رتبه: Advanced Member
گروه ها: Moderator, Administrators, member تاریخ عضویت: 1390/03/24 ارسالها: 2,330
تشکرها: 4 بار 29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
|
تدبر و فهم سوره انعام: نکات تفسیری سوره انعام
جَعَلُوا للَّهِ شرَكاءَ الجِْنَّ وَ خَلَقَهُمْ ... ایه100
(( جن )) در تركيب يا مفعول دوم كلمه (( جعلوا )) و مفعول اول آن (( شركاء )) است ، و يا بدل از (( شركاء )) ، و جمله (( و خلقهم )) به منزله حال است ، گر چه بعضى از علماى نحوى آنرا قبول نكرده اند، و ليكن دليلشان روشن نيست . و به هر حال اين جمله در مقام رد مشركين است ، و معنايش اين است كه : مشركين براى خداى تعالى شركائى از جن اتخاذ كردند، در حالى كه جن نيز مخلوق خدا است و مخلوق نمى تواند با خالق خود در خدايى شركت داشته باشد.
منظور از (( جن )) در اينجا شيطانهايند، چون بعضى مانند مجوسيان كه قائل به اهريمن و يزدان بودند و همچنين مانند يزيديها كه قائل به الوهيت ابليس (ملك طاووس شاه پريان ) بودند شياطين را شريك خدا مى دانستند. و نيز ممكن است مراد از جن همين جن معروف باشد، چون بطورى كه نسبت مى دهند بعضى از مشركين قريش معتقد بودند كه خداى تعالى دخترى از جن گرفته و از آن دختر ملائكه بوجود آمده . اين احتمال با سياق جمله (( و جعلوا لله شركاء الجن و خلقهم و خرقوا له بنين و بنات بغير علم )) سازگارتر است ، و بنابراين احتمال ، (( بنين : پسران )) و (( بنات : دختران )) از جنس ملائكه خواهند بود كه مشركين آنها را به عنوان شركايى به خدا نسبت داده و بر او افترا بستند، پاك و منزه است خداى تعالى از آنچه مشركين او را وصف مى كنند.
و اگر مراد از (( بنين )) و (( بنات )) اعم از ملائكه باشد بعيد نيست كه مقصود از آن همان اعتقادى باشد كه در ساير ملل غير اسلامى يافت مى شود، مانند اعتقاد برهماييها و بودائيها كه اعتقادى نظير اعتقاد مسيحيها داشتند و نيز مانند اعتقادى كه ساير بت پرستان قديم داشته و خدايان ساختگى خود را پسران و دختران خدا مى دانستند. و هم اكنون آثارى كه به دست باستان شناسان كشف مى شود وجود چنين اعتقادى را تأييد مى كند، مشركين عرب هم ملائكه را دختران خدا مى پنداشتند
مراد از انشاء و پديده آوردن بنى آدم از (( نفس واحدة )) و تقسيم آنان به (( مستقر )) و (( مستودع )) . ایه98
ظاهرا مراد از اينكه فرمود: (( و هو الذى انشاكم من نفس واحدة )) اين است كه نسل حاضر بشر با همه انتشار و كثرتى كه دارد منتهى به يك نفر است ، و آن آدم است كه قرآن كريم او را مبدأ نسل بشر فعلى دانسته است . و مراد از (( مستقر )) آن افرادى است كه دوران سير در اصلاب را طى كرده و متولد شده و در زمين كه به مقتضاى آيه (( و لكم فى الارض مستقر )) قرارگاه نوع بشر است مستقر گشته ، و مراد از (( مستودع )) آن افرادى است كه هنوز سير در اصلاب را تمام نكرده و به دنيا نيامده و بعدا متولد خواهند شد. و نيز ممكن است كه لفظ (( مستقر )) و (( مستودع )) را مصدر ميمى گرفت .
به هر حال معنايى كه ما براى جمله مورد بحث كرديم ، معنايى است كه با مقام بيان آيه سازگارتر است ، چون آيه در مقام بيان خلقت تمامى افراد بشر و انشعابشان از يك فرد است ، و به همين جهت است كه به لفظ (( انشاء )) تعبير كرد نه به لفظ (( خلقت )) ، چون لفظ انشاء معناى ايجاد دفعى و بدون تدريج را مى رساند بر خلاف خلقت و الفاظ ديگرى كه مرادف آن است كه معناى ايجاد تدريجى را مى دهد. مؤ يد معنايى كه ما براى ایه کردیم
|
|
|
|
|
|
رتبه: Advanced Member
گروه ها: Moderator, Administrators, member تاریخ عضویت: 1390/03/24 ارسالها: 2,330
تشکرها: 4 بار 29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
|
ترجمه و تدبر سوره انعام :فهم ايات سوره انعام
منظور از وليقولوا درست در ايه 105 چيست؟
وَكَذَلِكَ نُصَرِّفُ الْآيَاتِ وَلِيَقُولُوا دَرَسْتَ وَلِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ ﴿۱۰۵﴾
فولادوند: و اين گونه آيات [خود] را گوناگون بيان مى كنيم تا مبادا بگويند تو درس خوانده اى و تا اينكه آن را براى گروهى كه مى دانند روشن سازيم
قمشهای: و این چنین ما آیات قرآن را به انواع گوناگون بیان کنیم (تا وسیله هدایت شود) ولی عاقبت کافران نادان گویند: تو (اینها را) به درس آموختهای! و تا آن را برای اهل دانش بیان کنیم.
مکارم شیرازی: و اين چنين آيات را در شكلهاي گوناگون بيان ميداريم بگذار آنها بگويند تو درس خوانده اي (و آنها را از دگري آموخته اي) هدف ما اين است كه آنرا براي كساني كه علم و آگاهي دارند روشن سازيم.
پاسخ1:
يعني همين طور آيات را در قالبهاي مختلف بيان ميكنيم براي اغراض بخصوصي و تا بگويند آنرا درس خوانده و آموخته اي و تا آنرا بر اهل دانش روشن كنيم لام در «لِيَقُولُوا» براي غايت است يعني تصريف آيات براي عللي است و در نتيجه اهل كفر از تصريف سوء استفاده كرده و خواهند گفت كه از ديگران آموخته اي. بعضيها آنرا «دُرِسَتْ» بصيغۀ مجهول و مؤنّث غائب خوانده اند يعني تا بگويند: اين سخنان كهنه شده و از گفتار گذشتگان استو نيز «دارستَ» بفتح تاء خوانده اند.
بِمٰا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتٰابَ وَ بِمٰا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ آل عمران: ۷۹ كه كتاب را تعليم ميكرديد و ميخوانديد. أَنْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أُنْزِلَ الْكِتٰابُ عَليٰ طٰائِفَتَيْنِ مِنْ قَبْلِنٰا وَ إِنْ كُنّٰا عَنْ دِرٰاسَتِهِمْ لَغٰافِلِينَ انعام: ۱۵۶ خطاب باهل مكّه است مراد از طائفتين، يهود و نصاري اند يعني: اين قرآن را نازل كرديم مبادا بگوئيد كتاب فقط بدو طائفۀ پيش از ما نازل شد و ما از خواندن آنها غافل بوديم.
قاموس قران
پاسخ 2:
كلمه (( درست )) به صيغه (( دارست )) كه مذكر مخاطب است و صيغه (( درست )) كه مؤنث غايب است نيز قرائت شده است . بعضى درباره (( نصرف )) گفته اند: (( تصريف )) به معناى بيان يك معنا است در صورتهاى گوناگون تا فايده اش جامع تر شود، و كلمه (( درست )) از ماده (( درس )) به معناى تعليم و تعلم از راه خواندن است ، قرائت (( دارست )) نيز مبنى بر اين معنا است ، جز اينكه زيادتى معنى را افاده مى كند.
و اما بنا بر قرائت (( درست )) به صيغه مؤ نث غايب ، از ماده (( دروس )) و به معناى از بين رفتن اثر است . و بنابراين قرائت ، معناى آيه چنين مى شود كه : تا بگويند اين حرفها همان حرفهاى كهنه و از بين رفته است كه ديگر امروز به هيچ دردى نميخورد. همچنان كه در آيات ديگرى اين معنا را از قول كفار نقل كرده كه گفتند: اين همان اساطير اولين است .
و بنا بر قرائت اول معنايش اين است كه : ما آيات را به عبارات گوناگون و بيانات مختلفى گوشزد مى كنيم براى هدفهايى كه در نظر داريم ، و از آن جمله يكى اين است كه اين بدبختها بدبختى خود را تكميل نموده تو را به اين معنا متهم كنند كه تو اين معارف و اين آيات را نزد بعضى از اهل كتاب خوانده و از او ياد گرفته اى .
ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 418
پاسخ 3:
حرف واو در ولیقولو به نظرم واو فصیحه است و از جمله یا جملات محذوف حکایت میکند. ترجمه علامه «برای هدف هایی که در نظر داریم و از آن جمله...» در واقع بیانگر همین نکته است. به نظرم قرائت «درست» به معنای ماضی مخاطب مفرد مذکر درست تر است البته معنای دروس و کهنگی اگر چه ضعیف است با این نظر سازگار است.
«واو» و «فاء» فصیحه حرف عطفی را گویند که جملهٔ پس از آن منطقاً نمیتواند عطف به جمله قبل باشد. در نتیجه عطف به جملهای محذوف است که قراین عقلی یا متنی آن را مشخص میکند در واقع باید جملهٔ معطوف علیه را در تقدیر گرفت. به این دلیل فصیحه نامیده میشود که «تفصح عما قبلها المحذوف». فای فصیحه معمولاً بر جواب جمله شرط میاید که جمله شرط آن حذف شده و در تقدیر است. مثال «فاء» فصیحه تمام جملات جواب شرط در قرآن است که جمله شرط پیش از آن نیامده است. همچنین است حرف «واو» فصیحه که در جایی میآید که جملهٔ قبل صلاحیت معطوف علیه بودن را ندارد در نتیجه باید جمله یا جملاتی را پیش از آن به عنوان معطوف علیه در تقدیر گرفت. نمونههای «واو» فصیحه نیز در قرآن بسیار است.
