود، كه اگر دوباره زنده مي‌شد اين همه مُرده‌ها رفتند دوباره بايد برگردند. لذا، مي‌گفتند: كه اين حرف ها بر خلاف عقل است.
انظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلَا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا ﴿٤٨﴾
👈فرمود: چگونه اوصافی براي تو ذكر كردند با اين كه تو نسبت به جهان امكان عقل كلّي، اين ها خود گمراه شدند، كسي اين ها را گمراه نكرده ﴿فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً﴾ راه فراوان است، راهِ مستقيم باريك نيست.
👈 فرمود: شما مسابقه بدهيد در راهي كه به طرف بهشتي است كه ﴿عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ﴾.
پس راه خير هيچ برخورد ندارد، جاي تزاحم نيست. جادّه عدل، جاده تقوا، جاده ادب و جاده تواضع اين است، هيچ كسي مزاحم كسي نيست. همه بخواهند مؤدّب و متواضع و عادل باشند هيچ زحمتي نيست.
فرمود: ﴿ فَضَلُّوا فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً﴾ چرا؟ ⁉️👈چون اين ها خودشان پاي خودشان را بستند، در غُل گرفتار شدند، انبيا نيامدند دست و پاي كسي را ببندند آنها آمدند دست و بال مردم را باز كنند، حالا اگر كسي حاضر نشد كه تحت رهبري پيامبر(ص) آن اغلال و زنجیرها را باز كند ديگر قدرت رفتن ندارد.

وَقَالُوا أَإِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا ﴿٤٩﴾ قُلْ كُونُوا حِجَارَةً أَوْ حَدِيدًا ﴿٥٠﴾ أَوْ خَلْقًا مِّمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَن يُعِيدُنَا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُءُوسَهُمْ وَيَقُولُونَ مَتَى هُوَ قُلْ عَسَى أَن يَكُونَ قَرِيبًا ﴿٥١﴾
👈يكي از مهم‌ترين مشكلات مردم حجاز و مشركان و همچني مادّيون اين بود كه اينها مسئله معاد را درست درك نمي‌كردند، 👈 مهم‌ترين مسئله‌اي كه انسان را متخلّق به اخلاق الهي مي‌كند مسئله معاد است، وگرنه مشركين حجاز قبول داشتند خدا هست، واجب‌الوجود است، شريك هم ندارد، خالق كلّ هم هست، این ها سازنده نيست، آ‌نكه سازنده است ربوبيّت است که این ها الله را مدبر امور نمی دانند.
👈 واژهٴ رُفات، غالباً جايي استعمال مي‌شود كه شكسته باشد و خُرد و نرم و پودرشده باشد. گفتند: حالا ما كه پودر شديم چه كسي دوباره ما را زنده مي‌كند؟⁉👈 مي‌فرمايد: اگر سنگ بشويد، آهن بشويد يا آ‌نچه سنگين‌تر از اين هاست بشويد، همان كه بار اول اين كار را كرده، بار دوم هم صورت‌بخش است. 👈می پرسند از كجا دوّمي عين اوّلي است؟ اين را در سورهٴ مباركهٴ «لقمان» پاسخ داده، که اين ذرّات نزد شما مجهول است، نزد او كه مجهول نيست ﴿يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ﴾ فرمود: ﴿إِنَّهَا﴾ آن خصلت، آن صفت، آن هويّت، اگر خيلي ريز باشد، در درون سنگ باشد كه در تاريكي است، یا در آسمان باشد كه خيلي دور است يا در زمين چال كرده باشد،👈 ﴿يَأْتِ بِهَا اللَّهُ﴾ آن را خدا می آورد، چون همه‌جا هست.
در ادامه می فرماید: سر را تكان مي‌دهند به علامت استهزا و مسخره كه شما كجاييد؟ اين حرفها چيست كه شما مي‌زنيد؟ بعد سؤال شان را از راه زمان ادامه مي‌دهند، مي‌گويند: پس چه موقع قيامت قيام مي‌كند؟ اگر قيامت حق است چرا تاكنون ظهور نكرده؟پاسخش اين است كه شايد نزديك باشد. يكي از حكمت هاي الهي همان مخفي‌بودن زمان مرگ و زمان قیامت است، چون انسان اگر بداند چه موقع مي‌ميرد، يا اگر بداند قيامت چه موقع قيام مي‌كند، توبه را به تأخير مي‌اندازد. اما وقتي نداند هميشه آماده است.
راه ديگري كه براي قُرب قيامت مطرح است آن است كه «من ماتَ فقد قامت قيامته» اگر كسي مُرد قيامتِ او قيام مي‌كند، چون برزخ طليعهٴ قيامت است، 👈پس مرگ وقتش معلوم نيست و شايد زود فرابرسد و كساني كه در دنيا هستند جريان برزخ را آخرت حساب مي‌كنند. اما كساني كه وارد صحنهٴ قيامت شدند جريان برزخ را مَكث در زمين مي‌دانند. ﴿عَسَي أَن يَكُونَ قَرِيباً﴾
👈پس دو بيان است يكي به لحاظ برزخ است كه برزخ نسبت به دنيا جزء آخرت حساب مي‌شود و يكي اينكه كلّ دنيا و برزخ نسبت به معاد بسيار اندك‌اند ﴿قُلْ مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ﴾ كلّ دنيا قليل است و اين زمان كم نسبت به زمان معاد كه ابدي است چون كم است مي‌شود گفت نزديك است.

يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ وَتَظُنُّونَ إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا ﴿٥٢﴾
👈بعد فرمود: شما كاري به زودبودن يا ديربودن جريان قيامت نداشته باشيد كه قيامت چه موقع قيام مي‌كند، شما براي آن روز چه چيزي فراهم كرديد؟👈 روزي فرامي‌رسد كه خداي سبحان همه شما را مي‌خواند، آن‌گاه آنها كه مؤمن‌اند و همواره در دنيا اهل حمدند، برزخ هم اهل حمدند، فاتحه و خاتمهٴ كلام بهشتيان حمد الهي است، همين كه وارد سرزمين بهشت شدند می گویند: ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ،زمر/74﴾ است.
👈 اما ديگران كه اهل حمد نبودند وقتي وارد سرزمين معاد شدند مي‌بينند عجب عالمي است، عجب حكمتي است، عجب حقيقتي است، همه اختلاف ها رخت برمي‌بندد حق روشن مي‌شود، و همه آنچه كه در اسرار و صدور مردم بود علني شده است. 👈بعد فرمود: وقتي ذات اقدس الهي شما را دعوت مي‌كند از برزخ وارد صحنهٴ قيامت مي‌شويد، آن‌گاه فكر مي‌كنيد كه مدت كمي در برزخ مانده‌ايد، براي اينكه وقتي وارد صحنهٴ قيامت مي‌شوید و آن ابديّت معاد را مشاهده مي‌كنید، هر چه هم در برزخ مانده باشید نسبت به قيامت كَم است. ولو ممكن است انسان هزارها سال در برزخ بماند، ولي نسبت به ابديّتي كه در قيامت هست هزارها سال كم است.

وَقُل لِّعِبَادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلْإِنسَانِ عَدُوًّا مُّبِينًا ﴿٥٣﴾ رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ إِن يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِن يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا ﴿٥٤﴾
خطاب به مؤمنین می فرماید:
👈1⃣خوب و مؤدّبانه حرف‌ بزدنید،
2⃣كسي را نرنجانید،
3⃣ كسي را به بي‌سوادي رجم نكنید (نرانید)،
4⃣كسي را به بدفهمي و بي‌فهمي رجم نكنید،
5⃣كسي را به جهنم تهديد نكنید، با اين كه كافر باشند.
👈 اين آيه در مكه نازل شد و محور اصلي، برخورد مسلمانها با مشركان و كافران بود فرمود: درست است كه بر اساس برهان اعتقادي آنها اهل ضلالت‌اند، اهل جهنم‌اند ولي شما به آنها نگوييد جهنّميها، گمراهها، براي اينكه اين حسابرسي به عهده خداست، ذات اقدس الهي بساط قيامت را پهن مي‌كند، از شما نخواستند كه مردم را طرد كنيد بگوييد شما جهنّمي هستيد، شما اهل ضلالتيد. شما فقط با برهان سخن بگوييد و روش‌تان هم در برخورد مؤدّبانه باشد كه خوب حرف بزنيد
پس منظور از قول، مطلق فعل است چه در گفتن، چه در نوشتن، چه در رفتار،
﴿إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنزَغُ بَيْنَهُمْ﴾. سپس فرمود: شيطان واقعيّتي است، اينها وسوسه و خيال و سراب نيست.
اينكه مي‌گويد اين زن نامحرم را نگاه كن، اين غيبت را بكن، اين مال را بگير، اين حرف چه كسي است؟ اين جز شيطنت چيز ديگر نيست، اين شيطان حقيقتاً موجود است، حقيقتاً وسوسه مي‌كند.
👈چرا شيطان اين كار را مي‌كند؟ براي این كه دامنهٴ اختلاف را اين تكان مي‌دهد ﴿إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلْإِنسَانِ عَدُوّاً مُبِيناً﴾ فرمود: اين دشمنِ قديمي شماست مي‌داند چطور شما را فريب بدهد، كسي كه محصول عبادت شش هزار سالهٴ خود را يكجا آتش مي‌زند به شما رحم مي‌كند؟
خداوند دوست دارد كه مؤمنين از سخن درشت با يكديگر دوري كنند و نسبت به سعادت و شقاوت يكديگر – كه خدا به آن داناتر است –👈 قضاوت نكنند و مثلا نگويند فلاني چون پيروي رسول خدا (ص‏) را كرده سعيد و آن ديگري كه نكرده شقي است، فلاني اهل بهشت و آن ديگري اهل جهنم است
زيرا كس نمي‏داند در اين بحر عميق سنگريزه قرب دارد يا عقيق، آري كساني كه به خدا ايمان دارند بايد اين گونه امور را به خدا واگذار نمايند، چون پروردگار شما، شما را بهتر مي‏شناسد، و همانا او به مقتضاي استحقاقي كه از رحمت و يا عذاب او داريد ميان شما قضاوت و داوري مي‏كند، اگر خواست رحم مي‏كند، و البته اين ترحم را نمي‏كند مگر به شرط ايمان و عمل صالح، چون در كلامش مكرر اين شرط شده. و اگر خواست عذابتان مي‏كند، و اين را عملي نمي‏كند مگر با كفر و فسق، و ما تو را اي پيغمبر وكيل ايشان قرار نداده و امر ايشان را به تو واگذار نكرده‏ايم تا اختيار تام داشته باشي به هر كه خواستي بدهي و هر كه را خواستي محروم كني.
جمله: (و ما ارسلناك عليهم وكيلا) تخطئه مؤمنين است از اين كه در نجات خود، از عمل صالح دست بردارند و تنها، اعتماد به رسول خدا (ص‏) كنند و سرنوشت خود را مستند به قبول دين او بدانند، همانطور كه يهود و نصاري به دين خود دلخوش هستند.

وَرَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَى بَعْضٍ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا ﴿٥٥﴾
👈دلیل جريان عالم‌بودن به عواقب امور افراد را مربوط به علمِ مطلق الهي دانسته فرمود: نه تنها از احوال مردم حجاز باخبر است، بلكه از همه آنچه كه در آسمانها و زمين است آگاه است، و علم مطلق الهي شامل اين جريان خصوصي شما هم خواهد شد. بعد فرمود: سلسله انبيا كه آمدند يك نصاب لازمي بايد همه‌شان داشته باشند، يعني بايد👈 عصمت باشد، 👈علمِ غيب باشد،👈 معجزه باشد، اينها اصل امور مشترك بين همه انبيا (ع) است كه به مقام نبوّت برسند. نبوّت به قداست روح برمي‌گردد، بنابراين اصل رسالت را به همه انبيا و مرسلين داد، منتها مراتبش فرق مي‌كند. فرمود: چون اين انبيا و مرسلين (ع) در آ‌ن نِصاب لازم علمي و عملي و قداست روح و عصمت سهيم‌اند، ايمان به همه آنها واجب است.
👈 حالا هم مُرسلين بعضی ها بر بعض افضل‌اند، هم انبیا و اين را هم ما ايمان داريم. اما حالا كدام پيامبر بر كدام پيامبر افضليّت دارد او را ما نمي‌دانيم، فقط دربارهٴ اولواالعزم به ما فرمودند كه این ها بر غير اولواالعزم افضل‌اند، اين را مي‌دانيم. درباره وجود مبارك خاتم (ص) فرمود: مُهيمن بر همه انبياست، افضل من الكُلّ است.
فرمود: ﴿لَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ اینجا مژده مي‌دهد به حكومت اسلامي مخصوصاً به ظهور وجود مبارك حضرت وليّ‌عصر (ارواحنا فداه).
اما اين جريان زبور را که اينجا ذكر فرمود: ﴿وَآتَيْنَا دَاوُدَ زَبُوراً﴾، زبور کتاب مناجات و ادعيه و مواعظ اخلاقي و تربيتی است. اصلاً زَبُور يعني كتاب، منتها اصطلاحاً به وجود مبارك داود اين زبور داده شد، وگرنه انبيا (ع) داراي زبور بودند. فرمود: ﴿فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ ٭بِالْبَيِّنَاتِ وَالزُّبُرِ، نحل/44﴾ ما به اوليا، به انبياي، و به مرسلين مان، هم بيّنات داديم، هم زُبُر. بيّنات يعني معجزات كه چيز شفّاف و روشن است، زُبُر جمع زبور است، يعني كتاب ها.

قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِهِ فَلَا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَلَا تَحْوِيلًا ﴿٥٦﴾ أُولَـئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُورًا ﴿٥٧﴾)
👈مشرك معنايش اين نيست كه قدري خدا را عبادت بكند، قدري غير خدا را، اين مي‌شود رياكار،
مشرك اصلاً خدا را عبادت نمي‌كند، مي‌گويد ما دسترسي به او نداريم. معناي شرك اين است كه كاري كه براي خداست، عبادتي كه براي خداست، براي غیرخدا انجام می دهند. لذا ﴿مِن دُونِهِ﴾، يعني خدا را عبادت نمي‌كنيد ديگري ( که ممکن است ملائكه یا جن یا قدیسین از بشر باشند) را عبادت مي‌كنيد.
پس بدانید این ها نه مي‌توانند مشكل شما را بردارند، از اينها كاري ساخته نيست، چون مستقل نيستند، این ها خود مخلوق هستند و نمی توانند از شما بلا گردانی کنند. شما به سراغ كسي برويد كه مستقل است، باید کسی را بپرستید که قادر به تدبیر امور شما باشد. اين بُت ها، فرشته‌ها، قدّيسين بشر مثل عيسي(ع)، عزير(ع) اين بزرگان يا جنّي كه شما اينها را عبادت مي‌كنيد اينها خودشان مي‌گويند «بكَ يا الله» منتظر تقرّب الي الله‌اند، درباره آنها فرمود: ﴿يَبْتَغُونَ إِلَي رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ﴾، وسيله يعني راهي براي رسیدن به تقرّب الی الله. نماز، روزه، اقرار به گناه، عبوديّت ما و اعتقاد به ربوبيّت او وسيله است،«جعلت الاقرار بالذنب اليك وسيلتي» .
فرمود: اين وسيله در دست شما هم هست شما چرا به دنبال اينها مي‌رويد؟ همه این کسانی را که شما به جای خدا می خوانید، تلاش و كوشش مي‌كنند تا ببينند كدام زودتر به لقاي الهي نزديك‌تر ‌شوند، مقرّب شوند، نزد خدا رحمت او را اميدوارند و عذاب او را هراسناك‌اند
. مي‌فرمايد: چرا به دنبال غير خدا مي‌گرديد؟ هيچ بهانه‌اي نداريد كه به دنبال غير خدا بگرديد، او مستقل است، قادر است، به شما از هر چيزي نزديك‌تر است، به شما از هر كسي مهربان‌تر است، حتي از خود شما به خود شما مهربان‌تر است، او ارحم‌الراحمين است، ما كه نمي‌دانيم مصلحت ما چه چيزي است او مصالح ما را از ما بهتر مي‌داند، بهتر مي‌تواند، بهتر مي‌خواهد. كسي بگويد كه من مصلحت خودم را بهتر از خدا مي‌دانم، يا مصلحت خود را بهتر از خدا سخاوتمندانه انجام مي‌دهم كه ـ معاذ الله ـ خدا بُخل دارد محال است.