از جمله «هذا بلاغ للناس و لینذروا به ....» حرف واو در «ولینذرو به» قطعاً واو فصیحه است زیرا جملهٔ «هذا بلاغ للناس» نمیتواند معطوف علیه باشد لاجرم باید جمله یا جملاتی به عنوان معطوف علیه حذف شده باشند در نتیجه ترجمه چنین میشود «این پیام یا ابلاغی برای مردم است تا هدایت شوند و .... و تا بدان بیم داده شوند» همچنین است واو در «و لیقولوا» در آیهٔ «و كذلك نصرف الآيات و ليقولوا درست و لنبينه لقوم يعلمون»(انعام:105)مختصر آن که در این موارد قرآن جملات معطوف علیه محذوف را به خواننده سپرده تا با خلاقیت ذهن خود و با توجه به شواهد و قراین حالیه و مقالیه آن را حدس بزند.
اقاي دكتر ارمين
پاسخ 4:
انعام:105
و اين چنين آيات را [به شيوههاي گوناگون] بيان ميكنيم تا [در اين آزمون، منكران] گويند [آن را از ديگران] درس گرفتهاي! و [همچنين] تا براي اهل علم [=آگاهي طلبان] آن را به روشني بيان كرده باشيم.
- تصريف يا تبيين آيات از سوي خدا، بازتاب متفاوت و عكسالعمل مختلفي را در ميان مخاطبين برميانگيزد؛ لامِ به كار رفته در «لِيَقُولُوا» و «لِنُبَيِّنَهُ»، لامِ عاقبت و نتيجة تصريف آيات درميان مردم است. مشابة اين شيوه بيان را در آية 53 همين سوره (6:53) (وَكَذَلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَهَؤُلاءِ مَنَّ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنَا...) و آيات ديگري درقرآن ميبينيد.
از جمله:كهف 19 (18:19) - وَكَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءَلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ...
مدثر 31 (74:31) - وَمَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلاَّ مَلاَئِكَهً وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَهً لِلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَيَزْدَادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيمَانًا وَلا يَرْتَابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالْمُؤْمِنُونَ وَلِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْكَافِرُونَ مَاذَا أَرَادَ اللهُ بِهَذَا مَثَلاً...
اقای عبدالعلی بازرگان
پاسخ 5:
درست از ریشه درس: جريان عمل و به كارگيري، به قصد استفاده و كسب نتيجه است و عمل و به كارگيري به اختلاف مورد و ماده متفاوت ميشود و به كارگيري و تكرار عمل نسبت به كتاب و لباس، موجب كهنگي و مندرس شدن آنها ميشود و در مورد علم و قرآن، موجب ضبط و حفظ ميشود و در مورد منزل و خانه، موجب تخريب و متلاشي شدن ظاهر و باقيماندن نشانه هايش ميشود همچنين درس، عامّتر از علم و معرفت است؛ زيرا در آن جنبه تكرار نگاه و ادامه عمل لحاظ ميشود، اما به دست آمدن علم و شناخت در ماده آن منظور نيست و اين لطف تعبير به اين ماده به جاي علم و معرفت است؛ زيرا در آيات، همين جهت ظاهري بدون حصول علم و يقين مورد نظر است. بنابراين حقيقت ماده، ممارست در كاري است، تا جايي كه آثار و نتايجي كه بر آن مترتب است، به دست آيد و اين معنا با مطلق ممارست و امثال آن متفاوت است.
سوره مباركه انعام آيه 105: وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ، يعني تا بگويند اين تسلّط كامل، نتيجه بررسي و فراواني ممارست است.
التحقيق في كلمات القران
پاسخ 6:
فعل نصرف الایات در سوره انعام در آیات 46 و 65 نیز بکار رفته است.انظر کیف نصرف الایات ثم هم یصدفون، انظر کیف نصرف الایات لعلهم یفقهون، در سوره اعراف نیز امده که کذلک نصرف الایات لقوم یشکرون
هم چنین در سوره هایی که فعل صرفنا برای قران استفاده شده پس از ان لعلهم یتقون(طه) لیذکروا (اسرا و فرقان) و لعلهم یرجعون (احقاف) . افعل فصلنا و نفصل الایات نیز همینگونه است.در ایات 97 و 98 همین سوره هم فصلنا الایات لقوم یعلمون و لقوم یفقهون آمده است.یعنی هدف از تصریف و تفصیل آیات تامل کردن و متذکر شدن و بازگشت است .
با توجه به اینکه ل در لیقولوا درست لام تعلیل است، لذا هدف تصریف ایات با توجه به موارد مشابه نمی تواند اعلام مخالفت کافران باشد آن هم باین بهانه که تو قران را از دیگران اموخته ای. چرا که اولا لزوما تصریف ایات باعث طرح این اتهام نمیشود و بیان مختصر هم میتواند این اتهام را برانگیزد. ثانیا در دو مورد دیگر در قران که این اتهام مطرح شده از فعل علّم استفاده شده است. یعلمه بشر، معلم مجنون که بر تعلیم یافتگی محمد ص تاکید دارد . اما فعل درست فاقداین جنبه است و نهایتا به ممارست و خواندن خود پیامبر در کتب قبل دلالت میکند.
همچنین در ایه 156 هدف تفصيل قران اينگونه بيان شده است كه :أَنْ تَقُولُوا إِنَّمَا أُنْزِلَ الْكِتَابُ عَلَى طَائِفَتَيْنِ مِنْ قَبْلِنَا وَإِنْ كُنَّا عَنْ دِرَاسَتِهِمْ لَغَافِلِينَ ﴿۱۵۶﴾
[آری، قرآن را نازل کردیم] تا [شما مشرکان] نگویید: کتاب آسمانی فقط بر دو گروه پیش از ما [یهود و نصاری] نازل شد و [چون به لغت ما نبود] از [یاد گرفتن] قرائت آنان و آموزششان بی خبر ماندیم. با توجه به اين ايه و اشتراك لفظ دراستهم و درست و معناي ايات ، اين مفهوم مدنظر است كه ايات را ارايه كرديم تا مطالب را بخوانند و بگويند فراگرفتيم.
با توجه به انکه در تلفظ و اعراب صحیح درست نیز اختلاف نظر است (بعضيها آنرا «دُرِسَتْ» بصيغۀ مجهول و مؤنّث غائب خوانده اند و نيز «دارستَ» بفتح تاء خوانده اند قاموس قران) صیغه مجهول دُرِسَت صحیح تر بنظر میرسد یعنی چون هدف خداوند تامل و تذکر و تفقه در ایات است، اینها هم بعد از تصریف ایات بگویند چند بار خوانده شد.
اقاي سيد كاظم فرهنگ
ویرایش بوسیله کاربر 1405/03/19 09:02:01 ق.ظ
| دلیل ویرایش: edit
|
|
|
|
|
|
رتبه: Advanced Member
گروه ها: Moderator, Administrators, member تاریخ عضویت: 1390/03/24 ارسالها: 2,330
تشکرها: 4 بار 29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
|
تدبر و فهم آیات سوره انعام: نکات تفسیری سوره انعام
لَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَيهِمُ الْمَلَئكةَ وَ كلَّمَهُمُ المَْوْتى ...
اين آيه بيان ديگرى است براى جمله (( انما الايات عندالله )) و اينكه ادعاى مشركين كه مى گويند: (( لئن جاءتهم آية ليؤ منن بها )) ادعا و وعده دروغ است كه جهل به عظمت پروردگار آنان را به چنين دروغ پردازيها وادار كرده ، اين نابخردان خيال كرده اند كه آيه و معجزه ، ايمان را در دل آنان ايجاد مى كند و دل آنان را براى قبول ايمان قابل و مستعد مى سازد، و حال آنكه اين كار بستگى به مشيت پروردگار دارد.
بنابراين ، سياق آيه دلالت دارد بر اينكه به منظور اختصار در كلام چيزى حذف شده ، و تقدير آن اين است كه : اگر ما پيشنهاد مشركين را مي پذيرفتيم و آيات عجيب و غريب براى آنان نازل مى كرديم ، حتى اگر ملائكه را به چشم آنان در مى آورديم و يا مرده ها را برايشان زنده مى كرديم و آنان با مرده هاى خود حرف ميزدند، و مرده ها به صدق دعوت ما شهادت ميدادند،و يا تمام موجودات را طائفه طائفه جمع نموده و يا مواجه با آنان مى كرديم و همه به زبان حال و يا به زبان قال شهادت ميدادند، باز ايشان ايمان آور نبودند، و هيچ يك از اين كارها در آنان تأثير نمى كرد، مگر اينكه خدا خواسته باشد.
پس اين مردم جز به مشيت خدا ايمان نمى آورند. آرى ، گر چه نظام عالم خلقت با همه عرض عريضى كه دارد محكوم به قانون علت و معلول است و بر طبق اين قانون جريان دارد، ليكن اين علل و اسباب خود محتاج به خداى تعالى هستند، و از ناحيه خود استقلال ندارند. و خلاصه خداوند با اجراى اين نظام دست بند به دست خود نزده ، علل و اسباب وقتى مؤثرند كه خداوند خواسته و اذن داده باشد.
اما چه بايد كرد كه بيشتر مشركين كه شايد عوام و غير علماى اهل بغى و ستم آنان باشند به مقام پروردگار خود جاهلند، و همه علل و اسباب را مستقل در تأثير مى پندارند، و خيال مى كنند اگر خداوند معجزه را كه سبب ايمان است برايشان بياورد ايمان مى آورند و حق را پيرو مى شوند هر چند خداوند نخواسته باشد، و اشتباهشان از اين جهت است كه اين اسباب ناقص را اسباب مستقل پنداشته اند
مراد از تماميت كلمه به صدق و عدل در: (( تمت كلمة ربك ... )) كمال يافتن شرايع با تشريع شريعت اسلام است .
مراد از (( تماميت كلمه )) و خدا بهتر مى داند اينست كه اين كلمه يعنى ظهور دعوت اسلامى با نبوت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و نزول قرآن كه مافوق همه كتابهاى آسمانى است پس از آنكه روزگارى دراز در مسير تدريجى نبوتى پس از نبوت ديگر و شريعتى پس از شريعت ديگر سير مى كرد به مرتبه ثبوت رسيده در قرارگاه تحقق قرار گرفت ، زيرا به دلالت آيات كريمه ، شريعت اسلامى به كليات شرايع گذشته مشتمل است و زيادت بر آنان نيز دارد، چنانكه خداى تعالى مى فرمايد: (( شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى )) .
از اين بيان روشن شد كه مراد از (( تماميت كلمه )) رسيدن شرايع آسمانى است از مراحل نقص و ناتمامى به مرحله كمال ، و مصداقش همين دين محمدى است . خدا مى فرمايد: (( و الله متم نوره و لو كره الكافرون هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون )) .
و تماميت اين كلمه الهى از جهت صدق اين است كه آنچنان كه گفته شده تحقق پذيرد، و تماميت آن از جهت عدل اين است كه مواد و اجزاى آن يكنواخت باشد بدون اينكه به تضاد و تناقض مشتمل شود، و هر چيز را آنطور كه شانش مى باشد بسنجد، بدون حيف و ميل .
كَذَلِك جَعَلْنَا لِكلِّ نَبىٍ عَدُوًّا شيَطِينَ الانسِ وَ الْجِنِّ...
(( شياطين )) جمع (( شيطان )) است كه در اصل لغت به معناى شرير مى باشد و در اثر غلبه استعمال بيشتر به (( ابليس )) اطلاق مى شود. كلمه (( جن )) از ماده (( جن )) بفتح اتخاذ شده كه در اصل لغت به معناى استتار و نهان شدن است و در عرف قرآن به معناى طائفه اى از موجودات غير ملائكه هستند كه شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند، و خداوند ابليس را از سنخ جن معرفى كرده است . كلمه (( وحى )) به معناى گفتار در گوشى و پنهانى و اشاره و امثال آن است . و (( زخرف )) آن آرايشى را گويند كه آدمى را به اشتباه بيندازد، پس (( زخرف قول )) آن گفتارى است كه امر را بر انسان مشتبه سازد. و كلمه (( غرور )) در اين آيه يا مفعول مطلق فعل مقدرى است از جنس خود آن يعنى از ماده (( غرر )) ، و يا مفعول له .
بنابراين ، معناى آيه چنين مى شود: همانطور كه براى تو دشمنانى از شيطانهاى انسى و جنى درست كرده ايم كه پنهانى و با اشاره عليه تو نقشه ريزى مى كنند و با سخنان فريبنده مردم را به اشتباه مى اندازند براى تمامى انبياى گذشته نيز چنين دشمنانى درست كرده بوديم . و گويا مراد اين باشد كه شيطانهاى جنى به وسيله وسوسه به شيطانهاى انسى وحى مى كنند و شيطانهاى انسى هم آن وحى را بطور مكر و تسويل پنهانى براى اينكه فريب دهند يا براى اينكه خود فريب آنرا خورده اندبه همديگر مى رسانند
منظور از اعراض از مشر کین چیست؟ ایا پیامبر به انها کاری نداشته باشد؟
از آنجايى كه قبل از جمله (( و اعرض عن المشركين )) قرار گرفته ممكن است انسان را به اين توهم بيندازد كه معنايش اين است كه تو وحى را پيروى و پروردگارت را عبادت بكن بگذار مشركين سرگرم پرستش بتهاى خود باشند و در نتيجه شنونده خيال كند كه خداوند طريقه و كيش بت پرستان را امضا و صحه گذارده است ، لذا بين آن دو جمله فاصله انداخته ، بعد از جمله اول فرموده : (( لا اله الا هو )) تا هم توهم مزبور را دفع كند و هم در نتيجه جمله (( و اعرض )) معناى مورد نظر را برساند. و آن معنا اين است كه : تو آنچه را به سويت وحى شده و پروردگارت با وحى آنها تو را مورد عنايت بالغه و رحمت خاصه خود قرار داده پيروى كن ، و از اين مشركين اعراض نما، البته نه به اينكه كارى بكار آنان نداشته باشى و بگذارى بتهاى خود را بپرستند، و به عمل ناشايستشان راضى باشى تا در نتيجه بت پرستى آنان را امضا كرده باشى ، چون معبود يكى است و او همان پروردگار تو است كه به سويت وحى فرستاده ، معبود ديگرى جز او نيست ، بلكه به اينكه از آنان اعراض نموده و خود را در تحميل دين توحيد بر آنان به زحمت نيندازى ، و خلاصه تو مأمور به تكليفى كه فوق طاقتت باشد نيستى ، وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، نه اينكه حفيظ و وكيل آنان باشى ، حفيظ و وكيل آنان خدا است ، و خداوند مشيتش تعلق نگرفته كه ايشان موفق به دين توحيد شوند، چون اگر مشيتش تعلق گرفته بود هرگز شرك نمى ورزيدند، آرى ، خداوند ايشان را به خودشان واگذاشته كه در همان ضلالت باقى بمانند، چون از حق اعراض و از خضوع در برابر حقيقت استكبار كردند. در نظام عالم تشريع نيز سنت عليت و معلوليت حاكم است .
آرى ، نظام عالم تشريع هم مانند نظامى است كه در عالم تكوين برقرار است ، و همچنان كه در سراسر عالم تكوين قانون و سنت و عليت و معلوليت برقرار است و با آنكه مشيت پروردگار مطلق است همواره در ايجاد موجودات و احداث حوادث بر وفق نظام علت و معلول تعلق مى گيرد و آن حادثهاى را احداث مى كند كه علتى اقتضاى حدوث آنرا داشته باشد يعنى شرايط حدوثش موجود و موانع آن مفقود بوده باشد. همچنين در عالم تشريع كسى را هدايت مى كند كه از ناحيه خودش تقاضاى هدايت داشته باشد،و به آن كسى رحم مى كند كه از او رحم بخواهد، و اما كسى كه از هدايت و رحم او اعراض مى كند او را هدايت ننموده ترحم نمى كند.
البته هدايت به معناى نشان دادن راه شامل هدايت همه افراد انسان مى شود، و ليكن هدايت به معناى رسانيدن به مطلوب مختص كسانى است كه در صدد تحصيل آن برآمده بخواهند از اين موهبت الهى بهره مند شوند، و با فسق و فجور و كفر و عناد راه خود را منحرف نسازند، چنين كسانى به پاكيزه ترين زندگانى زنده خواهند شد، و اما آنانكه پيرو هواى نفس خويشند و با حق دشمنى نموده ، و خود را بزرگتر از خدا پنداشته ، با خدا مكر و به آيات خدا استهزا مى كنند چنين كسانى را خداوند از رسيدن به مطلوب كه همان سعادت زندگى است محروم نموده ، آنان را در عين داشتن علم به عواقب كار خويش دچار شقاوت و ضلالت مى كند و دلهايشان را به كفر مهر مى كند تا براى هميشه روى نجات نبينند.
اين است سنت پروردگار در نظام تشريع
نهى از هر كلام زشتى نسبت به مقدسات دينى .
وَلَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿۱۰۸﴾و آنهايى را كه جز خدا مى خوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى خدا را دشنام خواهند داد اين گونه براى هر امتى كردارشان را آراستيم آنگاه بازگشت آنان به سوى پروردگارشان خواهد بود و ايشان را از آنچه انجام مى دادند آگاه خواهد ساخت (۱۰۸)
اين آيه يكى از ادبهاى دينى را خاطرنشان مى سازد كه با رعايت آن ، احترام مقدسات جامعه دينى محفوظ مانده و دستخوش اهانت و ناسزا و يا سخريه نمى شود، چون اين معنا غريزه انسانى است كه از حريم مقدسات خود دفاع نموده با كسانى كه به حريم مقدساتش تجاوز كنند به مقابله برخيزد و چه بسا شدت خشم او را به فحش و ناسزاى به مقدسات آنان وادار سازد، و چون ممكن بود مسلمين به منظور دفاع از حريم پروردگار بتهاى مشركين را هدف دشنام خود قرار داده در نتيجه عصبيت جاهليت ، مشركين را نيز وادار سازد كه حريم مقدس خداى متعال را مورد هتك قرار دهند لذا به آنان دستور مى دهد كه به خدايان مشركين ناسزا نگويند، چون اگر ناسزا بگويند و آنان هم در مقام معارضه به مثل به ساحت قدس ربوبى توهين كنند در حقيقت خود مؤمنين باعث هتك حرمت و جسارت به مقام كبريايى خداوند شده اند.
از عموم تعليلى كه جمله (( كذلك زينا لكل امة عملهم )) آنرا افاده مى كند نهى از هر كلام زشتى نسبت به مقدسات دينى استفاده مى شود
تفسیر المیزان
|
|
|
|
|
|
رتبه: Advanced Member
گروه ها: member, Administrators تاریخ عضویت: 1390/02/14 ارسالها: 199
8 تشکر دریافتی در 7 ارسال
|
تدبر و فهم ایات سوره انعام
انعام:101 تفاوت خالق، فاطر و بدیع چیست؟
ـ [در حالي كه خدا] نوآفرين آسمانها و زمين است، 161 چگونه ممكن است او را فرزندي باشد، با آنكه همسري نداشته و همه چيز را خود آفريده و او بر هر چيزي داناست؟
______________
161- بدعت، نوآوري و آفرينشي بيسابقه است كه در اين آيه، و آية 117 بقره از آن سخن گفته است. يكي از نامهاي نيكوي خدا «فاطر» (شكافندة عدم و طرح نو در اندازنده) است كه از جهاتي مشابه نام «بديع» است. کلمة «فطر» 20 بار در قرآن تکرار شده که 13 بار آن دربارة آفرينش آسمانهاست. اگر در کلمة «خلق»، مفهومِ ساختن و در کلمة «بدع»، ابتکاري و ابداعي بودن آفرينش آسمانها آشكار است، در کلمة «فَطَرَ»، شکافتن عدم مورد نظر ميباشد.