وَإِن مِّن قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَابًا شَدِيدًا كَانَ ذَلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا ﴿٥٨﴾
در فضايي كه مردم مكه اصول اعتقادي را نمي‌پذيرند، ذات اقدس الهي در اين فضا اينها را انذار مي‌كند،
مي‌فرمايد: بالأخره همه شما نابود خواهيد شد و هيچ قريه‌اي نيست مگر اينكه ما آنها را از بين مي‌بريم يا آنها را به عذاب شديد تعذيب مي‌كنيم، خيال نكنيد كه مالِ شما و قدرت شما باعث خلود شماست ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ﴾ خيال نكنيد كه ماندني هستيد خلودي در كار نيست، ما همه را از بين مي‌بريم، نشانش اين است که كسي تاكنون نمانده است، اين آيه، مي‌تواند هم هشدار باشد، هم انگيزه‌اي ايجاد كند برای تفکر در اعمال و رفتار انسان.👈 بنابراين منظور از آن هلاكت، هلاكت عام است و منظور از اين تعذيب، تعذيب خاص است و به مردم مي‌فهماند كه بالأخره همه شما از بين خواهيد رفت، چرا تأمّل نمي‌كنيد، اگر برهان مي‌خواهيد اين هم دليل، اگر معجزه مي‌خواهيد اين هم آيه.
اگر هلاك به معناي عذاب استيصالي باشد، يعني كلاً ما قریه را ويران مي‌كنيم و از بين مي‌بريم، نظير ﴿فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً﴾ يا نه، قريه را كلاً از بين نمي‌برند اهلش را عذاب مي‌كنند، مانند این آیه.
👈 مي‏گويند : عذاب شديد هميشه به معناي آن عذابي است كه قومي را مستاصل و منقرض كند، در اين آيه كه در مقابل عذاب شديد، مساله هلاكت را قرار داده لابد معنا و مراد از هلاكت، مرگهاي طبيعي و تدريجي افراد است، پس در نتيجه هيچ قومي نيست مگر اينكه ما مردمش را قبل از قيامت يا مي‏ميرانيم و يا به عذاب استيصال و مرگ دسته جمعي مبتلا مي‏كنيم، تا بعد از آن قيامت را بپا كنيم. بيان سنتي است كه خداي تعالي در اقوام و ملل داشته كه نخست ايشان را به سوي حق دعوت مي‏كرده، آنگاه يك عده را كه پذيراي دعوتش گشته و اطاعت كرده‏اند سعادتمند، و ديگران را كه از در استكبار مخالفت و طغيان نمودند عقوبت مي‏نموده است.
👈بعد مي‌فرمايد: اين جزء مقدّرات حتمي ماست، حالا منظور از كتاب، لوحِ مُبين، كتاب مبين یا چيز ديگر است، جايي بالأخره اينها تثبيت‌شده است، يعني ذات اقدس الهي در آن لوح محفوظ يا عالم ديگر يا ﴿كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ﴾ باشد، خدا اين امور را آنجا تثبيت كرد كه حتماً اين طور مي‌شودکه اين با اختيار سازگار است، نه این که حتماً اين طور بايد بشود که مي‌شود جبر.
با اينكه دوتا راه در پيش دارد، با اينكه ما با عقل و فطرت او را به راه مستقيم هدايت كرديم، با اينكه ما او را به وسيله وحي و نبوّت و رسالت و امامت به راه مستقيم هدايت كرديم، با اينكه او مي‌تواند راه راست برود، با ميل و اراده و اختيار خود راه بد را طي مي‌كند، من يقين دارم فلان شخص جهنّمي است، نه من يقين دارم فلان شخص بايد به جهنم برود،👈 بايدي در كار نيست براي اينكه اين لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ
بنابراين بحث در اين است كه ذات اقدس الهي مي‌داند كه در آينده چه خواهد شد، نه اينكه خداي سبحان بداند كه من در آينده اينها را مجبور مي‌كنم به طرف جهنم بروند، نه اين گونه نیست.

وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآيَاتِ إِلَّا أَن كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفًا ﴿٥٩﴾فرمود: آيات، يعني معجزاتي كه پيشنهادي باشد. اين معجزات پيشنهادي بارِ سنگين عذاب را به همراه دارد، اگر پيشنهاد دادند و گفتند فلان معجزه را بياوريد ما ايمان مي‌آوريم، و ذات اقدس الهي آن معجزهٴ پيشنهادي را به دست پيامبرش اظهار كرد، و اينها ايمان نياوردند، ديگر جا براي مهلت نيست. اين معلوم مي‌شود اينها با معجزات دين مي‌خواهند بازي كنند، و معجزه را به سُخريه گرفتند، نظير جريان ناقهٴ صالح، آن وقت عذاب دامنگيرشان مي‌شود.
فرمود: ما اين معجزات پيشنهادي را رايگان نمي‌دهيم ﴿وَمَا مَنَعَنَا أَن نُرْسِلَ بِالْآيَاتِ﴾ چرا؟ ⁉️
👈براي اينكه خطر دارد. بعد از اينكه عناصر محوري دين كه توحيد و نبوّت و معاد و خطوط كلي اخلاق و حقوق و فقه را بيان فرمود، و اينكه مشركان هم از اعتقاد به آن عقايد سر باز زدند؛ هم از تخلّق به معارف اخلاقي سرپيچي كردند؛ هم از عمل به آن احكام اوّليه فقه متوقّف شدند، و هم از رعايت حقوق استنكاف كردند، ذات اقدس الهي فرمود: اينها شبيه هم‌اند در اقوام و ملل گذشته هم اين‌گونه متمرّدان بودند ﴿ أَن كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ﴾ 👈نفرمود: قوم عاد و ثمود تكذيب كردند، فرمود: پيشگامان اينها، آن قُدماي شان تخلّف كردند، اينها هم متأخّران همان قُدما هستند، اينها يك سلسله منحوس‌اند.
👈 فرمود: ما آنها را عذاب كرديم دلتان مي‌خواهد شما را گرفتار عذاب بكنيم.⁉️ «وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ آيةً مُبْصِرَةً» ناقه صالح آيه روشني است، براي اينكه اينها پيشنهاد دادند از دل اين سنگ شتر دربيايد با آن وضع، بعد چه كار كردند ناقه را کشتن، پس به خودشان ستم کردند چون دچار عذابی شدند که هیچ کسی از آنها باقی نماند.
👈مي‌فرمايد: ﴿وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفاً﴾ يعني هر پيامبري که با معجزه محشور مي‌شود آن معجزه برهان است، تخويف و هشدار نيست، يدِ بيضا و عصاي موسي(ع) كه براي تخويف نيامده، آن معجزات در جريان مبارزهٴ با فرعون آلت تخويف بود وگرنه اصلش كه به موسي نُه معجزه داديم براي اثبات حجّيت او و دعوت او بود. 👈پس آن آيات و معجزات اوّليه كه براي تأييد است آنها صبغهٴ انذار و تخويف ندارد، اين‌گونه از معجزات پیشنهادی اينها تخويف را به همراه دارد و ايجاد خوف مي‌كند، كه اگر ايمان نياورديد گرفتار عذاب خواهيد شد.
چون با در نظر گرفتن اينكه آخرين بشر با اولين او يكسانند ، و هر چه اولين را واداربه عصيان كرد آخرين را هم وادار مي‏كند، و نيز با در نظر گرفتن اينكه اولين با آمدن آيات پيشنهادي خود باز كفر ورزيدند، اين مساله وجود دارد كه اينها نيز بعد از ديدن معجزه و آيت پيشنهادي خود ايمان نياورند، و در نتيجه به عذاب هلاك و يا عذاب شديد ديگري مبتلا شوند، همچنانكه پيشينيان ايشان شدند، و چون خدا نمي‏خواهد اين امت را به عذاب عاجل و زودرس مؤاخذه نمايد، لذا آيات پيشنهادي كفار را نمي‏فرستد.

وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْيَانًا كَبِيرًا ﴿٦٠﴾👈ذات اقدس الهي به رسولش(ص) مي‌فرمايد: ﴿وَإِذْ﴾ يعني «اُذكر» به ياد بياور آن وقتي كه ما به شما گفتيم: ﴿إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ﴾. كه اين ها در قبضهٴ قدرت الهي‌اند، خداوند به اينها محيط است، ﴿وَاللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُحِيطٌ﴾. اين ها از حوزهٴ قدرت الهي بيرون نيستند، هر وقت بخواهد اينها را عذاب می كند، تو از اين جهت نگران نباش كاري از اينها ساخته نيست كه به شما آسيب برسانند.
فرمود: ما رؤيايي به تو ارائه كرديم كه در عالم خواب آن را مشاهده كردي آن رؤيا، فتنه و امتحان مردم است از يك سو، و از سوی دیگر همان رؤيا شجره‌اي است كه در قرآن لعنت شده است.
👈 در اينجا فرمود: اين رؤيا فتنه است براي مردم و اين شجرهٴ ملعونه را هم ما فتنه قرار داديم.
در زبان محاوره مردم اين نَسب‌نامه‌هارا شجره نامه مي‌گويند، لذا اگر پیامبر (ص) فرمود: «أنا و عليٌّ من شجرةٍ واحدة والناس من شجرٍ شتّيٰ» اين امري است با ادبيات محاوره‌اي هماهنگ است.
در قرآن ابليس و يهود و مشركين و منافقين لعن شده اند. پس شجره ملعونه يكي از همان اقوام ملعونه در كلام خدا هستند كه صفات شجره را دارند، يعني از يك ريشه منشعب شده و نشو و نما نموده و شاخه‏هائي شده‏اند، دودماني هستند كه امت اسلام به وسيله آن آزمايش شده و مي‏شوند. و چنين صفاتي جز بر يكي از آن سه دسته كه شمرديم تطبيق نمي‏كند،👈 يا مشركين، و يا منافقين و يا اهل كتاب.
👈 بنابراين اگر خواب پيغمبر(ص) اين بود كه عدهٴ زيادي به پلّه‌هاي منبر او رفت‌ و آمد مي‌كنند آ‌ن طوري كه بوزينه رفت و آمد مي‌كند اين قابل تطبيق است، قرآن هم كه اينها را لعن كرده. اين خواب ممكن است در مكه اتفاق افتاده باشد، حضرت در مدينه اظهارش فرمود، تعبيرش هم بعد از رحلت اتفاق افتاده، اين شدني است، مانعي هم ندارد، چون تا حضرت زنده بود اموي که به منبر آن حضرت حمله نكردند، ساليان متمادي بعد این اتفاق افتاده،
👈 اين رواياتي كه دربارهٴ بني‌اميه وارد شده است كه اينها به منبر پيغمبر(ص) تهاجم كردند و روي پلّه‌هاي منبر رفت و آمد مي‌كنند آن طوري كه بوزينه رفت و آمد مي‌كند، از كجا اين ها در قرآن لعن شدند؟⁉️
👈 مي‌گويند برابر آنچه كه در سورهٴ مباركهٴ «احزاب» آمده اينها ملعون‌ هستند، فرمود: ‎﴿إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا، ٥٧﴾
👈چون ﴿إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ﴾ و اينها هم چون ملعون‌ هستند تحت قَهر الهي‌اند. و اين رؤيايي هم كه ما به شما ارائه كرده‌ايم اين رؤيا جنبهٴ امتحاني دارد.
👈حال بايد ببينيم از اوضاع و احوال زمان رسولخدا (ص‏) و زمان نزول آيه چه مي‏فهميم؟⁉️
به طور مسلم در آن زمان از مشركين و اهل كتاب يعني يهود و نصاري قومي كه چنين صفاتي داشته باشند ظهور نكرد ( نه قبل از هجرت و نه بعد از آن ) زيرا تاريخ نشان مي‏دهد كه خداوند مسلمانان را از شر اين دو طائفه ايمن كرده. فرقه سوم، يعني منافقين كه در ظاهر مسلمان بودند، و تظاهر به اسلام مي‏كردند، و در ميان مسلمانان يا از راه فاميلي و يا از راه پيروزي عقيده و مسلك، بقا و دوام يافته و در اعصار بعدي هم فتنه مسلمانان شدند این ها همان شجره ملعونه هستند.
👈 و دو ضمير جمع (هم) كه در جمله (نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا) است، ظاهرا به ناس بر مي‏گردد و معنايش اين است كه ما مردم را مي‏ترسانيم، ولي هشدار و ترساندن ما جز به طغيان ايشان نمي‏افزايد، آن هم نه هر طغياني، بلكه طغياني بزرگ، يعني مردم از هشدار ما نمي‏ترسند، تا بدينوسيله از كرده‏هاي زشت خود دست بردارند، بلكه تخويف ما را با طغياني كبير پاسخ مي‏گويند، و خلاصه مردم در طغيان خود تا آنجا كه مي‏توانند پيش مي‏روند، و دشمني و عناد با حق را از حد مي‏گذرانند.

وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا ﴿٦١﴾
👈بعد از بيان اين جريان پرداختند به انگيزه‌هاي عصيان كه هم براي اوّلين بود، هم براي آخرين و هم براي افرادي كه بين اوّلين و آخرين‌اند، هر كسي انگيزهٴ گناه را دارد الاّ بندگان خاص. منشأ انگيزه هم، از يك سو آمادگي دروني است و از سوي ديگر وسوسهٴ بيروني،
👈 مي‌فرمايد: ﴿وَإِذْ قُلْنَا﴾ يعني «اذكروا» آن جريانی را كه به ملائكه گفتيم به ياد بياوريد. سرّ اينكه جريان اِباي شيطان از سجده و تهديد شيطان به وسوسه و اغوا را در غالب موارد ذكر مي‌كنند، براي بيان ريشهٴ اين سيّئات است كه اگر عده‌اي در گذشته و عده‌اي در حال در برابر دين الهي مقاومت مي‌كنند منشأش همان استكبار و برتري‌طلبي و عدم خضوع در ساحت حضرت حق است.
در جريان آدم اگر تعليم اسما اول شد كه ﴿وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ﴾ بعد عرضهٴ اسما بر فرشته‌ها شد ﴿ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي الْمَلاَئِكَةِ﴾ بعد اظهار عجز فرشته‌ها اعلام شد كه ﴿سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا﴾ بعد ذات اقدس الهي به حضرت آدم (ع) دستور داده باشد كه ﴿يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ﴾ اگر اين مراحل چهارگانه قبلاً اتفاق افتاده باشد، جريان ﴿اسْجُدُوا لِآدَمَ﴾ سَهل بود، اين جريان براي همه قابل تحمّل بود و شيطان هم هيچ راهي براي اعتراض نداشت، نه اينكه بگوید او لياقت دارد و آدم ندارد .از اين صحنه معلوم مي‌شود كه اين امر به سجده قبل از این مراحل چهارگانه بود، يا در خفاي اين امور قرار گرفت وگرنه شيطان آن اعتراض را نمي‌كرد. آن سؤالي هم كه فرشته‌ها كردند سؤال اعتراضي نبود، سؤال استفهامي بود،👈 زيرا ذات اقدس الهي قبل از آفرينش آدم (ع) با فرشته‌ها در ميان گذاشت كه ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ آنها عرض كردند: اگر خلافت براي تقديس و تسبيح است كه ما تقدیس کننده و تسبیح کننده هستیم،
كه خداي سبحان فرمود: ﴿إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾ سؤال آنها درباره جريان آدم به اصطلاح سؤال مشورتي بود، 👈اما اين اعتراض ابليس(عليه اللعنه) درباره اين است كه خود را در برابر ذات اقدس الهي قرار داد،

👈مطلب ديگر اينكه اساس ملعون شدن شيطان تنها در معصيت نيست كه يك سجده نكرده، تا مثلا اگر كسي نماز نخواند او هم مثل شيطان باشد، تمام مشكل شيطان بر اساس استكبار او بود نه ترك سجده،
استكبارش اين است كه خود را در برابر خداي سبحان قرار داد به خدا عرض كرد، شما نظرتان اين است كه من بايد سجده كنم، ولي من نظرم چيز ديگر است تمام جُرم شيطان اين است، حالا يك سجده نكرده لعنِ ابد دامنگير او بشود كه نيست، اين معصيت است، اما وقتي كسي خود را در برابر خدا قرار بدهد اين معصيت عادي نيست، اين بدترين كفر است که بگويد من نظرم اين است، اين مي‌شود 👈﴿أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾. اگر او مي‌دانست كه روحِ الهي به آدم داده شد و آدم حقايق اسما را بلد است، نه تنها بلد است بلكه معلّم ملائكه است اين حرف را نمي‌زد. پس هر جا سخن از ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ شد معلوم مي‌شود انسان تريبون شيطان شد. فرمود: اگر چنين چيزي شنيديد بدانيد اين از كار شيطان است، بدون ترديد اين كسي است كه در برابر ذات اقدس الهي گفت من بهترم و سعي مي‌كند شاگرداني تربيت كند كه افزون ‌طلب‌اند، مقام‌خواه‌اند، جاه‌طلب‌اند.

قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَـذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا ﴿٦٢﴾
ذات اقدس الهي فرمود: شيطان مي‌گويد من در برابر طين (خاک) سجده نمي‌كنم. شيطان در جريان تعليم اسما سخني نگفت چون سهمي نداشت، اما از اينكه او بايد ساجد باشد و انسان بايد مسجودٌله، اين كرامتي است كه نصيب انسان شده و شيطان از او محروم است،👈 به خدا عرض كرد: به من خبر بده اين کسی را كه بر ما گرامي داشتي، اگر به من مهلت بدهي من تمام ذريّه او را تبهكار مي‌كنم، مگر يك گروه كمي كه به آنها دسترسي نداشته باشم.
👈﴿لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلاً﴾. احتناك به معناي افسار است اين كسي كه سوار بر اسب است، احتناك مي‌كند يعني افسار اسب را با آن طناب يا غير طناب مي‌كشد، اين سوار وقتي تحت حنك او را در اختيار گرفت هر جا بخواهد مي‌برد و از او سواري مي‌گيرد.
👈ذات اقدس الهي فرمود: اينكه تو «الي يوم القيامه» مهلت خواستي اين برابر مصلحت ما ﴿إِلَي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ﴾ است نه «إلي يوم القيامه» 👈اما آن وقت چه موقع است خدا مي‌داند.
گفتي من مسلّط بشوم تسلّطت در حدّ دعوت و وسوسه خوب است، بيش از اين مجاز نيستي و توان آن را هم نداري.👈 وسوسه نعمت خوبي است، چون هر كس به هر مقامي در اثر تهذيب و سير و سلوك رسيد در اثر مبارزهٴ با وسوسه شيطان بود، اگر شيطان نباشد و وسوسه شيطان نباشد كمالات نفساني ظهور نمي‌كند.

👈 ابليس بعد از آنكه سرپيچي كرد دچار غضب الهي شد و گفت: پروردگارا اين بود آن كس كه مرا به سجده كردن بر وي مامور نمودي؟ و چون انجام ندادم از درگاه خودت دورم ساختي؟⁉️ سوگند كه اگر تا روز قيامت كه مدت عمر بشر در زمين است مرا مهلت دهي فرد فرد ذريه او را افسار مي‏كنم مگر اندكي را كه بندگان مخلص تواند

قَالَ اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَاؤُكُمْ جَزَاءً مَّوْفُورًا ﴿٦٣﴾ وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ وَعِدْهُمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورًا ﴿٦٤﴾
ذات اقدس الهي به شيطان فرمود: به تو مهلت دادم تو هم گفتي من تزيين مي‌كنم، زيبا نشان مي‌دهم، اغوا مي‌كنم این تو و اين ميدان برو هر كاری مي‌خواهي انجام بدهی، انجام بده،👈از ذريّه آدم هر كسي پيرو تو بود مسلما جهنم سزايتان خواهد بود. ﴿تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ، ملک/8﴾ آتش جهنم طوري است كه از دور وقتي كفّار را مي‌بيند از شدّت غضب مي‌خواهد تكه تكه بشود چنين عذابي هست.
👈 فرمود: ﴿جَزَاؤُكُمْ جَزَاءً مَّوْفُوراً﴾ كلمه موفور به معناي كامل است، و جزاي موفور آن جزائي است كه چيزي از آن ذخيره نگردد و همه‏اش داده شود.
خدای سبحان به شیطان فرمود: مي‌خواهي اينها را با صدایت جذب بكني، بکن، مجازي، می خواهی با سواره‌نظام و پياده‌نظام حمله بكني، بكن، فقط بدان تو در حدّ دعوت می­توانی این کار را بکنی.
اما این که او سواره‌نظام و پياده‌نظام دارد، كنايه از آن است كه بعضيها قوي‌اند بعضي ضعيف، بعضيها به سرعت جواب مي‌دهند، بعضيها به كُندي، هم جواب‌ دهنده‌ها چند نوع‌اند، هم وسوسه‌كننده‌ها چند گروه‌اند.
👈 فرمود: با سواره‌‌نظام و پياده‌نظام، هم اينها را وادار به گناه مي‌كني، هم در اعضاي خانوادهٴ او دخالت مي‌كني، هم در كارهای تجاري او دخالت مي‌كني و چون این مجموعه را آلوده مي‌كني، كسب حرام دارند، فرزند حرام دارند و خودشان هم با گناه زندگي مي‌كنند.
👈 كم‌ فروشي، گران‌فروشي، تقلّب در كار و رباگيري، اينها شركت شيطان است در مال و فرزند، یعنی از راه حرام غذايي تهيه كند به اينها بدهد. 👈. ﴿وَعِدْهُمْ﴾ هم وعده مي‌دهد كه اگر اين راه خلاف را انجام دادي به مقصد مي‌رسي، هم وعيد دارد كه اگر اين كار را بكني فقیر مي‌شوي ﴿الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ﴾
اين شيطان مي‌گويد اگر شما انفاق بكني، صدقه بدهي يا اين وجوه شرعي را بدهي فقير مي‌شوي مالت كم مي‌شود، 👈ذات اقدس الهي مي‌فرمايد: اين تهديد باطلي است كه شيطان انجام مي‌دهد. فرمود: ﴿وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُوراً﴾ جز فريب و نيرنگ چيزي از شيطان برنمي‌آيد، چه اينكه وساوس او هم در همين راستاست، بنابراين از شيطان جز شيطنت و نيرنگ كاري ساخته نيست، اما اين در حدّ دعوت است نه در حدّ سلطه بر انسان.
گويا استفزاز با آواز كنايه از خوار كردن آنان با وسوسه‏هاي باطل و خالي از حقيقت است، و اينكه وضع شيطان و پيروانش وضع چوپان و رمه را دارد كه با يك صدا به راه مي‏افتند، و با صدائي ديگر مي‏ايستند معلوم است كه اين صداها آوازهائي بي‏معني است.
👈 و اينكه فرمود: (و اجلب عليهم بخيلك و رجلك) معنايش اين است كه براي به راه انداختن آنان به سوي معصيت به لشگريانت اعم از سواره نظام و پياده نظام دستور بده تا پيوسته بر سر آنان بزنند،
و اين گويا اشاره است به اينكه لشگريان شيطان بعضي‏شان تندكار و بعضي كندكارند،
👈(و عدهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا) يعني شيطان به ايشان وعده نمي‏دهد مگر وعده دروغين و گول زننده به اين معنا كه خطا را در نظرشان صواب و باطل را به صورت حق جلوه مي‏دهد.

رَّبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا ﴿٦٦﴾
👈فرمود: شما از وحدت نظم بايد پي به وحدت ناظم ببريد كه خدا واحد است و از راهگشايي و حلّ مشكلات هم بايد پي ببريد كه خدا شريك ندارد. فرمود: این ذات اقدس الهي است که كشتي را حركت مي‌دهد. آیا شما يك حبّه گندم را مي‌توانيد در آب نگه ‌داريد؟ اما هزارها تن گندم را به وسيله همين كشتي از جايي به جايي مي‌بريد، ما طوری اين دريا، كشتي، آب و باد را قرار داديم كه 👈 ﴿لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ﴾ همه مسائل تجاري و سفر شما حل بشود.
چون خداي سبحان آب را كه مسخِّر اوست، براي شما مسخّر قرار داد كه بتوانيد كشتراني كنيد هم سفرهاي تجاري داشته باشيد، هم سفرهاي غير تجاري. اين سلطهٴ بر درياست.
كلمه يزجي از ازجاء است به معناي سوق دادن چيزي است از حالي به حالي ديگر، پس مراد از آن، در اينجا به راه انداختن كشتيها در دريا به وسيله باد و امثال آن و روان و نرم ساختن آب است،👈 چون اگر خداوند آب را تر و مايع خلق نمي‏كرد، ديگر كشتيها نمي‏توانستند در درياها به حركت در آيند،👈 كلمه فلك جمع فلكه است، كه به معناي كشتي است.

إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكِيلًا ﴿٦٥﴾
فرمود: تمام بندگان من آزادند، اگر از طرف تو دعوت به گناه مي‌شوند، چندين دعوت‌نامه هم ما برايش مي‌فرستيم، لذا انسان طبعاً مايل به خير است، اين‌‌چنين نيست كه مايل به شرّ باشد يا متساوي‌الطرفين باشد،
👈 چون اولا) ما همهٴ آنچه كه سبب فجور و تقواست در درون او نهادينه كرديم، ثانیا) خدای متعال به وسيله انبيا و اوليا، آنها را راهنمایی می کند.
👈 بعد فرمود: دو عامل هست كه باعث نجات مردم است، يكي اينكه اينها در حوزهٴ عبادي شركت كنند جزء بندگان خدا باشند، دیگر اينكه بالأخره انسان كارها را يا خودش بايد انجام بدهد يا اگر نمي‌تواند و نمي‌داند وكيل بگيرد، چون ما خيلي از كارها را نه مي‌دانيم، نه مي‌توانيم، پس چه بهتر كه وكيل بگيريم و آن وکیل هم خدا باشد.👈 اين دو كار را انجام بدهید، شيطان نه با سواره نظام و پیاده نظام بر شما سلطه دارد، نه با صوت، نه در حوزهٴ مشاركت اموال و اولاد، و نه در حوزه وعد و وعید.
👈 حالا اگر كسي مؤمن بود و به خدا توكل كرد این چنین نیست که معصوم يا عادلِ محض بشود و هيچ نلغزد، 👈براي اينكه ايمان او احياناً مشكل پيدا مي‌كند چون او مختار است، توكّل او احياناً گاهی آسيب مي‌پذيرد، اما تحت سلطنت شیطان نيست، اگر آسيب‌پذير بود مي‌شود ﴿خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً﴾ بعد توبه که می کند، ذات اقدس الهي که توّاب است توبه او را می پذیرد، ﴿يَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ﴾
تازه آن قدر مهربان و رئوف است، توبهٴ او اگر هم ناقص بود توبهٴ ناقص او را هم می پذیرد،
👈پس اگر انسان لغزيد فوراً بايد ترميم بكند. فرمود: ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ﴾، چرا؟⁉️
👈 براي اينكه از يك سو اينها عبادند، از سو ی دیگر هم خدا را وکیل گرفته اند

وَإِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَكَانَ الْإِنسَانُ كَفُورًا ﴿٦٧﴾
👈كلمه (ضرّ) به معناي سختي و گرفتاري است، و مسّ ضرّ در دريا، عبارت از مشرف شدن به غرق است، كه به خاطر طوفاني شدن دريا پيش مي‏آيد.👈 و مراد از (ضلال) در جمله (ضل من تدعون الا اياه) محو شدن از خاطره‏ها است، نه گم كردن راه، و معناي آيه اين است كه وقتي در دريا كارتان به سختي كشيد و بيچاره شديد و نزديك شد غرق شويد، آن وقت ديگر همه خدايان خود را كه همواره از آنها حاجت مي‏خواستيد فراموش مي‏كنيد، جز خداي تعالي را. سپس وقتي شما را از غرق شدن نجات داده گرفتاري و بيچارگي تان را برطرف نمود، و شما را بار ديگر به خشكي رسانيد، دوباره از او و از خواندن او اعراض كرديد،
👈و اين خود دلالت بر اين دارد که ياد خداي تعالي هيچ وقت از دل آدمي بيرون نمي‏رود، و اگر دعا مي‏كند ذات و فطرت او وادارش مي‏كند كه در گرفتاری ها او را بخواند، و گرنه اگر چنين چيزي در ذات و فطرت آدمي وجود نداشت ديگر روگردانی از او معنا نداشت، پس اينكه مي‏فرمايد: انسان خداي را در بيچارگي هايش مي‏خواند، ولي در خوشحالي‏ها از او اعراض مي‏كند، به این معناست كه انسان هميشه به وسيله فطرتش به سوي خدا هدايت مي‏شود.👈 سپس می فرماید: كفران نعمت عادت انسان است، و از اين جهت است كه داراي طبيعت انساني است كه همه سر و كارش با اسباب مادي و طبيعي است، و در اثر عادت و خو كردن با اسباب مادي و طبيعي مسبب الاسباب را فراموش مي‏كند، با اين كه در هر آني در نعمتهاي او غوطه‏ور است. پس روگردانی آدمي از ياد خدا در غير حال بيچارگي امري غريزي فطري نيست، چون اگر فراموشي خدا فطري بود خود دليل بر نفي ربوبيت او مي‏شد، بلكه امري عادي است و عادت زشتي است از انسان كه او را به كفران نعمت وا مي‏دارد. و در آيه، دليلي هم بر توحيد ربوبيت خداي تعالي هست، و حاصلش اين است 👈كه اگر آدمي در حادثه‏اي كارش به جائي برسد كه از هر سببي از اسباب ظاهري جهان منقطع و مايوس شود اصل سبب منقطع نمي‏شود، و اميد نجاتش به كلي نااميد نمي‏گردد، بلكه هنوز اميد نجات داشته و به سببي كه تواناي بر اموري باشد كه هيچ سببي قادر بر آن نيست اميدوار است.

أَفَأَمِنتُمْ أَن يَخْسِفَ بِكُمْ جَانِبَ الْبَرِّ أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِبًا ثُمَّ لَا تَجِدُوا لَكُمْ وَكِيلًا ﴿٦٨﴾ أَمْ أَمِنتُمْ أَن يُعِيدَكُمْ فِيهِ تَارَةً أُخْرَىٰ فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قَاصِفًا مِّنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُم بِمَا كَفَرْتُمْ ثُمَّ لَا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنَا بِهِ تَبِيعًا ﴿٦٩﴾
استفهامي كه در آيه آمده، استفهام توبيخ است، خداي سبحان ايشان را بر اين معنا كه تا در خشكي هستند از دعوتش اعراض مي‏كنند توبيخ و سرزنش مي‏فرمايد، چون بشر در خشكي هم هيچ پناهگاهي كه او را از حوادث كشنده حفظ كند ندارد، همچنان كه هيچ پناهگاهی از غرق و هلاكت در دريا ندارد، زيرا نمي‏داند چه حوادثي در دريا و يا بيابان در انتظار او است، و به همين جهت در هر آني احتمال مي‏دهد كه خداوند زمين زير پاي او را فرو ببرد و يا تند بادي بفرستد، و او را هلاك كند، و كسي را هم كه شدت و بلا را از ايشان دور كرده و سلامتي و امنيت قبلي را برگرداند، ندارند.
خسوف زمینی مثل فرو رفتن قارون و اموالش در زمین ﴿فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ﴾. سپس می فرماید: در برابر كار خداي سبحان وكيلي نداريد كه از شما دفاع بكند، تا به خداي سبحان بگويد چرا اين كار را كردي؟ يا جلوي كار خدا را بگيرد. شما كه در كشورهايي هستيد كه در ساحل دريا زندگي مي‌كنيد و اصل تجارتتان در درياست، یا کسانی که از راه دریا امرار معاش می کنید، حالا اين بار ما شما را نجات داديم، بار ديگر چه كسي شما را نجات مي‌دهد؟ وقتی به سزای کفرتان تندبادی را بفرستيم تا به حيات شما خاتمه بدهد و غرق تان کنیم؟ در چنين فضايي كسي نیست تا دنبال شما بگردد و شما را از دست ما نجات بدهد.
شما نه وكيل صحرايي داريد، نه دريايي، اما قدرت الهي هم در صحرا حاضر است، هم در دريا، هم در آسمان حضور دارد، هم در زمين ﴿هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلهٌ﴾، نه چنين امنیتی دارید، و نه كسي را كه بعد از غرق شدن از شما دفاع نموده و به خدا اعتراض كند كه چرا چنين كردي؟