انعام:103 معنای لطیف چیست؟
چشمان خِرَد [=بصيرت آدميان] او را درنيابد، حال آنكه او [بصيرت] آنها را درمييابد و خدا لطيف 164 [=باريكبين] خبير است. 165
______________
164- معناي «لطيف» در قرآن با آنچه امروز ميفهميم تفاوت بسيار دارد. در کلمه لطف نوعي ظرافت، دقت، رفاقت و مدارا در اشياء و امور يا گفتار و کردار وجود دارد. مثل پارچه نازک و لطيف، يا رعايت دقت و ظرافت در جزئيات رفتار.
در قرآن آمده است که اصحاب کهف به کسي که او را براي خريد به شهر ميفرستادند، از ترس آنکه مبادا شناخته و دستگير شود، توصيه مؤکد کردند با «لطافت» رفتار کند! يعني با احتياط کامل و مراقبت و هشياري در ميان مردم ظاهر شود. اينکه در انتهاي آيه تأکيد شده خدا لطيف و خبير است، يعني بر جزئيات اعمال شما مراقب و بينا و از پنهانيترين مراتب آن باخبر است. از توصيههاي حضرت علي(ع) در عهدنامة مالک اشتر، توصيه به فرماندهان ارتش در رعايت محبت و «لطف» به سربازان است؛ محبّت، در تعهدات عمومي، و «لطف»، در توجه ويژه به مشکلات فردي آنان.
165- مشتقات واژة «خبر» 52 بار در قرآن آمده که 45 بار آن مربوط به نام نيکوي خبير (معرفه يا نکره) است. خبير کسي است که از تمام جزئيات باخبر است. اصطلاح خِبره بودن در برخي تخصصها از همين روي معمول شده است. نام نيکوي خبير در قرآن با صفات: لطيف (5 بار)، حکيم (4 بار)، عليم (4 بار)، و بصير (3 بار) ترکيب شده و نشان ميدهد خبر داشتن مطلق خدا، ناشي از توجه به جزئيات ناديدني، حکمت، علم و بصير بودن اوست.
در ضمن همواره خبير بودن او را، نسبت به اعمال آدمي (کارهاي ارادي) شمرده است، به استثناي يک بار افعال (تفعلون- نمل 88 (27:88) )، و يک بار هم ظاهرسازيهاي رياکارانه (يصنعون- نور 30 (24:30) )، و البته دو بار هم به آثار و عوارض اعمال (اسراء 17 (17:17) و فرقان 58 (25:58) ).
از تفسیر اقای عبدالعلی بازرگان |
مدیر تالار |
|
|
|
|
|
رتبه: Advanced Member
گروه ها: Moderator, Administrators, member تاریخ عضویت: 1390/03/24 ارسالها: 2,330
تشکرها: 4 بار 29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
|
آيه 92 ـ «ام القرى» بمعنى مركز و محور كل مجتمعات مكلفان جهان آفرينش است چه زمينيان و چه آسمانيان، زيرا «القرى» كه جمع محلّى به لام است شامل كل مجتمعات مكلفين بدون استثناء مى باشد، روى اين اصل "و من حولها" تمامى اطراف و اكناف اين محور اصلى و يگانه دعوت از نزديكترين تا دورترين مجتمعات مكلفان را بگونه اى مطلق شامل است كه اين كتاب آخرين با رسول و دعوت و نورانيت و هدايتش فراترين گام را در رسالت وحيانى ربّانى براى آخرين بار برداشته است كه پس از رسولش رسالتى و پس از كتابش كتابى تا پايان زمان تكليف نخواهد آمد.
آيه 101 ـ "ولم تكن له صاحبةٌ" ـ كه در زمينه نداشتن همسر توليد فرزند را براى مرد محال دانسته ـ دليل است بر اينكه بدون زن هرگز زادن فرزند ممكن نيست گرچه عكسش احياناً مانند جريان مريم(عليهما السلام) امكان پذير است.
آيات 118 و 119 ـ در اين دو آيه خوردن از حيوانات حلال گوشتى را كه بهنگام كشتنشان نام خدا بر آنها ياد شده نتيجه ايمان مى داند، زيرا مشركان به گمان احترام به خدا نام خدا از آنها نمى خوردند، همچنين اگر كشنده حيوانات اهل كتاب باشند كه نام خدا را بر آنها ياد كنند و ساير شرايط اسلامى را هم رعايت كنند اگر مؤمنان از گوشت آنها نخورند خلاف ايمان است، چنانكه در آيه (119) نيز اين جريان مورد تهديد قرار گرفته كه با آنكه خدا محرمات را به تفصيل بيان فرموده و هرگز مسلمان بودن را شرط ذبح ندانسته چرا آنرا برخود حرام مى دانيد؟
تفسير فرقان
|
|
|
|
|
|
رتبه: Advanced Member
گروه ها: Moderator, Administrators, member تاریخ عضویت: 1390/03/24 ارسالها: 2,330
تشکرها: 4 بار 29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
|
خلاصه تفسير ايات 91-94 سوره انعام از تفسير ايت اله جوادي آملي
میفرماید در قرآن كريم انسانها را به تقواي نهايي دعوت كردم فرمود: ﴿اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ﴾ چه اينكه در مسئلهٴ جهاد هم فرمودند كه ﴿وَ جاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ﴾ اما آيهٴ تقوا و آيهٴ جهاد كه به حق التقوی و حق الجهاد معروف شده است، مقيد شده است در بخشهايي از قرآن كريم اين حق تقوا معين شد يعني ﴿فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ﴾ بنابراين. اين سه مسئله يكي دربارهٴ تقوا يكي دربارهٴ جهاد يكي دربارهٴ معرفت معيارش مشخص خواهد شد دربارهٴ تقوا كه فرمود: ﴿اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ﴾ در سورهٴ مباركهٴ «تغابن» آنجا مشخص فرمود كه آيهٴ شانزده سورهٴ «تغابن» ﴿فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ﴾ معلوم ميشود كه اينكه فرمود: ﴿اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ﴾ نه يعني آن مقداري كه شايستهٴ اتقاي از خداست كه آن مقدور كسي نيست بلكه آن مقداري كه مورد استطاعت شماست دربارهٴ جهاد هم اينچنين است اگر فرمود: ﴿وَ جاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ﴾ حق جهاد در راه خدا مقدور كسي نيست ولي آن مقداري كه مقدور است به عنوان مقدار استطاعت است كه آيهاي كه دربارهٴ تقوا نازل شده است همان جهاد را تبيين ميكند يعني «جاهدوا في الله ما استطعتم» از اين دو جريان ميشود جريان معرفت خدا را هم بررسي كرد . اگر فرمودند كه خدا را بشناسيد و يك عدهاي را مذمت فرمود كه ﴿وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ﴾ يعني شما خدا را به مقداري كه استطاعت داريد بشناسيد تعظيم كنيد و مانند آن اگر اين ﴿وَ ما قَدَرُوا اللّهَ﴾ به معناي «ما وصفوا الله حق قدره» يعني شما خدا را به مقداري كه مقدور شماست بحث كنيد اگر ﴿وَ ما قَدَرُوا اللّهَ﴾ يعني «و ما علموه حق تعظيمه» يعني شما به مقدار مقدورتان تعظيم كنيد و اگر ﴿وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ﴾ يعني «و ما عرفوه حق معرفته» يعني شما به مقداري كه مقدورتان هست خدا را بشناسيد.