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا ﴿٧٠﴾👈بعد از این که بسیاری از نعمت های الهی را نسبت به انسان برشمرد و این که اینها مسخّر انسان‌اند و تسخیرکننده ی اینها ذات اقدس الهی است، نه خود انسان، و خداوند موجودات آسمانی و زمینی را برای انسان مسخّر کرد و ضمناً هم اشاره فرمودند که توفیق بهره‌برداری از دریا و صحرا را خداوند به انسان عطا کرد. فرمود: انسان حقیقتی است جدای از همه حقایق موجود در عالم طبیعت، از جماد، نبات، و حیوانات هم کاملاً جداست بلکه چیز دیگری است، (وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ، مؤمنون/12) این اصلِ انسان، سپس نسلش را (ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ) این جریان آفرینش نسل انسان، همانند نسل حیوانات دیگر است، آنها هم با توالد تکثیر نسل می‌کنند، نطفه است و در قرار معیّنی آرام جا می‌گیرد. از آن به بعد تفاوت انسان از حیوانات روشن می‌شود. فرمود: (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ،مومنون/14) انسان یک چیز دیگری است با موجودات دیگر فرق می‌کند. این که فرمود: (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) این ناظر به انبیا و اولیا و امثال ذلک نیست، این ناظر به خود حقیقت انسان است، انسان اصولاً یک موجود کریم است، حالا اگر خودش را به هدر دارد یک راه است، خودش را کامل کرد راه دیگری است.
👈 نظر مرحوم علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) این است: این که فرمود: (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) بعد فرمود: (وَفَضَّلْنَاهُمْ)، تفاوت شان این است که تکریم امر نفسی است که این در ذات خودش یک گوهر گرانبهاست، تفضیل ناظر به آن است که نسبت به موجودات دیگر افضل است.👈 یک برجستگی و وارستگی و جلا و عظمتی در معنای کرامت نهفته شده که انسان موجودی است کریم و منشأ پیدایش کرامت انسان هم تعلیم خدای سبحان است که به اسم اکرم ظهور کرده است. در سورهٴ مبارکهٴ «علق» این‌چنین آمده (اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ٭الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ٭عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ وقتی در آغاز آیه دارد که خدای اکرم تدریس می‌کند یعنی درس کرامت می‌دهد، کرامتی که برای خودش است به انسان می‌دهد، 👈پس انسان در کریم‌شدن می‌شود خلیفهٴ خدا و سند کرامت انسان هم خلافت اوست.
👈 فرمود: انسان یک حقیقت جدایی دارد، اگر کسی این حقیقت را حفظ کرد به آن حدّ نائل می‌شود که (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً) یا نزدیک به آنها و شاگردان آنها می‌شود که «طوبی له وحُسن مآب». اما اگر نشد، این سرمایه را هدر می‌دهد. در بین انسان کسانی‌اند که نسبت به همه مخلوقات برترند برای اینکه آن امانت های الهی را بدون ظلم و جهل حمل می‌کنند، خلافت الهی را بدون نقص حمل می‌کنند، تعلّم اسمای حسنای الهی را بدون جهل فرامی‌گیرند، که ایشان افرادی هستند که افضل بر همه هستند و آن وجود مبارک پیغمبر (ص)، اهل‌بیت ایشان، انبیای الهی‌، مرسلین‌، و اولوالعزم‌اند.
فرمود: ما ايشان را در دريا سوار بر كشتي و در خشكي سوار بر چارپايان و غير از آن كرديم تا به سوي مقاصد خود رهسپار شوند و در پي جستجوي فضل پروردگار خود و رزق او برآيند، و اين خود يكي از مظاهر تكريم بشر است، چون بشر به وسيله عقل از اين موهبت‏ها برخوردار مي‏شود.
و (و رزقناهم من الطيبات) و به آنها از انواع و اقسام ميوه‏ها و محصولاتی كه مورد استفاده و خوش‏آيند بشر بوده و از آن متنعم گشته و لذت مي‏برد، و عنوان رزق بر آن صادق باشد، روزی دادیم، و اين نيز يكي از مظاهر تكريم است كه انسان را به ميهماني مثل مي‏زند كه به ضيافتي دعوت شود آنگاه براي حضور در آن ضيافت برايش مركب بفرستند، و در آن ضيافت انواع غذاها و ميوه‏ها در اختيارش بگذارند، كه هم ميهماني تكريم است، و هم مركب فرستادن و هم غذاهاي لذيذ برايش آوردن همه مصداق تكريم است.

يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَـئِكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا ﴿٧١﴾
👈خداوند هدایت و دعوت می‌کند، انبیا هم دعوت می‌کنند، بعضی می‌پذیرند بعضی نمی‌پذیرند، چون دعوتِ تشریعی است. اما دعوت تکوینی دیگر عصیان­‌پذیر نیست. ذات اقدس الهی وقتی کسی را دعوت کرد او حتماً باید اجابت بکند و اجابت هم می‌کند. این­که فرمود: (یَوْمَ نَدْعُوا) این دعوت تکوینی است نه دعوت تشریعی، لذا عصیان‌پذیر نیست، همگان سر از قبر برمی‌دارند. فرمود: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) می‌گوییم علوی­ها، حَسنی­ها، حسینی­ها بیایند، آنهایی که این راه را رفته‌اند بیایند، اما اگر عده‌ای جزء ائمه کفر بودند (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ، قصص/41) به اسم رهبران شان صدا می‌زنیم آنها که کافر و منافق بودند در آن ردیف صف می‌بندند. حالا که همه را به نام رهبرشان دعوت کردیم، وقتی در ساهرهٴ معاد و صحنهٴ قیامت حضور پیدا کردند کجا باید بروند؟⁉️
👈 فرمود: (فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ) کنار سفرهٴ کتاب شان، آنجا باید پذیرایی بشوند.
دستی را یمین می‌گویند که با او کار با برکت و میمون انجام بدهند. لذا مؤمن هر دو دستش یمین است، که می‌شود «أصحاب المیمنة» و برخیها «أصحاب المشئمه‌»اند، لذا نامهٴ اعمال بعضی­ها به دست راست­شان، و نامهٴ اعمال بعضیها به دست چپ­شان داده می شود. پس وقتی که همه‌ به نام رهبرشان دعوت شدند، این­ها را به طرف مهمانسرای شان می‌برند، مهمانسراها فرق می‌کند، نامهٴ اعمال هر کسی مهمانسرای اوست. و هیچ ستمی هم به این ها نمی‌شود. این که فرمود: (وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً) ظلم به معنی نقص هم آمده یعنی هیچ کمی و کسری در نامهٴ اعمال شان نیست.[
پس نتيجه اين مي‏شود كه بگوئيم: مراد از امام هر طائفه همان اشخاصي هستند كه مردم هر طائفه به آنها اقتداء و در راه حق و يا باطل از آنها پيروي مي‏كرده‏اند، قرآن كريم هر دو مقتداء را امام خوانده، و امام حق را كسي دانسته كه خداوند سبحان او را در هر زماني براي هدايت اهل آن زمان برگزيده است، حال چه اين كه
پيغمبر بوده باشد مانند ابراهيم و محمد (صلوات الله عليهما) و يا غير پيغمبر و امام (ع).

وَمَن كَانَ فِي هَـذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا ﴿٧٢﴾
👈 فرمود: فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ، ق/22) در قیامت که می‌شود ما پرده از جلوی چشم مردم برمی‌داریم، نه پرده از جلوی واقعیّت، واقعیّت بی‌پرده خلق شده، این پرده‌ای که خودت بافتی و جلوی چشمت انداختی ما این را کنار زدیم، این پرده‌ای است که خود انسان به وسیلهٴ گناه تار و پودش را تأمین می‌کند و می‌بافد و جلوی چشمش آویزان می‌کند، بعد وقتی پرده کنار رفت چشم شما هم با حِدّت و تیزی هر چه را که بخواهد می‌بیند. یک عده هم در عین حال کورند که فرمود: (وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أعْمیٰ، طه/124) این در قیامت اعتراض می‌کند (رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی، طه/125) پاسخ می‌دهد: که تو بصیر نبودی، کور بودی، الآن هم کور محشور شدی، برای این که این همه انبیا و اولیا و آیات الهی آمدند (کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی، طه/126) آ‌ن روز ندیدی، امروز هم از نظر ما دیده نمی‌شوی و هم نابینایی.
👈 مراد از كوري آخرت كوري چشم نيست، بلكه نداشتن بصيرت و ديده باطني است، همان طور که مقصود از كوري در دنيا هم همين است اين كوري را، كوري بصيرت معنا كرده و فرموده: (فانها لا تعمي الابصار و لكن تعمي القلوب التي في الصدور، حج/46) و نيز مؤيد اين معنا، قرار گرفتن (اضل سبيلا) بعد از كوري آخرت است كه مي‏رساند مقصود از آن گمراهي و بي‏بصيرتي است. پس معناي آيه اين است كه هر كه در اين نشاه يعني زندگي دنيا امام حق را نشناسد و راه حق نپيمايد چنين كسي در آخرت سعادت و رستگاري را نمي‏بيند و راه به سوي آمرزش نمي‏برد.

وَإِن كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذًا لَّاتَّخَذُوكَ خَلِيلًا ﴿٧٣﴾ وَلَوْلَا أَن ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلًا ﴿٧٤﴾ إِذًا لَّأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا ﴿٧٥﴾ فرمود: آنها فتنه می کنند، حالا یا فتنه‌های سیاسی یا فتنه‌های اجتماعی یا تهدید به قتل و امثال این ها، یا تطمیع به مال و امثال این ها، که حضرت همه این حرف ها را پشت‌سر گذاشت و فرمود: اگر شمس را دست راست من، قمر را دست چپ من قرار بدهید، من دست از حرفم برنمی‌دارم.
فرمود: فتنه‌ای که درباره تو اعمال می‌کنند این است که تو روبرگردانی، و از مرز وحی الهی خارج بشوی،
چطور اعراض بکنی؟ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ) آنچه را که ما گفتیم او را تحریف کنی، غیر آن را به عنوان قرآن به مردم ابلاغ کنی، 👈ما درباره توحید سخن گفتیم و ابطال شرک، اما شما از ابطال شرک صرف‌نظر کنی، ما جاهلیّت را طرد کردیم، شما در این زمینه سخنی نگویی و سایر معاصی آنها، 👈اگر شما گرفتار فتنهٴ این ها می‌شدی، برابر فتنهٴ این ها ـ معاذ الله ـ دربارهٴ قرآن تحریفی روا می‌داشتی، در آن صورت این ها خلیل و دوست تو می‌شدند، دست از مزاحمت برمی‌داشتند، این نقشهٴ آنها بود. پس در این بخش این نفوذی ها اصرار داشتند که آ‌ن حضرت پیامش را دربارهٴ این وثنیّت و صنمیّت و امثال ذلک تغییر بدهد.
ذات اقدس الهی فرمود: تثبیت ما باعث برطرف شدن همه این توطئه‌ها بود ما تو را تثبیت کردیم، لذا نه تنها تحریف زیاد راه ندادی، تحریف کم هم راه ندادی، نه تنها تحریف نکردی، میل به تحریف هم نکردی، نه تنها میل به تحریف نکردی، نزدیک به میل هم نشدی.
👈پیغمبر(ص) هم در فراگیری علوم وحیانی، هم در ضبط و نگهداری، هم در انشا، ابلاغ، املا و دیکته کردن معصوم است، هر سه مرحله را قرآ‌ن با عصمت یاد کرد فرمود: 👈(إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ) مقام ضبط و نگهداری‌اش هم فرمود: 👈(سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی) پس خوب حفظ می‌کنی فراموش نمی‌کنی. مقام انشا و ابلاغ و املا و دیکته هم که مقام لبِ مطهّر آن حضرت است فرمود: 👈(وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی٭إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی. این سه مقام مربوط به مقامهای علمی آن حضرت است. اما در مقام عمل که مبادا خدای ناکرده کم و زیاد کند این آیه مبارکهٴ (لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ) و آیات دیگر شاهد بر عصمت عملی آ‌ن حضرت است.👈 فرمود: همه اینها منتفی است اینها را ما با عصمت تثبیتت کردیم، اگر خدای ناکرده پیامبر با سکّهٴ قبولی اسلام که خدای سبحان معجزه را به او داد، به او پُست کلیدی داد، بر فرض محال اگر پیامبر با داشتن این سِمت کج‌راهه برود.هر چند تمايل مختصري باشد ما عذاب دو چندان زندگي كه مجرمين را با آن شكنجه مي‏دهيم و عذاب دو چندان مرگ را كه در عالم ديگر با آن شكنجه ‏شان مي‏دهيم به تو خواهيم چشانيد. سپس فرمود: در اين صورت عذاب واقع خواهد شد، و هيچ راه گريزي از آن نخواهد بود.َ
وَإِن كَادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الْأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا وَإِذًا لَّا يَلْبَثُونَ خِلَافَكَ إِلَّا قَلِيلًا ﴿٧٦﴾
👈مشركان حجاز و همچنين يهودي ها و منافقان دشمنان مشترك اسلام بودند، گاهي توطئه ي فيزيكي مي‌كردند، گاهي توطئه فرافيزيكي. توطئه فيزيكي‌شان در همين آيه مطرح است كه اصرار و تلاش و كوشش آنها همين براندازي نرم بود، به اصطلاح براندازي مَخملي يعني بدون جنگ و خونريزي وجود مبارك حضرت را از مكه يا از مدينه يا از سرزمين حجاز بيرون كنند،👈 اما آنچه كه مربوط به فرافيزيكي بود مربوط به مكتب بود که اين ها فتنه مي‌كنند كه دين را تحريف كني، به ميل اين ها تفسير كني، آنچه را كه ذات اقدس الهي نازل كرده است آنها را بيان نكني، تفسير به رأي كني، كه ذات اقدس الهي فرمود: وجود مبارك رسول گرامي(ص) از همه ي اين اُفت و آفتها مصون بود، نه تنها اين كار را نكرد، مِيل اين كارها را هم نداشت، اين درباره ي مسائل مكتبي بود.
👈فرمود: «وَإِن كَادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الْأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا» جريان مهاجرت پيغمبر به دستور خداي سبحان بود، نه اين كه حضرت را بيرون كرده باشند، اگر هم وجود مبارك حضرت با فشار بيرون رفته باشد، باز آيه صادق است براي اين كه طولي نكشيد بعد از مهاجرت حضرت، جريان جنگ بدر پيش آمد و بسياري از اين ها از بين رفتند و مدّتها در غم و غصّه بودند كه چگونه جبران كنند.
👈« مِنَ الْأَرْضِ» اين الارض «الف» و «لام»ش «الف» و «لام» عهد است، يعني شهر مكه، نه مطلق زمين «لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا» تا از مكه شما را خارج كنند، اگر چنين كاري انجام بدهند «خِلاَفَكَ» يعني «بَعدكَ» بعد از تو باقی نمی ماندند، زيرا ذات اقدس الهي نسبت به بعضي از گناهان سريع‌العِقاب است، چه اين كه نسبت به بعضي از ثوابها هم سريع‌الحساب است، اگر خدا سريع‌الحساب است,
👈 سريع‌العِقاب است به وسيله ي گناهان خاص يا اطاعت هاي مخصوص اين سرعت انجام مي‌گيرد. گاهي هم ذات اقدس الهي تأخير مي‌اندازد. فرمود اين ها كه تلاش و كوشش‌شان اين است كه رهبر مسلمان ها را جابه‌جا بكنند، پيامبر را از مكه يا مدينه يا از سرزمين ديگر دور بدارند، كه آن مكتب مهجور بماند، خداي سبحان سريع‌الانتقام است و زود انتقام مي‌گيرد.
سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِن رُّسُلِنَا وَلَا تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِيلًا ﴿٧٧﴾
بعد مي‌فرمايد: 👈اين اصلي است براي ما که پیامبران را حمایت کنیم اين مخصوص تويِ پيامبر نيست، اين براي نبوّت عام است نه براي خاتم نبوّت، بعضي از امور است كه براي ختم نبوّت است نظير «وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ، انفال/33» خداي سبحان، مادامي كه تويِ پيامبر در بين مردم هستي اين ها را به عذاب استيصال مبتلا نمي‌كند. فلان كس مستأصل شد يعني ريشه‌اش كَنده شد، اين نوع عذاب با وجود مبارك پيامبر(ص) نيست، براي اين كه او «رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ» است. در حالی که همين عذاب استيصال را درباره ي نوح، عاد و ثمود به عمل آورده و آنها را مستأصل كرد و اصل شان را برداشت.
👈اما حالا درباره ي اين معنا كه اگر نسبت به خودِ تو بدرفتاري كردند اين جزء احكام نبوّت عام است، نبوّت خاص در اينجا سهمي ندارد، لذا اگر با هر پيامبري قومش اين بدرفتاري را بكنند، براندازي نرم داشته باشند، بخواهند بساطش را برچينند، خدا سريع‌العقاب است.
👈مطلب بعدي آن است كه فرمود: اين تحويل ‌پذير نيست كه گاهي باشد، گاهي نباشد چرا؟ ⁉️
👈براي اين كه گناه همان گناه است و منتقم همان منتقم است، پس كيفر همان كيفر است. چرا سنّت خدا نه تخلّف دارد نه اختلاف؟⁉️ براي اينكه فطرت بشر بيش از يكي نيست، اگر «لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» مبدأ قابلي يكي است و اگر ذات اقدس الهي هم عليم، قدير و حكيمِ محض است، تحوّلي در آنجا نيست و اگر ديني كه براي تأمين سعادت اين بشر آمده بيش از يكي نيست «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ، آل عمران/19» خب كيفر و پاداش شان هم يكي است.