﴿وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلي بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ﴾ بايد بپردازيم آنها كه منكر نبوتاند يا اباههگري را انتخاب كردند يعني ميخواهند رها باشند و اصل وحي را نميپذيرند اينها در حقيقت خدا را نشناختند براي اينكه خداي حكيم هرگز مردم را رها نميكند يا نه اباههگري را اينها نميپذيرند مردم را رها نميدانند ميگويند براي مردم يك حساب و كتابي هست لكن عقل را كافي ميدانند نظير براهمه ميگويند نيازي به وحي نيست براي اينكه پيامبر كه ميآيد رهاورد او يا موافق عقل است يا مخالف عقل اگر موافق عقل باشد كه خود عقل كافي است و ما را از وحي بينياز ميكند ـ معاذالله ـ و اگر مخالف عقل هم باشد كه مردود است شبههٴ اينها برطرف شده است در بحثهاي قبل كه خيلي از چيزهاست كه عقل اصلاً نميفهمد نظري ندارد بخشهاي عظيمي از احكام فقهي است، احكام حقوقي است، احكام اخلاقي است كه مربوط به جزئيات است و عقل راه ندارد آنجاها كه عقل راه ندارد وحي ضرورتش مشخص است آنجا كه عقل راه دارد درك ميكند وحي او را تأييد ميكند اما چيزي كه مسلماً پيش عقل بيّن باشد و خلاف او را شرع بگويد اينچنين نيست هرگز شرع برخلاف عقل نميگويد خب پس اين دو گروه ﴿وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ﴾ آنها كه اباههگري دارند وحي را نميپذيرند يا آنها كه اهل افراطاند و براي عقل حرمتي بيش از آن مقداري كه هست قائلاند اينها ﴿وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ﴾ گروه ديگر كساني هستند كه اباههگري را نميپذيرند و براي خدا وحي و دين و رسالت قائل هستند كه خدا وحياي دارد فرستادههايي دارد ولي ميگويند آن فرستاده بايد فرشته باشد نه بشر كه در اوايل همين سورهٴ مباركهٴ «انعام» بحثش گذشت در سورهٴ «تغابن» هم هست كه آيا بشر ميشود پيامبر باشد كه در سورهٴ «تغابن» فرمود اگر در زمين فرشتههايي بودند خدا براي اهل زمين فرشته را رسول انتخاب ميكرد و چون شما بشريد بايد بشر از سنخ شما باشد ميگفتند مگر اينكه بشر پيامبر ميشود اين گروه در حقيقت «و ما قدر الانسان حق قدره» اينها اصلاً انسان را نشناختند كه انسان ميتواند خليفه الله باشد، رسول الله باشد، نبي الله باشد، ولي الله باشد، اينها انسان را نشناختند «و ما قدر الانسان حق قدره» پس آن گروه اباههگر ﴿وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ﴾ آن گروهي كه نظير براهمه ميانديشد ﴿وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ﴾ اما آن گروهي كه اصل وحي و رسالت را ميپذيرند ولي ميگويند انسان شايستهٴ دريافت وحي نيست و تنها فرشته است كه بايد رسول خدا باشد اينها «ما قدر الانسان حق قدره» لذا ذات اقدس الهي براي انسان و معرفي انسان آيات فراواني نازل ميكند همان ﴿وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ كُلَّها﴾ بعد آدم را يعني انسان كامل را معلّم ملائكه معرفي ميكند براي آن است كه كسي انسان را كمتر از ملك نداند و نگويد چطور فرشتهها وحي ميگيرند و انسان توان دريافت وحي را ندارد اينچنين نيست بلكه حقيقت انسان كه همان خلافت الهي است صلاحيت دريافت وحي را دارد
﴿قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذي جاءَ بِهِ مُوسي نُورًا وَ هُدًي لِلنّاسِ..﴾
مطلب بعدي آن است كه ضمن اينكه فرمود شما اصل وحي را پذيرفتيد نبوت عامه را و نبوت خاصه را هم جريان موساي كليم(سلام الله عليه) را پذيرفتيد فرمود همان طوري كه شما جريان موساي كليم را پذيرفتيد تورات را پذيرفتيد بعد انكار كرديد منافات هم ندارد اصل وحي را بپذيريد بعد اصل وحي را انكار كنيد چون همين يهوديها وقتي لجوج و عنودند در هنگام لجاجت ميبينيد اصل اسلام را زير سؤال ميبرند شما در سورهٴ مباركهٴ «نساء» كه قبلاً گذشت آيهٴ 51 اين مطلب بود آيهٴ 51 سورهٴ مباركهٴ «نساء» اين بود كه ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ أُوتُوا نَصيبًا مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذينَ آمَنُوا سَبيلاً﴾ فرمود نگاه به اين اهل كتاب بكن اينها چگونه داوري جائرانه ميكنند اينها ميگويند مشركين متمدنتر از مسلميناند اينها رو به راهترهستند اينها به صراط مستقيم نزديكترند خب اين حرف حرفِ كيست؟ حرف انسان لجوج عنود است كه فرمود: ﴿وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْمًا لُدًّا﴾ اينها جزء الد الخصاماند هم مشركين جزء قوم لُدند هم اينها وگرنه يهود كه نميتواند بگويد مشركين از مؤمنين اَهدي سبيلاند كه مگر روي لجاج. پس بنابراین اگر كسي بگويد در مكه يهوديها نبودند اين با خود قرآن موافق نيست اگر بگويد گويندهها مشركين بودند اين با جواب نقضي قرآن موافق نيست جواب اول كاري به نقض ندارد هر كس كه گفت خدا پيامبري نفرستاد او در حقيقت خدا را نشناخت چون حدّ وسط آن برهاني كه وجود مبارك امام رضا(سلام الله عليه) در باب الاضطرار الي الحجه اقامه ميكند همان حكمت خداست عدل خداست، هدايت خداست و اما برهان دوم و سوم كه نقضي است و جدال اَحسن است اين ناظر به اهل كتاب است برهان دوم همين بود كه اشاره شد برهان سوم اين است فرمود: ﴿وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ﴾ ميفرمايد خب اگر وحي نبود، نبوت نبود اينگونه از معارف الهي كه مربوط به اسماي حسناي خداست مربوط به عصمت، نبوت، ولايت و مانند آن است كه از شئون انسان كامل است و بخشي مربوط به معاد است چگونه در بين شما رواج پيدا ميكرد اينكه فرمود: ﴿وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ﴾ اين ناظر به آن است كه يك سلسله معارفي هست كه شما نميتوانستيد از خودتان ياد بگيريد چه اينكه گذشتگان شما هم نميتوانستند عالم به اين علوم باشند و به شما ارث برسانند نه شما اهل اين بوديد نه گذشتگانتان اين سلسلهٴ علوم و معارف غير از آن مسايل ابتدايي است يا علوم حصولي طبيعي و تجربي است كه ذات اقدس الهي فرمود خداوند وقتي شما را به دنيا آورد عالم به اين مسايل نبوديد ابزار ادراك و فراگيري اينها را به شما داد
﴿قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ﴿91﴾
معلوم ميشود كسي كه باطل گراست اهل لهو و لعب است خب اينجا كه ميدان بازي نيست اينها در احتجاج گفتند: ﴿ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ﴾ نبوت عام را منكر شدند خدا ميفرمايد اينها بازيچه است معلوم ميشود منظور از بازي در قرآن كريم اين نيست كه انسان سنگ بازي كند يا چوب بازي كند يا توپ بازي كند بازي با افكار، بازي با علوم، بازي با سخنان، بازي با مكاتب كسي كه خود را به باطل سرگرم كرده است عمري در بازي مشغول است، مشغول بازي است منتها حالا اين جوانها را سرزنش بكند كه اينها چرا توپ بازي ميكنند خب تو هم فكر باطل داري او بالأخره يك فايدهٴ بدني دارد بدن را سالم نگه ميدارد تو اين طرف را هم نميبندي ميبينيد يك وقت هست كه از كنار مجلس لهو و لعب ميگذرد ﴿وَالَّذِينَ لاَ يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾ يك وقت هست نه از كنار مكتب باطل ميگذرد فرمود: ﴿قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ﴾ آنكه منكر وحي و نبوت است اهل بازي است و اينكه دربارهٴ مؤمنين گفته شد كه مؤمنين از لهو ميپرهيزند از لغو ميپرهيزند نه تنها از طنز گفتن از حرف هزل گفتن ميپرهيزند از فكر باطل ميپرهيزند اين ﴿يَلْعَبُونَ﴾ از چه گرفته شده اين يك فعلي است كه از يك امر جامدي مشتق شده لُعاب دهان كه با خود دهان همراه است و از دهان توليد ميشود اين آن قدر نيست كه انسان تشنه را سيراب كند همين كه انسان اين لعاب را به لب ميآورد ميخشكد اين قدر دوامي ندارد هرچه بازيچه است همين است مثل لعاب دهان است آنجا ميفرمايد: ﴿بَلْ هُمْ في شَكِّ يَلْعَبُونَ﴾ اين است ﴿قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ﴾ اين است هرچه كه غير حق باشد مثل لعاب دهان است هرگز تشنهاي را سير نميكند و دوام هم ندارد4⃣ فرمود: ﴿وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ.....﴾
آنگاه اوصافي را براي اين كتاب ذكر ميكند كه اجراي اين اوصاف البته به دست پيغمبر است اين است كه عرض شد كه اگر وحي بودن و كلام الله و كتاب الله بودن قرآن كريم اثبات شد نبوت پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم بالملازمه اثبات ميشود فرمود: ﴿مُصَدِّقُ الَّذي بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ يكي از آثار بركت اين كتاب آن است آنچه را كه بر موساي كليم نازل شده بر عيساي مسيح نازل شده بر انبياي ابراهيمي به عنوان صحف الهي نازل شده همهٴ آنها را تصديق ميكند در آيهٴ قبل فرمود كتابي را كه ذات قدس الهي بر موساي كليم نازل كرد نور است و هدايت للناس، ﴿قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذي جاءَ بِهِ مُوسي نُورًا وَ هُدًي لِلنّاسِ﴾ خب قرآني كه مصدّق و نور است نوراني است مصدّق هدايت است، هدايت است گذشته از اينكه در اوايل سورهٴ مباركهٴ «آل عمران» خود قرآن كريم هم به عنوان اينكه نور است و هدايت و مصدّق است و در بعضي از بخشهاي ديگر فرمود مهيمن است ياد شده در آيهٴ سه به بعد سورهٴ «آل عمران» اين است كه ﴿نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ اْلإِنْجيلَ ٭ مِنْ قَبْلُ هُدًي لِلنّاسِ وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ وَ اللّهُ عَزيزٌ ذُو انْتِقامٍ﴾ در طليعهٴ سورهٴ مباركهٴ «آل عمران» هم از جريان تصديق قرآن نسبت به تورات و انجيل هم سخن به ميان آمد پس از اين جهت مبارك است براي اينكه مصدّق نور مبارك است، مصدّق هدايت مبارك است عامل اجراي كمال و وصف ديگر را پيغمبر ميشمارد بعضي از قرائتها اين است كه «و لِيُنذِر» اگر به «و لِيُنذِرَ» باشد باز بحث مستقيماً دربارهٴ قرآن است اما اين قرائت معروف ﴿وَ لِتُنْذِرَ﴾ است كه معلوم ميشود وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) داراي مقام نبوت است و گيرندهٴ وحي است كه اين هم منشأ بركت خواهد بود ﴿وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُري وَ مَنْ حَوْلَها﴾
گرچه خداوند كتابهاي آسماني را به وصف تبشير و انذار و همچنين انبياي الهي را به اين دو وصف مبشر و منذر بودن ستود و معرفي كرد . [همچنين] قرآن را به عنوان بشير و نذير، نظير ساير كتب آسماني ستود و معرفي كرد اما در اينجا فقط از انذار سخن به ميان ميآيد چون اكثري مردم به وسيله انذار راه راست را طي ميكنند شوق به بهشت آنقدر عامل وادار كننده نيست اينها ميگويند ما بهشت برويم براي لذت خب چرا لذت نقد را از دست بدهيم ولي اگر بگويند اين كار حرام را كردي در قيامت گرفتار آتش ميشوي ناچار دست برميدارد ﴿وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُري﴾ پس سّر اكتفاي انذار همين است چه اينكه ﴿قُمْ فَأَنْذِرْ﴾و مانند آن ﴿وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُري وَ مَنْ حَوْلَها﴾ منظور از اين ﴿أُمَّ الْقُري﴾ خب مكه است در آن حرفي نيست اما ﴿أُمَّ الْقُري﴾ اين الف و لام ﴿الْقُري﴾ ناظر به اين است كه مكه امّ روستاها يا شهركهاي اطراف خودش است يا نه مكه ﴿أُمَّ الْقُري﴾ است كه الف و لاماش استغراق باشد هر قريهاي كه در عالم باشد زيرمجموعهٴ مكه است اگر منظور از اين ﴿الْقُري﴾ و همچنين ﴿وَ مَنْ حَوْلَها﴾ جميع اهل الارض باشند اين منافاتي با جهان شمولي وحي اله ندارد و ديگر كسي نميتواند به اين آيه استدلال كند كه وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) رسالتش جهاني نبود براي اينكه او مأمور شده است مردم مكه و اطراف مكه را انذار كند ولي اگر منظور از اين «الف ولام» ﴿الْقُري﴾ يعني همين قراي معهود اطراف مكه ﴿وَ مَنْ حَوْلَها﴾ هم از كساني كه حول اين ﴿أُمَّ الْقُري﴾ هستند خب اگر مكه امّ روستاها و شهركهاي محدود است ﴿مَنْ حَوْلَها﴾ هم ساكنان همان روستاها و شهركهاي محدود خواهد بود اگر چنين باشد اين آيه با جهان شمولي قرآن كريم و وحي پيغمبر منافات دارد ولي آنچه كه از خود قرآن كريم برميآيد اين است كه رسالت پيغمبر عام است اولاً اين آيه در مكه نازل شد و دو مطلب را خود قرآن به ما بازگو ميكند يكي اينكه رسالت او جهاني است، دوم اينكه شيوهٴ اجراي او مقطعي است اول از مكه شروع بكن بعد مدينه بعد عالم را بگير نه رسالت او محدود است و نه جهان شمولي رسالت او بعد آمده او همان از اول كه «بعث رسولاً، بعث رحمة للعالمين» پس «هاهنا امور ثلاثه» اول اينكه وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) همان وقتي كه مبعوث شده است ﴿كَافَّةً لِّلنَّاسِ﴾ بود، ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ بود ﴿لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً﴾ بود «بعث للناس كافه» اين مطلب اول. همين است.....