چرا دين يكي است؟⁉️
👈 براي اينكه دين براي هدايت و تربيت مردم است، مردم كه عوض نمي‌شوند اگر فطرت و هويّت بشر عوض شدني نيست، خطوط كلي دين محفوظ است، بله خصيصه ي هر عصر و مصر عوض مي‌شود، فرمود: «جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً،مائده/48» پس فروع دين عوض شده، بنابراين، اين مربوط به نبوّت عام است، نه نبوّت خاص و تغييرناپذير هم است و اگر هم كسي دست به اين كار بزند خطر «إِذاً لاَّ يَلْبَثُونَ خِلاَفَكَ إِلَّا قَلِيلاً» دامنگيرشان خواهد شد چون خدا سريع‌الانتقام است
أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَىٰ غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا ﴿٧٨﴾
در اين كريمه فرمود: أَقِمِ الصَّلاَةَ» نماز را اقامه بكن، درباره ي قرآن ما را به قرائت قرآن امر كردند كه فرمود: «فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرآنِ» اما درباره‌ نماز ما را به قرائت نماز امر نكردند ما را به اقامه ي نماز امر كردند،
👈 مطلب بعدي آن است كه از نمازهاي چهارگانه ظهر و عصر و مغرب و عشا، به اقامه ياد كرد فرمود: «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَي غَسَقِ اللَّيْلِ» از دلوك شمس يعني زوال خورشید نماز ظهر شروع مي‌شود، بعد عصر، بعد مغرب، تا تاريكي فراگير شب كه نماز عشاست، پنجمين نماز كه نماز صبح است از او هم به عنوان اقامه ياد كرده است، 👈چون «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» منصوب است و مفعول «أَقِمِ» يعني «أقم قرآن الفجر» پس نماز صبح هم با اين كه مسئله ي قرائت در او مطرح شد چون جنبه ي صلاتي دارد امر به اقامه كرد.
👈در مسئله «قُرْآنَ الْفَجْرِ» نماز صبح و قبل از نماز صبح كه نماز شب هست فضيلتي است كه اين آيه به هر دو نكته اشاره كرده است، 👈درباره ي نماز صبح فرمود: «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِكَانَ مَشْهُوداً» مشهود است يعني فرشته‌هايي كه مأمور شب‌ هستند شاهدند كه اين شخص دارد نماز صبح را مي‌خواند او را ثبت مي‌كنند، فرشته‌هايي كه مأمور روز هستند اول صبح مي‌رسند، يعني صبح صادق، مي‌بينند اين شخص در حال نماز ‌خواندن است. اما راجع به نماز شب آن را در آيه ي بعد ذكر فرمود
👈. پس نماز يك سلسله آثاري دارد كه سلب‌ رذايل است، يك سلسله آثاري هم دارد كه جلب فضايل است، و آيات محلّ بحث هم مي‌تواند راجع به رفع خطر باشد، هم مي‌تواند راجع به جزم منفعت.
👈خطر توطئه ي فرهنگي را نماز و عبادت برطرف مي‌كند، خطر توطئه ي نظامي، سياسي، اجتماعي را نماز و دعا برطرف مي‌كند، در سه، چهار آيه قبل همين خطرات آمده، اين‌چنين نيست كه آن خطرها را ذكر نكند بعد بدون تناسب بفرمايد: «أَقِمِ الصَّلاَةَ» رابطه‌اي بايد باشد بين امر به نماز با نجات از آن توطئه‌ها اين چندتا توطئه را ذكر مي‌كند بعد فرمود راه برون رفتن «أَقِمِ الصَّلاَةَ». است
وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا ﴿٧٩﴾
آن‌گاه فرمود:👈 «وَمِنَ الَّيْلِ» كه اين «مِن» براي تبعيض است، يعني بعضي از شب را به پا خيز و بيدار شو تا نافله ي شب را اقامه كني «فَتَهَجَّدْ بِهِ» هُجود، همان بیداری بعد از خواب است.
👈 با اينكه از نظر زمان نماز شب مقدّم بر نماز صبح است، ولي بعد از نماز صبح ذكر فرمود به دو دلیل، يكي اينكه نماز صبح واجب است، در رديف نمازهاي واجب ذكر شد و مقدّم ذكر شد و نماز شب مستحب است، دیگر اينكه نماز صبح عمومي است نظير نمازهاي ديگر. و نماز شب وجوبش مخصوص وجود مبارك پيغمبر(ص) است (فتهجد)، امر به معني وجوب است، يعني غير از آن نمازهاي پنج‌گانه كه بر همه واجب است، اين نماز شب هم بر شما واجب است، منتها «نَافِلَةً لَّكَ» (برای تو) بر مردم واجب نيست، براي توده ي مردم همان استحباب خاصّ خودش را دارد، 👈آن نكته‌اي كه درباره ي نماز شب است اين است كه فرمود: «عَسَي أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَّحمُوداً» اين كار را اگر كردي، يعني نماز شب را به پا كردي به مقام محمود مي‌رسي، به جايي مي‌رسي كه هر كه تو را شناخت تو را حمد مي‌كند و هر كه تو را نشناخت مقامت را حمد مي‌كند،حمد مطلق براي چه كسي است؟ ⁉براي كسي است كه مجراي فيض مطلق باشد، اگر كسي «رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ» بود محمودِ مطلق است، و محمود مطلق مظهر آن حميدِ مطلق است، فرمود: «فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ» اگر كسي عبدِ الله بود و مظهر اسم اعظم بود، او هم محمود مطلق است، چه ديگري بداند چه ديگري نداند.و آن مقام شفاعت كبراي رسول خدا (ص‏) است كه روز قيامت در آن مقام قرار مي‏گيرد، و روايات وارده در تفسير اين آيه ازطرق شيعه و سني همه بر این معنا متفقند

وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا ﴿٨٠﴾
دخول و خروج به صدق اين است كه صدق و واقعيت را در تمامي دخول و خروج‏هايش ببيند، و صدق سراپاي وجودش را بگيرد، چيزي بگويد كه عمل هم بكند، و عملي بكند كه همان را بگويد، چنان نباشد كه بگويد آنچه را كه عمل نمي‏كند و عملي انجام ندهد مگر آن را كه ايمان دارد و بدان معتقد است، و اين مقام، مقام صديقين است، یعنی خدايا امور مرا آن چنان سرپرستي كن كه صديقين را سرپرستي مي‏كني.
فرمود: واجعل لی من لدنك سلطانا نصيرا يعني سلطنتي ياري شده، به اين معني كه مرا در تمامي مهماتم و در هر كاري كه مشغول مي‏شوم ياري كن، اگر مردم را به دين تو دعوت مي‏كنم مغلوب نشوم، و حجت‏هاي باطله ايشان مرا مغلوب نسازد، و به فتنه‏اي و مكري از ناحيه دشمنانت دچار نگردم، و به وسوسه‏اي از شيطان گمراه نشوم.
دستور ديگري كه خدای سبحان به رسول اكرم(ص) عطا كرد اين بود، فرمود: «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً». اگر ذات اقدس الهي ازلاً و ابداً عليم است، «إِنَّهُ كَانَ عَلِيماً قَدِيراً» از اصل كِينونت و هستي خبر مي‌دهد، لذا اين «جَاءَ الْحَقُّ» يعني «ظهرالحق»، هميشه حق ظاهر است، نه اين كه يك وقت آمد، يك وقت نيامد، يا بعدها مي‌آيد، چرا؟👈 به دليل اين كه اين «جَاءَ» به معناي آمد نيست، زيرا «زَهَقَ» به معناي رفت نيست، وقتي «جَاءَ» در قبال «زَهَقَ» قرار گرفت، “جاء” يعني «حيَّ» حيات دارد، «زَهَقَ» يعني «مات» و «زال» اگر «زَهَقَ» به معناي زوال است «جَاءَ» هم به معناي حيات و هستي است، مي‌فرمايد: «إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً» اصلاً باطل نابود شدنی است، اين اختصاصي به گذشته و حال و آينده ندارد. فرق نمي‌كند فكر باطل، خيال باطل، روش و مَنش باطل، سياست باطل، هر چه باطل است، چرا؟ چون ذات اقدس الهي كه معمار و مهندس اين مثلث است، يعني عالَم، انسان، ربط عالم و انسان،
و در جهان هم كه غير از اضلاع سه‌گانه ي مثلث چيز ديگري نيست.فرمود: من اين عالم را با حق ساختم، باطل اينجا جا ندارد، «مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ».👈 در اين آيه رسول خدا (ص‏) را امر مي‏كند به اين كه ظهور حق را به همه اعلام كند، تا مشركين را دلسرد نموده و اعلام كند كه براي هميشه از او مايوس باشند، و يقين كنند كه ديگر به هيچ وجه زورشان به آن جناب نمي‏رسد. باز آيه شريفه دلالت بر اين دارد كه هيچ وقت باطل دوام نمي‏يابد.
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا ﴿٨٢﴾
فرمود: آ‌نچه كه ما آورديم شفاست، اولاً ما مي‌گوييم مرض چيست؟ بعد مي ‌گوييم راه درمان و دارو چيست؟ بعد هم شفايش را به شما نشان مي‌دهيم. بیماری گاهی مربوط به مسائل اعتقادي است، گاهي مسائل اخلاقي، گاهي مسائل اجتماعي، گاهي مسائل سياسي، گاهي هم مسائل بدني،
آنچه كه مربوط به مسائل اعتقادي است درباره ي نفاق فرمود: «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ، بقره/10» اين ها مريض‌اند. به زنان فرمود: «لاَتَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ، احزاب/32» در جامعه اگر خواستيد با نامحرم حرف بزنيد صدايتان را نازك نكنيد، كلمات رقيقانه نگوييد كه محتواي رقّت داشته باشد، آهنگ رقيقانه ارائه نكنيد كه جاذبه ي صوتي داشته باشد چرا؟ «فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ» ، اين مرض را قرآن بايد معالجه كند.
👈فرمود: «فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَي اللّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَي مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ، مائده/52»
آنها كه مرض سياسي دارند اگر كسي معتقد به حق باشد، بايد بداند حق هميشه پيروز است ولو در اين راه شربت شهادت بنوشد، فرمود: اين ها مرض سياسي دارند، معالجه شان كن. اين ها منافق نيستند كه باطن شان كافر، ظاهرشان مسلمان باشد، اما بيمارند مرض سياسي دارند، خيال مي‌كنند حق شكست مي‌خورد، خيال مي‌كنند باطل از بین رفتنی نيست. فرمود: اين ها مرض است، اولاً اينها را بگو يك عده آگاه بشوند که این مي‌شود بهداشت، اگر خداي ناكرده آلوده شدند آن راه هاي خاص را به آ‌نها نشان بده که می شود درمان، و اگر آلوده شدند باز راه براي توبه باز است و مي‌شود شفا، اما براي كسي كه گوش به حرف پيغمبر بدهد فرمود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ» گرچه براي همه مردم است چون «رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ» است، اما مؤمنين مدد مي‌گيرند، 👈«وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ» فرمود: ظالم يا ظلم اعتقادي دارد كه «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ، لقمان/13» يا اهل ربا و رشوه و كارهای ديگر است كه ظلم به مردم است، يا حقّ‌الناس است يا حقّ‌الله، بالأخره ظالم است. اگر حقّ‌الله بود ظلم به توحيد است، اگر حقّ‌الناس بود ظلم در برابر عدل است، و چون عدل و توحيد داروست، اين در قبال دارو مقاومت مي‌كند، پس مرضش افزوده مي‌شود.
👈 فرمود: «وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَاراً» كلمه: خسار به معناي ضرر دادن از اصل سرمايه است، كفار مانند همه افراد، يك سرمايه اصلي داشتند و آن دين فطريشان بود.كه هر دل ساده و سالمي به آن ملهم است، ولي ايشان به خاطر كفري كه به خدا و آيات او ورزيدند از اين سرمايه اصلي كاستند و چون به قرآن كفر ورزيده و بدون منطق و دليل بلكه به ستم از آن اعراض نمودند، همين قرآن خسران ايشان را دو چندان نموده و نقصي روي نقص قبلي شان اضافه مي‏كند،
فرمود: (و لا يزيد الظالمين الا خسارا) در ظالمان اثري جز خسران ندارد، يعني در آن كس كه از فطرت اصليش چيزي نمانده هيچ اثر ندارد و در آن كساني كه هنوز از موهبت فطرت شان مختصري مانده اين اثر را دارد كه كمترش مي‏كند.
وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَى الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَى بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ كَانَ يَئُوسًا ﴿٨٣﴾
👈نعمت اگر مطلق در قرآن كريم ذكر بشود، همراه با قرينه نباشد همان نعمت ولايت است اما نعمتهایي مثل ارض و سماء و شمس و قمر نعمت هاي خاصّه است كه خداي سبحان با قرينه ذكر مي‌كند.
فرمود: «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَي الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَي» معلوم است كه اين نعمت، نعمت مادی است نه معنوي، چون نعمت معنوي انسان را شاكر مي‌كند. این چنین انسانی به جاي اين كه به عبادت رو کند، رو برمي‌گرداند. «وَنَأَي» وقتي انسان حرفي زد که ديگري قبول نكرد، صورتش را برمي‌گرداند، بعد پهلو مي‌كند، بعد پشت مي‌كند، بعد مي‌رود كه مي‌رود. كجا مي‌رود؟⁉️👈 نه اين كه در متن جامعه نباشد، از حق فاصله مي‌گيرد، به جاي نزدیک شدن به خدا، عبادت و دعا و انجام وظايف و ترك رذايل، به خود كامگي سرگرم مي‌شود. به جاي اين كه بگويد «هذَا مِن فَضْلِ رَبِّي» رو برمي‌گرداند، شاكر نيست، نعمت را بي‌جا صرف مي‌كند.
👈اما همين شخص اگر نعمت الهي از او گرفته بشود، به جاي اين كه تضرّع و ناله و دعا كند، نااميد مي‌شود، بد و بيراه مي‌گويد، براي اينكه اين اصلاً راه گُم كرده است.
فرمود: «أَنْعَمْنَا» ما به او نعمت دادیم، ما او را به شرّ مبتلا نكرديم، بلکه در اثر بدرفتاري کردن، شرّ با او تماس گرفت، یعنی خودش به طرف شرّ رفت، به جاي اينكه در اين حال به رحمت الهي اميدوار باشد و اهل نيايش و دعا باشد، اهل يأس و نااميدي است. 👈هم «كان» را كه نشانه ي استمرار است ذكر فرمود، هم «يئوس» كه صيغه ي مبالغه است را بيان كرد، تا برساند که چنین شخصی روش و منش و طرز تفکرش همیشه همین طور است. فرمود: «كَانَ يَئُوساً»
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلًا ﴿٨٤﴾
هر شكلي، هر ساختاري، هر روشی را كه خودش انتخاب كرده به همان روش عمل مي‌كند. پس هر كسي شاكله ي خود را خود مي‌سازد و برابر آن شاكله و روش و طريقه ي خود هم عمل مي‌كند، در هر دو كار هم مسئول است هم در ساختار شاكله مسئول است و هم در عمل برابر شاكله.
ما كسي را بر شاكله ي بد نيافريديم و شاكله ي بد هم لازمه ي ذاتي كسي نيست، نه ما بر اساس قضاي حَتم به كسي شاكله ي بد داديم و نه اجازه مي‌دهيم كسي آن را دست‌كاري كند و آنچه را كه ما داديم عوض كند، منتها اين روبناها گاهي عوض مي‌شود. بنابراين، اين شاكله و ساختار روبناست، اين نه عين ذات است نه جزء ذات است و نه با قضا و قَدر حتميِ ذات اقدس الهي جعل شده است، اين دست‌ساز خود انسان است، وقتي ملكه شد ديگر دست‌بردار نيست، لذا فرمود: «كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَي شَاكِلَتِهِ» اين شاكله همان است كه مي‌تواند مصداق «فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ، نساء/119»باشد وگرنه آ‌ن فطرت اصلي به صورت «لاي» نفي جنس تبديل‌ناپذيري او اعلام شده است «لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، رم/30» است.
شاكله قابل تغيير، قابل ایجاد، قابل توبه، قابل تبديل، قابل تكميل و قابل تضعيف است. بعضي بدند، بعضي بدتر، بعضي خوب‌اند، بعضي خوب‌تر،
👈فرمود: «فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَي سَبِيلاً» خدا مي‌داند كه چه كسي هدايت شده‌تر است، در صورتي كه هر دو در مسير حق باشند يكي بالاتر، يكي مياني است. اين فِرَق، آنهایی كه گمراه اند خدا مي‌داند، آنها كه گمراهترند خدا مي‌داند، آنها كه هدایت شده اند خدا مي‌داند، آنها كه هدایت شده تر هستند خدا مي‌داند، يعني هر روشي را كه انتخاب بكنند ذات اقدس الهي مي‌داند، برابر همان ها هم اين ها را كيفر مي‌دهد.
👈 «فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ» اين «فاء» تفريع (نتیجه) یعنی شما هر كاري بكنيد تحت علم الهي است تا چه راهي را انتخاب كرده باشی.
وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا ﴿٨٥﴾
اما عمده اينكه روح چيست؟⁉️
👈 در قرآن كريم، هم نفس انساني و هم آنچه كه حقيقت انسان را تشكيل مي‌دهد و قِوام انسان به اوست به روح تعبير شده است، كه «نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي، ص/72» من روحي كه منصوب به خودم هست به انسان افاضه كردم.
👈 هم روحِ به معناي فرشته است كه «تَنَزَّلُ الْمَلاَئِكَةُ وَالرُّوحُ»
👈 و هم روح به معناي وحي الهي كه «يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَي مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ، غافر/15» است،
كه اين خداي سبحان روح را بر انبياي الهي القا مي‌كند، يعني وحي الهي را،
👈پس روح گاهي به معناي وحي الهي وگاهي به معناي فرشته مقرّب وگاهي هم نفس انساني است.
آيا مقصود از اين روح، روح انساني است يا آن مَلك مقرّب است يا وحي قرآني؟ آيا مي‌شود از نحوه ي جواب فهميد كه منظور از اين روح چيست يا نه؟ اجمالاً مي‌شود فهميد كه «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» اين در عالَم امر است، اين عالم امر اگر در مقابل عالم خلق باشد همان‌طور كه علامه طباطبایی استشهاد كردند، يعني اين جزء مجرّدات است
👈اگر منظور از اين روح وحي باشد، مي‌شود گفت علم شما نسبت به وحي بسيار اندك است،
اما اگر منظور از اين روح خود روح انسان باشد، پس خودمان هستیم و اين روح مجرّد است، خودش شاهد و مشهود است، چرا ما نتوانيم خود را بشناسيم؟⁉️
👈 اين براي آن است كه ما اصلاً به سراغ خودمان نرفتيم، به سراغ معرفت نفس نرفتيم. فرمود: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ،حشر/19» اين ها خدا را فراموش كردند خدا هم اين ها را فراموش كرده، اين ها به ياد همه چيز هستند مگر به ياد خودشان، به ياد تهيه فرش و منزل و زندگي و اتومبيل و … هستند، اما اين كه من چه كسي هستم، از كجا آمدم، كجا مي‌روم، من يك موجود ابدي هستم، موجود ابدي غذاي ابدي مي‌خواهد به فكر اين ها نيستند. اگر كسي به فكر خودش باشد مي‌تواند خودش را بشناسد، اما آنهايي كه به فكر خودشان هستند كم‌اند. «وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً»، اندكي از شما از علم برخورداريد.
👈👈مي‌توان گفت كه منظور از اين «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ» همان روح انساني است. و همه ي علومي كه در حوزه‌ها و دانشگاه ها مطرح است يا علوم انساني است كه عنصر محوري‌اش معرفت انسان است، يا اگر علوم تجربي و رياضي است كاربردش انسان است، براي اين كه انسان اين ها را به كار مي‌گيرد و تا انسان شناخته نشود مبدأ و منتهاي او شناخته نشود، هدف او شناخته نشود آن علوم تجربي و رياضي هم كارآمد نخواهد بود.👈 فطرت انسان در درون روح انسان نهادينه شده است. حقيقت انسان، روح انسان است اين روح مفطور است به فطرت الهي اين روح را اين‌چنين ساختند.
وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنَا وَكِيلًا ﴿٨٦﴾ إِلَّا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ إِنَّ فَضْلَهُ كَانَ عَلَيْكَ كَبِيرًا ﴿٨٧﴾
قبلاً فرمود: 👈پيامبر مواظب باش اين ها گذشته از دسيسه‌هاي نظامي و اقتصادي، و محاصره ي اقتصادي که در شعب ابي‌طالب گرفتارتان كردند، آنها يك دسيسه ي فرهنگي هم دارند، پشت سر هم تو را در فشار قرار مي‌دهند يا تهديد يا تطميع كه از تو فتوايي بگيرند، بالأخره تو بگويي ـ معاذ الله ـ خدا چنين گفته، قرآن چنين است، وحي اين‌چنين آمده، بالاخره چيزي از تو بگيرند ـ معاذ الله ـ اگر اين كار را كردي، آن وقت «لَأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ». الآن هم اينجا فرمود: اگر ما بخواهيم اين روحِ قرآني، وحي قرآ‌ني، علوم قرآ‌ني را از تو مي‌گيريم، بعد از تو هم كاري ساخته نيست تو چه كار مي‌تواني بكني؟ ما داديم ما هم از تو مي‌گيريم «ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنَا وَكِيلاً»، همان‌طوري كه كسي نمي‌تواند مثل قرآن بياورد، اگر خداي ناكرده ما اين علوم قرآن را از تو بگيريم هيچ كسي نمي‌تواند از تو دفاع كند، يعني در برابر ما بايستد، یا بگويد حالا آن نشد ما جبران مي‌كنيم اين شدني نيست.
اين نعمت، رحمت الهي است و نصيب هر كس نمي‌شود، كه نصيب تو شد، ولي خيلي مواظب باش تمام تلاش و كوشش‌شان اين است كه از تويِ پيغمبر يك فتوا بگيرند. هيچ كس هم وكيل مدافع نيست كه اين نعمت از بين رفته را دوباره برگرداند، «إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّكَ» مگر همان رحمت ابتدايي كه به شما عنايت كرده است، همان به داد شما برسد، دوباره به شما برگرداند وگرنه هيچ قدرتي توان آن را ندارد كه نعمت از دست رفته را بگيرد.
پس آمدن نعمت يك شكر دارد، دوام نعمت شكر ديگر دارد، اگر كسي متنعّم است اين دائماً بايد شاكر باشد، براي اينكه حفظ نعمت هم نعمتِ جديد است و شكر جديد مي‌طلبد، براي هر نعمت شكر است.
فرمود: « إِنَّ فَضْلَهُ كَانَ عَلَيْكَ كَبِيراً» فضل خدا نسبت به تو زياد است تو اگر داراي خُلق عظيم، و علم عظيمي براي اين است كه خدايي كه دائم الفضل و «دائم الفيض علي البريّه» است نسبت به شما فضل كبيري را اِعمال كرده است.

وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِي هَـذَا الْقُرْآنِ مِن كُلِّ مَثَلٍ فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلَّا كُفُورًا ﴿٨٩﴾
بعد از اين كه تحدّي را اعلان فرمود، اين‌چنين بيان داشت كه : ما هر مطلبي را كه براي هدايت مردم لازم بود و هر روشي هم كه معتبر بود ارائه كرديم، گاهي از راه مَثَل، گاهي از راه برهان، گاهي از راه قصّه.
فرمود: ما آنچه كه لازم بود براي هدايت مردم در اين كتاب گفتيم، ما حكما، فقها، ادبا، پژوهشگران و توده ي مردم را هم دعوت كرديم، درست است كه آيات عميق در قرآن كريم است، اما همان آيات عميق را ترقيق كرديم در ضمن مَثل، قصص، داستان ها، تشبيهات و تنزيل ها، اين‌قدر پايين آورديم و آورديم، كه همگان مي‌فهمند. هيچ مطلبي در قرآن كريم نيست كه توده ي مردم نفهمند.
ولي بسياري از مردم اِبا كردند، براي اين كه اينها گرفتار حسّ‌اند، ما اين ها را به ماوراي حس دعوت مي‌كنيم، ما يك حرف جديدي آورديم، اين حرف نه در مشرق بود نه در مغرب كه انسان مرگ را مي‌ميراند نه اين كه مرگ انسان را بميراند، ماييم كه فائق بر مرگيم، اين مطلب براي هميشه تازه است، همه خيال مي‌كنند انسان كه مي‌ميرد تمام مي‌شود، اين دين است كه فرمود: «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ، عنکبوت/57» نه اينكه مرگ اين را مي‌چشد، بلكه انسان اين مرگ را مي‌چشد و هضم مي‌كند و ابدي مي‌شود، اين حرف نو براي هميشه نو است و اين مرگ وقتي هضم شدني است عامل پويايي است
وَقَالُوا لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ يَنبُوعًا ﴿٩٠﴾ أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِيرًا ﴿٩١﴾
در همين راستا مشركان حجاز معجزه‌هاي پيشنهادي داشتند، اعجاز گاهي به همراه خود پيامبر مي‌آيد، مثل اينكه پيغمبر اسلام(ص) با قرآن آمده، موساي كليم(ع) با عصا و يد بيضا آمده. گاهي معجزات پيشنهادي است كه اين هم حق است كه اگر تو نبيّ هستي براي اثبات نبوّتت براي ما معجزه‌اي بياور و اين ها هم درصدد تحقيق‌اند، و حق هم با اين هاست، اين‌گونه از معجزات عملي مي‌شود.
👈اما برخي از معجزات پيشنهادي بر اساس هوس‌ مداري است، مثل اين كه مردم مكه به پيغمبر(ص) عرض كردند كه بالأخره اينجا سرزمين كشاورزي نيست، سنگلاخ است و زمين خشك است و ما چشمه و آبي نداريم و اين كوه ها هم اطراف اين كعبه را گرفته شما كاري بكنيد كه چشمه‌هاي جوشاني پيدا بشود كه ما بتوانيم كشاورزي بكنيم، این مشركان جاهلي که گرفتار اسراف و اتراف بودند نگفتند تو چشمه‌اي بجوشان، گفتند براي ما اين كار را بكن، اگر براي ما اين كار را نكردي پس بايد تو جزء سرمايه ‌دارها باشي مثلاً باغ انگوری، باغ خرمایی با چشمه‌ها، و نهرهایی در لابلای این باغ ها داشته باشي كه اين منصب نبوّت به تو بيايد، تو كه دستت خالي است، تو كه متمكّن و سرمايه‌دار نيستي، چگونه مي‌تواني چنين سِمتي را ادّعا كني. تا این کار را نکنی ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم . «فَجَر» متعدّي است، چشمه ي جوشاني كه آب او هرگز خشك نمي‌شود چنين چشمه‌اي را بايد براي ما از زمين بجوشاني، نه تنها باغ خرما يا انگور داشته باشي بلكه بتواني لابه‌لاي اين درختهاي انگور يا خرما نهرهاي فراواني را جاري كني
أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّـهِ وَالْمَلَائِكَةِ قَبِيلًا ﴿٩٢﴾
حالا يا در دفعات گوناگون اين پيشنهادها را مي‌دادند، يا اشخاص گوناگون اين پيشنهادهاي گوناگون را مي‌دادند، يا نه جمعاً نشستند و اين پيشنهادها را يكجا طرح كردند هر سه فرضش ممكن است.
گفتند: اگر اين ها نشد شما قبلا ما را تهديد كرديد به اين كه گوشه‌اي از آسمان بر سر ما ويران مي‌شود، این کار را بکن، اگر اين كارها را نكردي فرشته‌ها يا خدا را در رودرروي ما قرار بده كه ما اين ها را ببينيم، آنها هم گواهي بدهند به رسالت تو تا ما رسالتت را بپذيريم.
اين ها پيشنهادهاي اقتراحي هوس‌مدارانه ي مشركان حجاز بود. ذات اقدس الهي اين ها را يكي پس از ديگري نقل كرد سپس فرمود شما بايد رسول را بشناسيد رسول يك عبدِ سالكِ صالح است كه به اذن ذات اقدس الهي هر چه را كه بخواهد خدا به او عطا مي‌كند، نه اين كه خودش قادر بالذّات باشد تا هر پيشنهادي كه شما داديد بدون اذن خدا بتواند انجام بدهد، گذشته از اين كه بسياري از معجزات را انجام دادند شما ایمان نیاوردید. ديدِ اين ها درباره ي معرفت خدا و رسالت اين بود كه هر پيشنهاد هوس ‌مدارانه‌اي را به عرض پيامبر رساندند که اين بايد انجام بدهد.
أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا ﴿٩٣﴾
آیه را دوباره برگرداند به همان نظام اشرافي و تكاثرگري كه گفتند: اين بايد سرمايه‌دار باشد تا بتواند پيامبر باشد، خانه‌اي از طلا داشته باشد، يعني خانه‌اي كه گنج‌خانه باشد، يا از طلا ساخته باشد.
يا بروي ” فی السماء” نه «إلي السماء» در متن آسمان ها سفر كني، اما اين‌چنين نيست كه خودت بگويي من رفتم آنجا و ما باور كنيم، بايد بروي از آنجا كتابي براي ما بياوري، نه اين كه براي تو كتابي نازل بشود تو آن را بر ما تلاوت كني، نه خير، براي ما كتابي نازل كني كه ما آن را بخوانيم و در آن كتاب نوشته شده باشد كه تو پيامبري.
👈 آن‌گاه ذات اقدس الهي بعد از نقل اين شبهات پاسخ جامعي عنايت فرمودند: «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي» پروردگار منزّه از آن است كه شما او را ببينيد، رودرروي شما بشود، گرچه هر جا باشيد خدا با شماست «هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ» ولي برابر سوره ي مباركه ي «انعام» «لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ»، شما چطور مي‌خواهيد خدا را در مقابلتان ببينيد، او منزّه از ديدن است، او مبرّاي از شبيه جسم بودن است.
اما درباره ي آن شبهاتي كه مربوط به وحي و نبوّت بود، فرمود: اين جمله را بگو «هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً» من بشري هستم كه رسالت دارم، چون بشرم مانند شما عاجزم، چون رسالت دارم منتظر دستورم، اگر دستور الهي بيايد بخواهد شقّ‌القمر، یا شقّ‌الأرض، یا شقّ‌البحر كند، از نظر رسالت اگر عنايت الهي بشود همه ي اين كارها شدني است، پس این نقص توحيدي شما با تسبيح بايد برطرف بشود،
اما پيشنهاد هوس‌مدارانه ي شما كه هر روز چيزي را از ما بخواهيد اين مي‌شود لَعب نه معجزه.
وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن يُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَى إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّـهُ بَشَرًا رَّسُولًا ﴿٩٤﴾
👈فرمود: مشكل جدّي اين ها اين است كه می گویند: اصلاً رسالت با بشريّت جمع نمي‌شود، مگر ممكن است انسان با خدا سخن بگويد، سخنِ خدا را بشنود، حتماً كسي كه سخن خدا را مي‌شنود فرشته است.