مطلب دوم اينكه شيوه اجرايي رسالتش مقطعي است اول از مكه شروع كن، بعد مدينه، بعد كم كم به سراسر جهان اين دو حق است. سوم كه امر باطني است آن است كه پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) از همان اول رسالتاش محدود بود، نبوتش محدود بود بعد نبوتش توسعه پيدا كرد اين باطل است چه اينكه امر چهارم هم بيّن الغي است و باطل و آن اينكه رسالتي هم براي جهان نداشت فقط آن محدودهٴ حجاز قلمرو رسالت او بود خب اينكه در همان عتائق سور فرمود: ﴿وَمَا هِيَ إِلَّا ذِكْرَى لِلْبَشَرِ﴾ اين در مكه نازل شد در اوايل بعثت پيغمبر هم نازل شد فرمود اين كتاب تذكرهٴ بشريت است يا همين آياتي كه قبلاً خوانديم و در سورهٴ مكه هم نازل شد يعني در همين سورهٴ «انعام» نازل شد كه ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْري لِلْعالَمينَ﴾ همين آيهاي كه دو آيهٴ قبل از اين بود كه قبلاً خوانديم آيهٴ نود همين سورهٴ مباركهٴ «انعام» ﴿قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْري لِلْعالَمينَ﴾ خب دو آيهٴ قبل فرمود اين يك كتاب جهاني است معلوم ميشود كه يا منظور از ﴿أُمَّ الْقُري﴾ يعني مكه امّ همهٴ شهرهاي جهان است و روستاهاي جهان و قهراً ﴿مَنْ حَوْلَها﴾ هم شامل سكنهٴ همهٴ اطراف زمين است يا نه. يا از اين جهت ساكت است نه دلالت برخلاف دارد و اينكه فرمود: ﴿وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُري وَ مَنْ حَوْلَها﴾ يعني شيوهٴ اجرايي رسالت عامات درجه به درجه از اينجا شروع ميشود.
مطلب بعد آن است كه حالا چرا ﴿أُمَّ الْقُري﴾ مكه ﴿أُمَّ الْقُري﴾ است ما اگر بحث اقليمي و جغرافيايي نكنيم و بحث قرآني بكنيم معلوم ميشود مكه ﴿أُمَّ الْقُري﴾ است چرا؟ براي اينكه مكه داراي كعبه است كه مسلمين عالم در جميع اقطار شبانهروز چند بار به طرف كعبهٴ همين مكه روي ميآورند و از اين بالاتر مرگ و زندگي مردم مسلمان سراسر عالم به طرف كعبه است حيات و ممات ما به طرف كعبه است
﴿وَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِاْلآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلي صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ﴾92﴾ بعد ميفرمايد اين كتاب آسماني مورد قبل چه گروهي قرار ميگيرد ؟؟! ميفرمايد كسي به اين كتاب ايمان ميآورد كه اهل اعتقاد به قيامت باشد ﴿وَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِاْلآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلي صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ﴾ اين هم از آن لطائف قرآن كريم است كه ذات اقدس الهي براي اثبات نبوت و وحي در چند بخش قرآن كريم از راه معاد استدلال ميكند ديگران كه ميخواهند كه براي اثبات وحي و نبوت عام برهان اقامه كنند همين براهين معروف است كه چون بشر مدني بالطبع است بايد با يكديگر زندگي كنند قانون ميطلبند قانون را خودش نميتواند وضع كند بايد كسي وضع كند كه منزه از اشتباه و مانند آن باشد اين برهان حق است اما در چند مورد ذات اقدس الهي برهان نبوت عام را جريان معاد ميداند ميفرمايد انسان كه با مردن نابود نميشود انسان مسافر است يك مقصدي را در پيش دارد آن مقصد حق لا ريب فيه اگر انسان مسافر است و با مردن نابود نميشود بالضروره يا راه بلدي ميخواهد كه او را هدايت كند كجا برود چطور برود؟ چون هدف حق است، راه حق است، راهنما حق چون قيامت حق است نبوت حق است اگر ـ معاذالله ـ انسان با مرگ نابود ميشد خب نيازي به راهنما نداشت همان قانون بشري كافي بود كه كساني كه منكر قيامتاند و بر اساس حكومت مردم بر مردم كشور را تأمين ميكنند و اما اگر معاد حق است كما هو الحق و انسان نميداند بعد از مرگ كجا ميرود يقيناً راهي هست كه او را به معاد برساند و يقيناً يك راه بلدي بايد باشد [تا] او را رهبري كند فرمود كسي قرآن را قبول دارد كه قيامت را قبول داشته باشد اگر قيامت را قبول كرد يقيناً قرآن را قبول ميكند وقتي قرآن را قبول كرد ستون قرآن را كه نماز است را حفظ ميكند
﴿وَ هُمْ عَلي صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ﴾ ميبينيد در بين همهٴ بحثها باز سخن از نماز است پس از راه حدّ وسط برهان معاد است چون معاد حق است، نبوت حق است البتّه وقتي نبوت حق بود پيامبر حرفهايي دارد يكي از حرفها جريان معاد است ولي در اين آيه استدلالش حدّ وسط برهان بر ضرورت وحي اين است چون معاد حق است نبوت حق است حالا كه نبوت و دين حق شد اين دين ستوني دارد به نام نماز شما ميبينيد در سورهٴ مباركهٴ «مؤمنون» طليعهٴ اوصافي كه براي مؤمنين ذكر ميكند نماز است پايان اوصاف كه جمعبندي ميكند نماز است ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذينَ هُمْ في صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ﴾ بعد چندين وصف ميكند ﴿وَ الَّذينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾ و كذا و كذا و كذا ﴿وَ الَّذينَ هُمْ عَلي صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ﴾ اين بحث تمام ميشود يعني وقتي اوصاف مؤمنون در سورهٴ مباركهٴ «مؤمنون» ياد ميكند آيهٴ اول اين است كه ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ﴾ بعد اولين وصفي كه براي مؤمنان خالص ياد ميكند ﴿الَّذينَ هُمْ في صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ﴾ بعد مسائل فراواني را به عنوان اوصاف كمالي ذكر ميكند آنگاه در آيهٴ نهم ميفرمايد: ﴿وَ الَّذينَ هُمْ عَلي صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ﴾ نه تنها اهل نمازند همهٴ نمازها را هم حفظ ميكنند
فرمود: ﴿وَ مَنْ أَظْلَمُ...﴾ اين ﴿مَنْ أَظْلَمُ﴾ جامع است جامع سه قسم است دو قسمش با يك ﴿مَنْ﴾ و موصول ذكر شد قسم سوم با ﴿مَنْ﴾ و موصول ديگر ذكر شد فرمود: ﴿وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ﴾ اين ﴿مِمَّنِ﴾ دو تا فرض را زيرمجموعه خود دارد ﴿مِمَّنِ افْتَري عَلَي اللّهِ كَذِبًا أَوْ قالَ﴾ اينجا ديگر ﴿مَنْ قالَ﴾ نيست اين ﴿قالَ﴾ عطف بر ﴿افْتَري﴾ است كه زير مجموعه ﴿مَنْ﴾ قرار گرفت ﴿مِمَّنِ افْتَري﴾ آن ﴿مَنْ﴾اي كه قبل از ﴿افْتَري﴾ واقع شد دو گروه را زير مجموعه خود دارد يكي ﴿افْتَري عَلَي اللّهِ كَذِبًا﴾ يكي ﴿قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ﴾ اما اين سومي كاملاً از آن دو تا جداست لذا كلمهٴ ﴿مَنْ﴾ تكرار شد ﴿وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللّهُ﴾ يعني آن طوري كه خدا كار كرد من ميكنم من كار خدايي ميكنم ببينيد اين ادعاي نبوت نيست و انكار نبوت هم نيست اين ادعاي ربوبيّت است كه فوق همهٴ اينهاست در شبيه اينگونه از موارد كه ذات اقدس الهي سه مسئله را ذكر ميكند و دوتا را زيرمجموعهٴ يك اصل قرار ميدهد سومي را زيرمجموعهٴ اصل ديگر مشابهش قبلاً گذشت نظير آيهٴ پنجاه همين سورهٴ مباركهٴ «انعام» كه قبلاً گذشت آن آيهٴ پنجاه اين بود .خلاصه آيهٴ پنجاه اين است كه ﴿قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللّهِ﴾ كه اين خاصيت ربوبيّت است ﴿وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ﴾ كه اين هم خاصيت ربوبيّت است بالذات ﴿وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنّي مَلَكٌ﴾ يعني ديگر اين مربوط به فرشته بودن است آن دو مطلب كه مربوط به ربوبيّت است با يك ﴿أَقُولُ﴾ ذكر شد اين مطلب سوم كه مربوط به نفي فرشته بودن است با ﴿أَقُولُ﴾ ديگر ذكر شد وگرنه ممكن بود براي اختصار بفرمايد: «لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ و لا اني ملك» تكرار ﴿أَقُولُ﴾ براي آن است كه مطلب اول و دوم از شئون ربوبيّت است مطلب سوم از شئون فرشته بودن .
در اينجا هم كاملاً جدا شد تفكيك شد فرمود: ﴿وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَري عَلَي اللّهِ كَذِبًا أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ﴾ اينها زير مجموعهٴ يك اصل است ﴿وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللّهُ﴾ كه اصل ديگر است آن دو تاي اول با پذيرش توحيد ربوبي، با پذيرش اصل ربوبيّت است اين سومي داعيه ربوبيّت داشتن است اينها ظالمترين مردماند براي اينكه به مقدسترين اصول اهانت كردند ﴿وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَري عَلَي اللّهِ كَذِبًا﴾ اين ﴿كَذِبًا﴾ مفعول مطلق نوعي است مفعول مطلقي است كه از سنخ خود فعل است نظير «قعدت جلوساً» كه جلوس و قعود محتوايش يكي است لفظش دو تاست، اينجا هم يك وقت هست كه گفته ميشود «من اظلم ممن افتري علي اله افترائاً» يك وقت گفته ميشود ﴿مِمَّنِ افْتَري عَلَي اللّهِ كَذِبًا﴾ در حقيقت محتوا يكي است لفظ فرق ميكند أو ﴿قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ﴾ اين اصل كلي هم بر مسيلمه قابل تطبيق است هم عبداللهابنسعد قابل تطبيق است هم بر ديگر مدعيان نبوت ولي همهٴ آن قصهها در مدينه اتفاق افتاده بود و اين آيه جزء سورهٴ مباركهٴ «انعام» است كه در مكه رخ داد اگر هم بعضي از روايات اين را بر جريان مسيلمه يا عبداللهابنابيسعد تطبيق كردند اين در حقيقت تطبيق است نه شان نزول مگر اينكه مسلّم باشد اين آيه در مدينه نازل شده است و به دستور پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) اين آيهاي كه در مدينه نازل شد در ضمن آيات مكي قرار گرفت كه اين هم بعيد است چون دليل معتبري بر چنين روايت نيست.
يكي از نشانههاي غمرات موت اينگونه از تبهكاران فرمود: ﴿وَ لَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ في غَمَراتِ الْمَوْتِ﴾ آنگاه ملائكه چكار ميكنند؟ ﴿وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْديهِمْ﴾ دستهايشان را دراز ميكنند حالا يا به صورت ضرب وجوه و ادبار كه در سورهٴ «انفال» و در سورهٴ 47 آمده است يا نه طلبكارانه دستشان را دراز ميكنند ميگويند جانت را به ما بده اين جانت را به ما بده يعني خودت قبض روح خودت را به عهده بگير اين نشانهٴ قهر است وگرنه نه انسان قدرت آن را دارد تشريعاً كه جان خود را قبض بكند تا تحت تكليف باشد نه قدرت آن را دارد كه جان خود را بگيرد تا تشريعاً تحت تكليف قرار بگيرد نه تكويناً نزع روح و قبض روح مقدور آدم است اما اين براي شدت اُنف است كه ميگويند جانت را بيرون بياور ﴿أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ﴾ اگر اين ناظر به قبض روح باشد معنايش آن شدت فشار است و اگر مربوط به قبض روح نباشد فرشتگان به چنين انسان تبهكاري كه در غمرات موت است، در شدائد موت است به او ميگويند ﴿أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ﴾ اگر توانستيد خودتان را از اين غمرات و شدائد خارج كنيد برهانيد وقتي در دنيا بوديد اظهار قدرت ميكرديد؟ الآن اگر مقتدريد خودتان را از اين شدائد برهانيد يعني «اخرجوا انفسكم من غمرات الموت» خودتان را نجات بدهيد. بعد فرمود: ﴿أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ﴾ امروز به عذاب خاري معذبايد غير از آن فشارها غير از دردها يك ذلت و خواري بر شما تحميل ميشود چرا؟ چون مشابه همين مضمون در آيات ديگر بود كه روح استكباري اينها خبر ميداد كه ﴿بِمَا كُنتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ﴾ يك انسان مستكبر يك ادعاي دروغين دارد خود را برتر ميشمارد اين يك مقدمه وقتي برتري او دروغ بود كبر و بزرگي او دروغ بود هر دروغي يك راستي دارد كوچكي او راست است كسي كه داعيهٴ عزت دارد كه اگر شما او را به تقوا امر كنيد ﴿أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِاْلإِثْمِ﴾ اين عزيز بيجهت است هر بيجهتي يك باجهتي دارد اگر كسي عزيز بيجهت بود ذليل باجهت است اگر عزت كسي دروغ بود ذلت او راست است اين دو مقدمه، از روز مرگ به بعد هر چه حق است ظهور ميكند اين سه مقدمه، پس خواري و ذلت اين عزيز بيجهت آنجا ظهور ميكند اين نتيجه غير از آن عذاب سوخت و سوز فرمود: ﴿الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ﴾ در بخشي از آيات همين محتوا تعليل شد فرمود: ﴿بِما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ﴾ مطلب بعدي آن است كه ذات اقدس الهي به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و هر بينندهٴ ديگري ميفرمايد: ﴿وَ لَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ في غَمَراتِ الْمَوْتِ﴾ غمره، يعني شدت فرورفتگي فروبردن آن چيزي كه انسان را فرو ميبرد غامر است و اينها در شدائد موت فرورفتهاند فرشتگان هم دستها را براي تعذيب اينها گشودهاند و باز كردند چنين حالتي را اگر شما ببينيد معلوم ميشود كه نتيجهٴ آن استهزا و استكبار و افراط و تفريط را الآن دارند ميكِشند فرشتگان به آنها ميگويند ﴿أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ﴾ اگر منظور اين باشد كه ارواحتان را از ابدان خارج كنيد كه اين به عنوان توبيخ و تعيير و سرزنش است اين از آياتي است كه دلالت ميكند كه روح غير از بدن است و اما اگر منظور اين باشد ﴿أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ﴾ يعني خود را از اين غمرات شدائد برهانيد اين آيه دلالت نميكند براي اينكه روح غير از بدن است براي مغايرت روح و بدن از آيات ديگر بايد استفاده كرد
﴿وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادي كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾ در آخرت در عين حال كه همه جمعاند نظامش نظام فردي است هر كسي كنار سفرهٴ خود نشسته است هيچ كسي به داد كسي نميرسد ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخيهِ ٭ وَ أُمِّهِ وَ أَبيهِ ٭ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنيهِ﴾ ﴿ وَ فَصيلَتِهِ الَّتي تُؤْويهِ﴾و مانند آن خب پس نظام آخرت نظام فردي است ﴿لا بَيْعٌ فيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ﴾ نه روابط است نه ضوابط نه براساس ضابطه خريد و فروش و عقد و عقود و صلح و امثال و ذلك مشكل حل ميشود كه كسي چيزي بخرد چيزي بفروشد نه از راه دوستي ممكن است مشكلي را حل بكند و نه شفاعتي هست مگر اينكه براي افراد خاصي كه دينشان مرضي است هم مشفوع له مشخص است كيست هم شفيع مشخص است كيست؟ خب پس نظام آخرت نظام فردي است هر كسي كنار سفره خود نشسته است اگر كسي از معدوبه قرآن از مائدهٴ قرآن و دين استفاده كرده است فردا سفرهاي دارد در كنار سفره علم و عمل صالح مينشيند و اگر كسي مائدهاي، معدوبهاي، غذايي فراهم نكرده است چون ﴿أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ في حَياتِكُمُ الدُّنْيا﴾ در حقيقت دنيا ﴿كَاْلأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً﴾ بود آنچه را كه در دنيا فراهم كرده است در كنار همان سفره مينشيند سفرهٴ او هم ﴿لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاّ مِنْ ضَريعٍ ٭ لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْني مِنْ جُوعٍ﴾
فرمود: ﴿وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادي كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾ آنجا كه به شما گفتيم ﴿تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى﴾ زاد و توشه تهيه نكرديد آنچه را هم كه فراهم كرديد گذاشتيد و آمديد اين در بيانات نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) در نهج البلاغه هست كه شما مقداري از دارايي را در راه خدا صرف بكنيد اينچنين نباشد كه كل مالتان را بگذاريد «فَيَكُون فَرْضاً عَلَيْكُمْ» اگر كل مال را گذاشتيد «فَيَكُون فَرْضاً عَلَيْكُمْ» آن بار را بايد ببريد ولي اگر مقداري كه خود لازم داشتيد استفاده كرديد مقداري را در راه رضاي الهي صرف كرديد آن براي شما سودمند است آن ديگر كَلّ براي شما نيست فرمود اگر كُل را گذاشتيد «فَيَكُون فَرْضاً عَلَيْكُمْ» بنابراين تبهكار با دست تهي و روي سياه ميرود و فراداست اما مؤمن در كنار سفره ﴿تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى﴾نشسته است ﴿وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابًا طَهُورًا﴾ نشسته است ﴿يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ٭ خِتامُهُ مِسْكٌ وَ في ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ﴾ نشسته است ﴿وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُراديٰ كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ﴾ «خوله» يعني «اعطاه» يك عده بر اساس ﴿ما تُقَدِّمُوا ِلأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ﴾ ترك نكردند تقديم كردند اما تبهكاران ترك كردند هر چه را دارند ﴿وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ﴾ يعني «ما اعطيناكم» ﴿وَراءَ ظُهُورِكُمْ﴾ آن را پشتسر گذاشتيد دسترسي هم به او نداريد ﴿وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاءُ﴾ آنهای كه شما شريك خدا اخذ كرديد مدبر و مدير شما، خداست و لاغير. رازق شما، خالق شما، رب شما، معبود شما، خداست و لاغير ولي شما براي اين خدا شريك قائل شديد ربوبيّتي كه براي خداست به غير خدا داديد اولوهيتي كه براي خداست به غير خدا داديد رازقيتي كه براي خداست به غير خدا داديد معبود بودني كه براي خداست به غير خدا داديد ﴿وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذينَ﴾ ﴿شُفَعاءَكُمُ﴾ يعني آنچه كه شما شفيع پنداشتيد ميگفتيد: ﴿ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى﴾ يا ﴿هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ﴾ ﴿الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاءُ﴾ آنها را دربارهٴ خود شريك پنداشتيد گفتيد شريك دنياست و مشكلات ما را هم نزد خدا حل ميكند اينها شفعاي مصطلح قائل نبودند چون به قيامت قائل نبودند اينها كه ميگفتند: ﴿ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى﴾ يا ﴿هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ﴾ شفاعت مصطلح اخروي منظورشان نبود والا اينها كه ميگفتند: َِذَا ضَلَلْنَا في الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ اينها منكر قيامت بودند كسي كه منكر قيامت است كه شفاعت مصطلح را قائل نيست شفاعتي كه وثنيين قائل بودند به معني وساطت امور دنيا بود يعني مشكلات دنياي ما با وساطت اين بتها حل ميشود. در آخرت اولين و آخرين جمعاند اين يك مطلب، نظام آخرت نظام فردي است هر كس در كنار سفرهٴ خود مينشيند اين دو مطلب، روابط، ضوابط، داد و ستد، عقود، ايقاعات همه اينها منقطع است چون ﴿تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اْلأَسْبابُ﴾ هست ﴿تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ﴾ است ﴿لا بَيْعٌ فيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ﴾ اين هم سه مطلب، تبهكاران هيچ راهي براي نظام آخرت ندارند لذا با دست خالي ميآيند .