قُل لَّوْ كَانَ فِي الْأَرْضِ مَلَائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِم مِّنَ السَّمَاءِ مَلَكًا رَّسُولًا ﴿٩٥﴾
فرمود: اگر شما فرشته بوديد يا در زمين فرشته‌ها به سر مي‌بردند ما براي آنها رسولي از جنس فرشته مي‌فرستاديم، چه اين كه رسولِ فرشته‌ها هم رسول است، منتها آنها رسالت تشريعي و امثال ذلك ندارند.
اين كه گفته شد: «مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ» همين است بعضي از فرشته‌ها در آن ملأ اعلي مطاع‌اند، عده‌اي هم مطيع، عده‌اي امام‌اند، عده‌اي هم مأموم، آنها هم بالأخره راهنما مي‌خواهند، دستور مي‌خواهند .آنها درست است نسبت به مادون مدبّرات امرند، ولي نسبت به مافوق مطيع‌اند، مافوقي دارند كه مطاع است، خودشان مطيع‌اند.
👈 پس انسان بدون مربّي نمي‌شود، ذات اقدس الهي مربّي است، يا بدون واسطه يا با واسطه، پس رسالت يك امر ضروري است، و اما اين كه چرا رسول شما انسان است؟⁉️
👈 براي اين كه شما انسان هستید، بايد با او گفتگو كنيد، او باید حجّت و اُسوه ي شما باشد، كسي بيايد كه او را نبينيد، نتوانيد به او اقتدا كنيد تا اسوه ي شما باشد، اين رسول شما نيست.
👈فرمود: ملائکة دو دسته اند، آسمانی و زمینی، ملائكةالارض مي‌آيند و مي‌روند و بركات الهي را مي‌آورند نظير ليله ي قدر، اين ها در زمین پيدا مي‌شوند، اما «يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ» نيستند كه ساكن زمین باشند، براي آنها كه گذرا وارد حوزه ي زمين مي‌شوند و برمي‌گردند رسولي لازم نيست.
ولي واقعاً اگر در زمين ملائكه‌اي بودند و زندگي مي‌كردند و آرامش داشتند ما براي آنها پيامبر مي‌فرستاديم، بالأخره موجود امكاني پيامبر مي‌خواهد مَلك پيامبر مي‌ خواهد چه رسد به شما.
قُلْ كَفَى بِاللَّـهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرًا بَصِيرًا ﴿٩٦﴾
حالا كه آنها نمي‌پذيرند بگو: 👈خدا گواه است كه من پيامبرم، اين شهيد يعني گواه، خدا شهادت داد كه من پيامبر او هستم، به چه دليل شهادت داد؟⁉️
👈 براي اين كه امضا، خط، كلام، كتاب، و نامه ي او به دست من است، اگر همه ي اين ها را که به دست
من داد، مي‌گوييد نامه، كتاب، و كلام او نيست مثل آن را بياوريد. «قُلْ كَفَي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ» من در محكمه ي حق مدّعي‌ام، داوري مي‌طلبم و داورِ و شاهد من هم خداست.
گاهي مي‌بينيد در دعواها و زد و خوردها مي‌گويند خدا شاهد است، يعني خدا عالِم است و در قيامت معلوم مي‌شود حق با کیست، اين به منزله ي پيشنهاد كفايت مذاكرات است، يعني ما دليلي ديگر نداريم، حالا كه شما قبول نمي‌كنيد ما هم كه شاهد نداريم، خدا كه مي‌داند، اين ختم دعواست.
👈 اما پيغمبر(ص) فرمود: خدا شاهد است، این ادامه ي دعواست، فرمود: خدا مي‌داند كه كتابش را به دست چه كسي بدهد، و چون بصير است، مي‌داند كه هر كاري كنند اين پیامبرش منحرف نمي‌شود.
👈 بله خدای سبحان به بعضي ها عنوان آزمون يك سلسله كرامت هايي، علم غِيب هايي، لطف ويژه‌اي عطا كرده، يكي بلعم باعور درآمد، يكي سامري، سامري هم كه آدم كوچكي نبود. فرمود: ما پُست هاي كليدي را به هر كس نمي‌دهيم، اما اين علوم را، اين كرامت هاي مقطعي را به عنوان آزمون مي‌دهيم تا معلوم بشود كه چرا «اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ، انعام/124»، براي اين كه اگر ـ معاذ الله ـ كسي که پست کلیدی دارد بلغزد كلّ دين زير سؤال مي‌رود، اما اگر كسي كرامت داشته باشد، پُست كليدي نداشته باشد مي‌گويند هوس او را وادار كرده، او را كه خدا نفرستاده است.



وَمَن يَهْدِ اللَّـهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِهِ وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى وُجُوهِهِمْ عُمْيًا وَبُكْمًا وَصُمًّا مَّأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِيرًا ﴿٩٧﴾
آن كه خداي سبحان او را هدايت كرده، اين هدايت، هدايت پاداشي است وگرنه هدايت تشريعي كه خداي سبحان همگان را هدايت كرده است.
فرمود: ما اين قرآن را نازل كرديم «هُديً لِلنَّاسِ» يك عده قبول كردند، يك عده قبول نکردند، اين مربوط به هدايت عام است، حالا اگر كسي پذيرفت، و ايمان آورد و عمل صالح انجام داد، فرمود: «وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ، تغابن/11» اين مربوط به هدايت پاداشي است، پاداش نه تنها در آخرت است به نام بهشت، بلکه در دنيا هم به صورت شرح صدر و نورانيّت دل است، بعضي را مي‌بينيد که گرايش شان به طرف فضيلت است، اصلاً دل شان براي نماز اول وقت مي‌تپد، منتظر اين هستند كه چه موقع وقت نماز مي‌شود با خدا گفتگو كنند، بعضي ها هم نه، بي‌تفاوت‌اند. اين گرايش نعمتي است، اين علاقه موهبتي است، اين علاقه را هم خدا به هر كسي عطا نمي‌كند، به كساني عطا مي‌كند كه به اصول و فروع معتقد باشند، مدّتي عمل كنند، حالا پاداش شان را خدا به آنها می دهد «جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ،انعام/122». هر كس مؤمن است، يعني هر كس به حُسن اختيار خودش به هدايت تشريعي ايمان آورد، آن‌گاه هدايت تكوينيِ الهي نصيبش مي‌شود، او را از معصيت بيزار مي‌كند، او را نسبت به طاعات شيفته قرار مي‌دهد.
1⃣«وَمَن يُضْلِلْ» كسي را كه خدا گمراه كند،
2⃣ «فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِهِ» «وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَي وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَبُكْماً وَصُمّاً»،
3⃣«مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ» 4⃣«كُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِيراً»، «ذلِكَ جَزَاؤُهُم بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا»
👈 اين چهار كيفر را به چه كسي مي‌دهد؟⁉️
به كسي كه عالماً عامداً كفر ورزيدند. اما اضلال كه خداوند ابتدائاً ـ معاذ الله ـ كسي را گمراه كرده باشد، امکان ندارد، چون خدای سبحان هدایت ابتدایی برای همه مردم دارد، اگر كسي هدايت الهي را نپذيرفت، ابتدا خدا به او مهلت می دهد، اگر باز هم بر اساس اصول و فروع خدا عمل نکرد، او را رها می کند که می شود اضلال کیفری. اگر كسي را ذات اقدس الهي در اثر عقوبت و اضلال كيفري گمراه كرد، جز خدا برايشان سرپرستى نخواهى يافت.
👈نکته: درباره ي هدايت ضمير (هو) را مفرد آورد، چون معمولاً اين افراد از سنخ نورند و نور در قرآن جمع بسته نشد، فرمود: «وَمَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ». اما كفر و فسوق و عصيان از سنخ ضلالت‌اند و از سنخ كثرت‌اند، در اينجا ضمیر جمع بسته شد (لهم). فرمود: «مَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِهِ». بعد فرمود، ما این ها را به صورت محشور مي‌كنيم، وقتي اَنس از پيغمبر(ص) سؤال كرد چگونه اينها روي صورت محشور مي‌شوند، روي صورت راه مي‌روند؟⁉ فرمود: همان خدايي كه اين ها را روي پا راه مي‌برد، اين ها را مي‌تواند روي صورت راه ببرد، عمده اين است كه آيا اين حالت يعني مَشي علي الوجه و همچنين کور و لال و کر بودن، براي تبهكاران ابدي است يا از حين حشر تا حين حساب است؟⁉️
👈 همان‌طوري كه زمخشري و بعضي از مفسرین هم نقل كردند، احتمال اين كه اين ها دوباره به حال اوّلي برگردند هست، يعني ممكن است كه بينا و شنوا وگويا بشوند و با همان حال وارد جهنّم بشوند، از اين آيه برمي‌آيد كه با همين چهار وصف محشور مي‌شوند، اما حالا وقتي كه وارد صحنه ي ميزان و حساب شدند، نامه ي اعمال شان را به دست چپ شان دادند، حالا مي‌خواهند راهي جهنّم بشوند، باز هم همين وضع است يا به حالت اول برمي‌گردند از اين آيه برنمي‌آيد.
بعد «مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ» مسكن شان دوزخ است تمام شدني هم نيست، البته براي كفّار عنود وگرنه براي فُسّاق و عاصیان منقطع‌الآخر است، آنها بعد از مدّتي نجات پيدا مي‌كنند.
👈 فرمود: «كُلَّمَا خَبَتْ» وقتي اين جهنم رفت که افسرده بشود، نفرمود «زدناها سعيرا»
فرمود: «زِدْنَاهُمْ سَعِيراً» ما اين ها را افروخته‌تر مي‌كنيم. ما حالا اسرار و دركات و كيفيات جهنم را، و خيلي از چيزها را نمي‌فهميم، که يكي‌اش هم همين است، اما بعضي از چيزها كه خيلي شفاف است آنها را مي‌شود فهميد.در اين بخش فرمود: «زِدْنَاهُمْ سَعِيراً» چرا؟ براي اينكه اينها با قيامِ حُجج بالغه ي الهي اصول دين را منكر شدند قهراً به فروع دين هم كه عمل نكردند.
ذَلِكَ جَزَاؤُهُم بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا وَقَالُوا أَإِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا ﴿٩٨﴾
👈دليل آیه فوق اين تفاوتهاست كه گاهي انسان دست از آن لجاج و عنادِ كفري‌اش قدري برمي‌دارد، نه اين كه مؤمن بشود، قدري اظهار كفرش كمتر مي‌شود، اين آتش افسرده‌تر مي‌شود.
يك وقت نه، در «إِذَا خَلَوْا إِلَي شَيَاطِينِهِمْ، بقره/14» مي‌شود، آنجا كفرش گُر مي‌گيرد، اينجا هم شعله گُر مي‌ گيرد. بعد فرمود: اين ها حرف شان اين است که خيال مي‌كردند معاد بازگشت انسان است به دنيا، و گفتند: آيا وقتى ما استخوان و خاك شديم باز در آفرينشى جديد زنده خواهيم شد؟👈در حالي كه معاد رجوع و برگشت الي الله هست، نه باز گشت الي الدنيا. وقتي عود الي الله شد، بايد برابر آن عالَم داوري بشود»

أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّـهَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ قَادِرٌ عَلَى أَن يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلًا لَّا رَيْبَ فِيهِ فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلَّا كُفُورًا ﴿٩٩﴾
اگر انسانِ ابتدايي را كه سابقه‌اي نداشت خدا به آساني خلق كرد، براي انسانِ ثانوي، يعني در معاد كه هم روح موجود است، هم بدن، این کار آسان تر است. فرمود: الآن كه اين ها مخلوق شدند، خلق مثل اين ها در معاد را یقینا می تواند، چون انسان در معاد كه چيز ديگري نيست، همين حقيقت است، درباره ی معاد آنها مي‌گفتند: انسان كه مي‌ميرد پوست و گوشت بدن او به صورت خاك در مي‌آيد، استخوان او هم نرم مي‌شود بعد پودر می شود و ديگر خبري بعد از مرگ نيست. ذات اقدس الهي فرمود: شما كه خالقيّت خدا را قبول داريد، آسمان ها و زمین را هم كه خدا آفريد، آسمان و زمين هم كه مهم‌تر و مشكل‌تر و بزرگ‌تر از انسان و خَلق مجدّد انسان‌اند، اين چه نقدي است كه مي‌كنيد؟ خدايي كه قدرتش نامتناهي است، توان آن را دارد كه مثل شما را ايجاد كند. تاكنون ثابت شد كه انسان مؤلّف از روح و بدن است براي اين كه اولاً فرمود: «إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِن طِينٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِي»، ثانیاً ثابت شد كه اصالت براي روح است و بدن تابع او، ثالثاً اين كه روح هرگز از بين نمي‌رود چون موجود مجرّد است و مُردني نيست،
رابعا ً اين كه چون اصالت انسان و هويّت انسان را روح او تأمين مي‌كند و روح هم هرگز از بين نمي‌رود پس مرگ به معناي نابودي نيست، به معناي مفارقت روح از بدن است، و مرگ هم همان‌طوري كه در بعضي از تعبيرات روايي آمده يك خواب طولاني است، همان‌طوري كه خوابْ مرگ موقّت است، انسان اگر بخوابد بعد بيدار بشود كه ديگر دو نفر نيست، مدتی با این بدن و مدتی با بدن دیگر، حالا اين خواب ممكن است كه هفت، هشت ساعت باشد مثل خوابهاي معمولي، يا سيصد سال باشد نظير خواب اصحاب كهف، يا قدري بيشتر، اگر خواب سيصدساله مزاحم وحدت حيات و وحدت هويّت نيست، پس روح و هویّت انسان با وحدت شخصي براي هميشه مي‌ماند به اذن الله، نه اين كه اين انساني كه در معاد است مثل انسان دنيا باشد، بلكه عين اوست، اما بدن، اين بدن مي‌پوسد، دوباره بدن ديگری را ذات اقدس الهي به صورت بدنِ قبلي در مي‌آورد و روح به او تعلّق مي‌گيرد و مي‌شود همان زيد، لذا تعبير قرآن درباره ی روح و هويّت انسان مي‌فرمايد: 👈شما وفات مي‌كنيد نه فوت، شما متوفّا هستيد، تمام حقيقت شما دست فرشته‌هاي ماست، يعني روح و هويّت انسان به هيچ وجه از بين نمي‌رود، انسانِ اُخروي عين انسان دنياست،
👈 لذا تعبير قرآن درباره ی روح و درباره ی هويّت انسان توفّي است، درباره ی بدن تماثل است

قُل لَّوْ أَنتُمْ تَمْلِكُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذًا لَّأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنفَاقِ وَكَانَ الْإِنسَانُ قَتُورًا ﴿١٠٠﴾
پيشنهادهايي كه مشركان حجاز درباره ي مسئله وحي و نبوّت مي‌دادند بر چند قِسم بود،بعضي از اقسام دليل بر نبوّت نيست، يعني اگر كسي آن پيشنهادها را عملي مي‌كرد دليل نبود كه او پيامبر است، مثلاً اگر كسي باغي از خرما يا انگور داشت و امكاناتي براي او فراهم بود كه مي‌توانست لابه‌لاي اين درخت ها نهر جاري كند، اين دليل بر نبوّت او نبود، يا دليل بر استحقاق او براي دريافت نبوّت نبود. و همچنين اگر براي آنها چشمه ي جوشاني احداث مي‌كرد باز دليلي بر نبوّت نبود. اين ها يك سلسله خواسته‌هايي است كه دليل بر نبوّت نيست، يا استحقاق دريافت نبوّت را اثبات نمي‌كند. لذا ذات اقدس الهي فرمود: اين پنج اموري كه اكثري خواسته‌هاي شما را تشكيل مي‌دهد راجع به مسائل مادي و تكاثر است، بر فرض خداي سبحان خزاين غيبي را هم در اختيار شما قرار بدهد، شما به ديگران چيزي نمي‌دهيد و توزيع مال براي شما بسيار سخت است چرا؟ «خَشْيَةَ الِأَنفَاقِ» مي‌ترسيد تمام بشود و اصولاً طبع انسان (قَتور) و سخت‌ گير و بخيل است. فرمود: اين بخل و طمع در درون انسان جاسازي شده است و هر كس از اين نجات پيدا كرد به مقصد رسيده است.
فرمود: شما چگونه مي‌گوييد كه اين نبوّت چطور به پيامبر رسيده، مگر كليدش به دست شماست ⁉️«نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَعِيشَتَهُمْ، زخرف/32» هم معيشت دنيايي و مادّي و رزق ظاهري را ما تقسيم مي‌كنيم، هم نبوت و ولايت و خلافت و امامت و عصمت و حجّيت را كه ارزاق معنوي است را هم ما تقسيم مي‌كنيم، شما اگر كليددار خزائن الهي باشيد درب خزائن را مي‌بنديد براي اين كه مي‌گوييد مبادا تمام بشود، در حالی كه مخزن الهی تمام شدني نيست، بلکه سرّش اين است كه «وَكَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً» یعنی انسان طبعاً بخیل است.
👈👈 اين انساني كه فرشته‌خوي بود و تبارك الله شامل حالش شد و «نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» بود پس چرا این طور شد؟چون به طبیعت، به تَن و به حس و به اين دنيا گرايش پيدا كرده، بخیل شده است وگرنه آن بالا روح كه به «ياء» متكلّم وصل است او همچنان منزّه است.
وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى تِسْعَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ فَاسْأَلْ بَنِي إِسْرَائِيلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يَا مُوسَى مَسْحُورًا ﴿١٠١﴾
به هر تقدير خدای سبحان به رسول گرامی­اش (ص) فرمود:قبلاً كساني هم بودند كه معجزاتي را خواستند، مانند موساي كليم (ع) که به همراه خودش معجزات را آورد، براي آنها ثابت شد كه اين ها معجزات الهي است، ولي ايمان نياوردند. نگران نباش بر اساس «تَشابَهَتْ قُلوبُهُم» بسياري از متأخّران شبيه متقدّمان‌اند، بسياري از متقدّمان شبيه متأخّران ‌اند. انبياي قبلي صابر و بردبار بودند، مقاومت كردند تو هم بايد صابر و مقاوم باشي.
خدای سبحان به پیامبر (ص) فرمود: نُه آيه و معجزه ي شفاف ما به موساي كليم داديم. تو از بني‌اسرائيلي كه از جريان موساي كليم و مبارزات كليمي و مخالفت ها و محاربت هاي درباريان فرعون باخبرند، سؤال كن ببين جريان چيست؟ يعني آن يهودي هايي كه عالِم به تاريخ‌اند، از آنها سؤال كن تا روشن بشود، كه وجود مبارك موساي كليم که با آيات شفاف و روشن آمد و براي فرعون مسلّم شد كه اين ها آيات الهي‌اند، مع‌ذلك انكارش را ادامه داد، آن‌گاه فرعون در قبال خواسته‌ها و رهبري هاي موساي كليم گفت: گويا سِحر در تو اثر كرده. همان‌طوري كه گفتند: وجود مبارك موساي كليم مجنون است، مسحور هم به همان معنا گفتند.
قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَـؤُلَاءِ إِلَّا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ وَإِنِّي لَأَظُنُّكَ يَا فِرْعَوْنُ مَثْبُورًا ﴿١٠٢﴾

اما موساي كليم در جواب فرمود: فرعون تو مي‌داني که اين ها را فقط خدا نازل كرده، اين ها آيات روشن‌اند، بصيرت‌اند، نه تنها ظاهر شفّافي دارند، باطن شفافي هم دارند –
از آيه روشن و معجزه ي شفاف به بيّنه و مبصره ياد مي‌شود- تبدیل شدن عصا به اژدها، و آن صحنه‌ اي که در مبارزه اژدها همه ي آن سِحرها را بلعيد را که دیدی، و يقين پيدا كردی كه اين ها آيات الهي است، چرا انكار می کنی.⁉️ ذات اقدس الهي هم براي اين كه وجود مبارك پيامبر را تثبيت كند، و هم براي اين كه مشركان حجاز را تنبيه كند، جريان فرعون و بني‌اسرائيل و وجود مبارك موساي كليم را ذكر مي‌كند كه اين­ها بر اساس «تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ» بودند، يعني آنها كه معاصر حضرت بودند، مثل معاصر موساي كليم بودند؛ كه عالماً و عامداً حق را انكار مي‌كردند. وجود مبارك موساي كليم فرمود: براي شما مسلّم شد كه اين ها معجزات الهي است و مع ذلك نمي‌پذيريد و من فكر مي‌كنم شما هالك و گرفتار ثُبور خواهيد بود،
👈 آن روزی را یوم الثبور ‌گويند که این ها در جهنم می گویند: ما هلاك شديم وَيل بر ما.
و اگر در پاسخ فرعون فرمود: من گمان مي‏كنم كه تو هلاك مي‏شوي بدين جهت بود كه اولا حكم دست خداست و نمي‏شود بطور يقين حكم كرد و ثانيا خواست تا كلامش مطابق با كلام فرعون باشد كه گفت: من گمان مي‏كنم كه تو جادو شده‏اي، به علاوه، استعمال كلمه: ظن در مورد يقين در پاره‏اي موارد جائز است
فَأَرَادَ أَن يَسْتَفِزَّهُم مِّنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْنَاهُ وَمَن مَّعَهُ جَمِيعًا ﴿١٠٣﴾ وَقُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنَا بِكُمْ لَفِيفًا ﴿١٠٤﴾
آن‌گاه فرعون به جاي اين كه ايمان بياورد، درصدد براندازي وجود مبارك موساي كليم و همراهانش بود، قصد استفزاز داشت، يعني بيرون كردن اين ها از مصر. فرعون قصد کرد موساي كليم و مؤمنان او را از آن سرزمين كه ارض معهود است، يعني مصر بیرون کند. آن‌گاه حضرت حق فرمود:من فرعون و همراهان فرعون را به دريا سپردم و هلاك شان كردم، و موساي كليم و مؤمنان به آن حضرت را نجات دادم.
بعد فرمود: ما بعد از غرق فرعون به بني‌اسرائيل گفتيم وارد آن سرزمين بشويد، اين ارض دوم، همان سرزمين شام است، غير از آن «الْأَرْضَ» اول است كه معهود است در سرزمين مصر.
بسياري از مفسّران اين وعده آخرت را همان قيامت شمردند، فرمود: فعلاً ساكن در زمين باشيد وقتي آخرت شد ما همه ي شما را جمع مي‌كنيم بين شما داوري مي‌كنيم، 👈براي اين كه «إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ، واقعه/49و50»
و معناي جمله: جئنا بكم لفيفا اين است كه همه شما را ملفوف يعني دسته جمعي و به هم پيچيده خواهيم آورد.
وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا مُبَشِّرًا وَنَذِيرًا ﴿١٠٥﴾چون يكي از مسائل محوري مكه جريان
وحي و نبوّت بود در اين سوره ي مباركه ي «اسراء» هم كه در مكه نازل شد در بسياري از موارد از حقّانيت
وحي و نبوّت و رسالت سخن به ميان آمده، فرمود: مبدأ پديد آمدن قرآن كريم خداست كه حقّ محض است «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ» و آنچه از خداي سبحان صادر يا ظاهر مي‌شود آن هم حق است، و آنچه هم به شما كه پيامبر خدا هستید، رسيده است حق است.
اين كه فرمود: «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ» يعني مبدأ فاعلي (خدای سبحان) حق است، «وَبالْحَقِّ نَزَلَ» يعني مبدأ قابلي (پیامبر) هم حق است. گاهي ممكن است انسان سخنِ حق بگويد ولي شنونده درست تلقّي نكند، يا درست ضبط نكند، يا درست عمل نكند، لكن درباره ي قرآن كريم چون مبدأ فاعلي حق است و مبدأ قابلي هم حق است براي تفهيم اين دو نكته فرمود: «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ». نه در آغازش بطلان راه داشت، نه در انجامش بطلان راه پيدا مي‌كند. زيرا فرشتگاني كه مأمور رسالت و فرستادن‌ هستند، و همچنين خود وجود مبارك پيامبر كه در همه ي اين نشئات حضور و ظهور دارد همه‌شان بالحقّ‌اند.
از بيانات ذات اقدس الهي مشخص مي‌شود كه اين «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِيراً» اين هم در مدار حق است، چون پيامبرِ بالحق اين وحي را دريافت كرد، پس هم بشارتش نسبت به پرهيزكاران بالحق است، و هم انذارش نسبت به تبهكاران بالحق است.
آنهايي هم كه در راه صحيح‌اند به مقصد مي‌رسند بالحق، آنهايي كه كج‌راهه مي‌روند به جهنّم مي‌رسند بالحق. چيزي در اين فراز و نشيب به عنوان باطل حضور ندارد.
اين «بِالْحَقِّ»، یعنی اين قرآن پوشيده ي به حق است، يا پيچيده ي به حق است، لذا چيزي غير از حق نمي‌تواند به حرم امن قرآن راه پيدا كند
وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنزِيلًا ﴿١٠٦﴾
اين كه فرمود: «وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ» یعنی نامگذاري كردن سوره ها كه مصدّر به «بسم الله» است،
«بسم الله» به منزله ي، يعني نشانه ي پايان‌بخشي سوره ي قبل و آغاز سوره ي بعد بود، و این که هر سوره چند آیه دارد، اين تفريق قرآن كريم به همين صورت است. گذشته از اين كه كتابي كه الفاظ دارد و حروف و كلمات دارد آياتي و سُوَري دارد حتماً تدريجي است.
و آيه شريفه همان معنايي را مي‏رساند كه در سوره زخرف: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ‎﴿٣﴾‏ وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ ‎﴿٤﴾ در مقام بيان آن است. و نزول آيات قرآني به تدريج و بند بند و سوره سوره و آيه آيه، به خاطر تماميت يافتن استعداد مردم در تلقي معارف اصلي و اعتقادي و احكام فرعي و عملي آن است، و به مقتضاي مصالحي است كه براي بشر در نظر بوده، و آن اين است كه علم قرآن با عمل به آن مقارن باشد، و طبع بشر از گرفتن معارف و احكام آن زده نشود، معارفش را يكي پس از ديگري درك نمايد تا به سرنوشت تورات دچار نشود، كه به خاطر اين كه يك باره نازل شد، يهود از تلقي آن سر باز زد، و تا خدا كوه را بر سرشان معلق نكرد حاضر به قبول آن نشدند.
قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لَا تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّدًا ﴿١٠٧﴾
ذات اقدس الهي به پيامبر(ص) فرمود به اين ها بگو چه ايمان بياوريد چه نياوريد براي ما بي‌تفاوت است،
آنهايي كه شاگردان انبياي قبل بودند و عالِم بودند و خردمند بودند و منتظر ظهور وحي جديد بودند همين كه آيات الهي را شنيدند به خاك مي‌افتند، «يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ» اين ها چانه‌شان به زمين مي‌افتد، چون وقتي انسان بخواهد به خاك بيفتد اوّلين عضوي كه به زمين مي‌خورد چانه است، فرمود: براي اين­كه اين­ها مي‌خواهند متواضع باشند، نه مستكبر، حالا شما ايمان نياورديد.
به تعبير علامه طباطبایی اطلاق (الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ) شامل همه­ي علماي قبل از قرآن مي‌شود، چه يهودي، چه مسيحي، چه زرتشتي، چه صاحب آيين ديگر.
وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولًا ﴿١٠٨﴾ وَيَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا ۩ ﴿١٠٩﴾
👈 از سياق آيات قبل استفاده مي‏شد كه مقصود از وعده، وعده‏اي است كه خداي تعالي به بعثت و زنده كردن مجدد خلق داده بود، و اين در قبال اصراري است كه مشركين بر نبودن بعث و انكار معاد داشتند.
👈 قبلا به خاک افتادن براي سجده را كه معناي خشوع را مي‏رساند فرموده بود، در اين جمله مجددا آن را به اضافه گريه آورده تا معناي خضوع را افاده كند، زيرا به خاک افتادن به تنهايي تذلل و اظهار حقارت با جوارح بدني است و خشوع، تذلل و اظهار مذلت با قلب است، پس خلاصه آيه چنين مي‏شود كه:
👈ايشان براي خدا خضوع و خشوع مي‏كنند. در اين آيه خصيصه‏اي براي مردم با ايمان ذكر مي‏كند، و آن اين است كه قرآن مايه خضوع و خشوع ايشان است، همچنان­كه قبلا هم فرموده بود: (و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين) و يك خصيصه از خصائص مشركين را از مؤمنين نفي مي‏نمايد، و آن مساله انكار بعث است.
قُلِ ادْعُوا اللَّـهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَـنَ أَيًّا مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ وَلَا تَجْهَرْ بِصَلَاتِكَ وَلَا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلًا ﴿١١٠﴾ برخي ها نقل كردند كه چون وجود مبارك پيغمبر(ص) گاهي مي‌فرمود: «يا الله»، گاهي مي‌فرمود: «يا رحمـان» به ديگران هم مي‌آموخت و قرآن كريم هم اين تعبيرها را روا دانست،
برخي از مشركان گفتند كه اين كسي كه مدّعي نبوّت است ما را به توحيد دعوت مي‌كند در حالي كه خودش گرفتار تثنيه (دو خدایی) و تثليث (سه خدایی) و مانند آن است، هم مي‌گويد الله، هم مي‌گويد رحمان. در پاسخ آن توهّم، ذات اقدس الهي فرمود: خداوند، اسماي حسناي فراواني دارد چه بگوييد الله منظور آن ذات است، چه بگوييد الرحمان منظور آن ذات است، چه ساير اسماي حسنا را اطلاق كنيد منظور همان ذات است، كه واحد است، نه اين اسما معبودند، نه مظاهر اين ها كه فرشتگان‌اند معبودند، نه موجودات ديگر.
براي آن که مسمّا ذات اقدس الهي است «الْأَسْماءُ الْحُسْنَي» است.
و جمله فله الاسماء الحسني، یعنی: هر يك از اين دو اسم را بخوانيد يكي از اسماء أحسن خدا را خوانده‏ايد،
براي اين­كه همه اسماء حسني از آن او است، پس اسماء كه دلالت بر مسميات دارند دو قسمند: يكي آنهائي كه دلالت مي‏كنند بر مسمياتي كه داراي حُسنَند، و ديگر آنهائي كه دلالت مي‏كنند بر مسمياتي كه داراي قُبحند، و چون قبح در ساحت مقدس خداي تعالي راه ندارد، لا جرم تنها قسم اول در آنجا يافت مي‏شود. و همان قسم هم باز دو نوع است: يكي آن اسماء حسنايي كه حَسنِ مَحضند، و آميخته با نقص و قبح نيستند، مانند غنائي كه آميخته با فقر نباشد، و حياتي كه موت همراه نداشته باشد و عزتي كه با ذلت در هم نباشد. و ديگر آن اسماء حسنايي كه آميخته با قبح باشند، ليكن حسن آنها بر قبحشان فزوني دارد.
👈 از اين دو قسم تنها قسم اول اسماء خداست كه عبارت است از هر اسمي كه در معنايش احسن الاسماء باشد، پس هر يك از اسماء خدا را بخوانيد مانعي ندارد، چون تمامي آنها حسنايند و اسماء حسني هم تماميش از خداست، و اين اسماء وسايل خواندن خدايند، و اسم آئينه و نماياننده مسمي و عنوان او است.
👈 بعد به خود پيغمبر(ص) خطاب فرمود: «وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِكَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا»
در نماز نه خيلي با جَهر و صداي بلند، نه اخفات كه خيلي آهسته و بسته باشد، نماز بخوان.
👈برخي­ها خواستند به همين ظاهر اكتفا كنند كه اين مطلب ناظر به اين است كه در نماز نه بايد صوت خيلي بلند باشد، نه خيلي مخفي، ولي با توجه به روایات كه مناسب هم همين است، منظور از اين (صلاتْ) جنس نماز است، يعني بعضي از نمازها را جهر، بعضي از نمازها را اِخفات بخوان، اين‌طور نباشد كه همه­ي نمازها را به جهر بخواني يا همه­ي نمازها را به اخفات بخواني
👈 « وَابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً» اين ابتغاي سبيل، یعنی حدّ وسط، در تفسير اول يعني نه با صدای خیلی بلند، نه با صدای خیلی آهسته، اما بنا بر تفسير دوم كه مطابق روايات است اين است كه بعضي از نمازها جهر، بعضي از نمازها اِخفات باشد، در حكمت اين تفسير هم در روايات گفته شد كه جهر بخوانيد تا معلوم بشود كه جهر را هم خدا مي‌داند، اِخفات بخوانيد تا معلوم بشود كه اخفات را هم خدا مي‌داند.
وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّـهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُن لَّهُ وَلِيٌّ مِّنَ الذُّلِّ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيرًا ﴿١١١﴾بخش پاياني اين سور‌ه به همان بخش اوّلش برمي‌گردد، چون اين‌چنين است که او منزّه از آن است كه كسي همتاي او باشد، در صحنه و ساحت الوهيّت هيچ كس نيست، نه پايين‌تر از او، نه همسطح او، نه بالاتر از او، اين محدوده منطقه­ي ممنوعه است، اينجا يعني منطقه­ي ممنوعه، نه پايين‌تر از او كسي هست تا بشود وَلد او، نه همسطح او كسي هست تا بشود شريك او، نه بالاتر از او كسي هست كه بشود وليّ او. منطقه­ي الوهيّت و ربوبيّت مطلقا منطقه­ي توحيد است، بعد ديگران مخلوق او هستند، بندگان او هستند، مرزوق او هستند و مانند آن.
در سوره­ مباركه­ «سبأ» آنجا بحث را بازتر فرمود، فرمود: غير خدا كسي نيست كه مالك ذرّه‌اي باشد، نه بالاستقلال، نه بالمشاركه، نه بالمظاهره (پشتیبانی کردن) كه ذات اقدس الهي در كارهايش ـ معاذ الله ـ
دستياري داشته باشد كه اين دستيار او كارهاي او را انجام بدهد از آن قبيل هم نيست.
و به عبارت ديگر هيچ چيزي هم‏جنس او نيست تا اگر پائين‏تر از او است فرزند او، و اگر مساوي با او است شريك او، و اگر مافوق او است ولي و غالب بر او در ملك باشد.
👈 اين آيه در حقيقت ثنائي است بر خدا، به داشتن ملكيت علي الاطلاق كه نتیجه آن مي‏شود نفي فرزند و شريك و ولي.
👈خداي سبحان آيه را با جمله : و كبره تكبيرا ختم كرده، و اين تكبير (بزرگ‏تر دانستن) را مطلق آورده و نفرموده: از چه چيز بزرگ­تر است، و اين بدان جهت است كه بعد از توصيف و تنزيه قبلي، متذكر شود به اين­كه: خدا از هر وصفي كه شما بكنيد و از هر حمد و ثنائي كه بگوئيد بزرگ­تر است.
الحمدلله رب العالمین 🤲🤲


ویرایش بوسیله کاربر 1402/12/19 04:01:30 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
Guest
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

قدرت گرفته از YAF 1.9.6.1 | YAF © 2003-2024, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 20.338 ثانیه ایجاد شد.