|
|
|
|
|
|
رتبه: Advanced Member
گروه ها: Moderator, Administrators, member تاریخ عضویت: 1390/03/24 ارسالها: 2,330
تشکرها: 4 بار 29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
|
﴿وَ هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها في ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ﴾
خداوند آن ستارههاي ديگر را آفريد تا شما در تاريكيهاي خشكي و دريايي از آنها كمك بگيريد الآن مهمترين عامل راهنماي خلبانها و كشتيرانان و كساني كه سفينههاي فضايي را تنظيم ميكنند همين ستارههاست ديگر اينها با حركت ستارهها و با قطب يا جهتيابي اين كارهاي عظيم دريايي و صحرايي و آسماني را طي ميكنند.
وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ﴾ همهٴ شما از يك انسان خلق شديد ممكن است انسانهايي قبل از آدم (سلام الله عليه) بودهاند چه اينكه بعضي از روايات تأييد ميكنند و اما آن نسل منقرض شده است اين نسل فعلي كه بشر فعلي را تشكيل ميدهند و فعلاً روي زمين زندگي ميكنند به آدم و حوا (سلام الله عليهما) منتهياند و لاغير و آدم و حوا هم از خاكاند نسل حيوان ديگر باشند نسل انسانهاي غير مسئول باشند اين با ظاهر آيات سازگار نيست بر فرضي كه يك چنين چيزي هم باشد با براهين توحيد مخالف نيست يعني بر فرض كه برخلاف ظاهر قرآن ـ معاذالله ـ كسي بگويد كه مثلاً انسان از نسل حيوان بود و مانند آن بالأخره همهٴ براهين جاري است برهان حركت، برهان حدوث، برهان امكان ماهوي، امكان فقري همه جاري است براي اثبات مبدأ و مبدأ و مانند آن آسيبي نميرساند لكن با ظاهر قرآن كه در سرنوشت انسان و تعيين آفرينش انسان حرف اول و آخر را ميزند سازگار نيست فرمود: ﴿وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ﴾ شما را از يك انسان، از يك حقيقت كه در طليعه سورهٴٴ مباركهٴ «نساء» آنجا مشخص شد فرمود آفريد همه از يك حقيقتايد. برخيها مستقراند در زمين بعضيها مستودع در ارحام و اصلاباند كه هنوز به دنيا نيامدهاند . بعضيها به دنيا آمدهاند كه
﴿لَكُمْ فِي اْلأَرْضِ مُسْتَقَرُّ وَ مَتاعٌ إِلى حينٍ﴾ بعضيها مستقرند كه اين مستقر اسم فاعل است در اينجا نه اسم مكان بعضيها مستقرند، بعضيها مستودع كه اسم مفعول است بعضيها خلق شدند به زمين آمدند در زمين قرار گرفتند بعضيها هنوز در اصلاب و ارحاماند به عنوان وديعت تا نوبت آنها فرا برسد و به زمين بيايند ﴿فَمُسْتَقَرُّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا اْلآياتِ﴾ اما ﴿لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ﴾
﴿وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ﴾ بعد از اقامهٴ اين همه براهين بر توحيد آنگاه ميفرمايد براي خداوند جن را شريك قرار دادند ﴿وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ﴾ ملل و نحل كه مراجعه ميكنيد ميبينيد اينگونه از افكار و آراء باطل قبلاً بود براي رفع تعجب اگر سفري به سرزمين هند بكنيد ميبينيد الآن هم با اينكه عصر عصر علم است يك سلسله آراء و عقايدي بتپرستها دارند كه به هيچ وجه براي شما قابل قبول نيست انواع و اقسام بتهايي كه آنها تكريم ميكنند نه تنها گاو را تكريم و تقديس ميكنند بتهايي را تقديس و تكريم ميكنند كه به هيچ وجه انسان حاضر نيست براي آنها حرمت قائل بشود بشر را روي بيديني نميشود نگه داشت روي بد ديني ميشود نگه داشت بيديني ميپاشد اما بد ديني يك مدتي ميماند براي اينكه در تطبيق خطا دارد ﴿ شركت جن به چه معناست كه براي خدا جن را شريك قرار دادند؟؟؟!﴾ اين يا به آن است كه اهرمن را در مقابل يزدان قرار دادند .بر اساس مكتب توحيدي اهرمن وجود دارد اما نظير كلب معلّم مأمور و مقهور ذات اقدس الهي است. اينچنين نيست كه در برابر خدا كار بكند خداوند اگر بخواهد كسي را تنبيه بكند با اينگونه از مأموران ضلالت و غوايت آن اشخاص را ميگيرد آن هم به عنوان كيفر. پس يزدان و اهرمن به آن معنا كه در برخي از نحل بود در اسلام اصلاً نيست. مطلب ديگر كه ممكن است جن را شريك الله قرار داده باشند اين است كه :گفتند خداوند ـ معاذاللهـ با جن مصاهره و نكاح كرده و از آنجا فرزنداني به بار آوردهاند كه اينگونه از فرشتگان فرزندان اللهاند ـ معاذاللهـ در اثر نكاح با جنّها. ذات اقدس الهي را قرآن كريم تنزيه ميكند كه ﴿مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَدًا﴾ او صاحبهاي ندارد همه مخلوق اويند وقتي صاحبه نداشت يقيناً ولد هم نخواهد داشت . اينكه در سورهٴ مباركهٴ «صافات» و مانند آن آمده است كه ﴿وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَبًا﴾ بين ذات اقدس الهي و بين جنة يعني جنها نسبتي قائل شدند همين است .عدهاي براي ذات اقدس الهي پسر قائل شدند عدهاي هم دختر و همهٴ آنها را هم جزء فرشتگان ميدانستند و جِنَة به اين معنا كه مستور و مخفي الخلقه است بر فرشته اطلاق ميشود نه اينكه منظور از اين جن، جني باشد در مقابل انسان و فرشته .
فرمود: ﴿وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنينَ وَ بَناتٍ﴾
يعني ﴿جَعَلُوا لِلّهِ﴾ الجن را ﴿شُرَكاءَ﴾ يا ﴿وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ﴾ ﴿الجن﴾ بدلش شركا باشد در حالي كه ﴿وَ خَلَقَهُمْ﴾ برهاني هم اقامه نشده است كه اين ﴿خَلَقَهُمْ﴾ در اينجا نميتواند جمله حاليه باشد ميفرمايد در حالي كه خدا هر دو گروه را خلق كرده است يعني هم بتپرست را هم بتها را نه ﴿خَلَقَهُمْ﴾ ضمير فقط به جن برگردد ميفرمايد شما مخلوق را شريك خالق قرار ميدهيد اين يك . و اصولاً چرا جن را تقديس ميكنيد چرا فرشته را تقديس نميكنيد آنها كاري براي شما انجام ندادند خدا شما را خلق كرده پس اين ﴿وَ خَلَقَهُمْ﴾ كه ضمير ميتواند به هر دو برگردد دو تا برهان را به همراه دارد برهان اول اینست كه آنها چون مخلوقند نميتوانند شريك الخالق باشند . دوم چون شما مخلوق خداييد بايد بندهٴ خدا باشيد نه بندهٴ ديگري هستي شما را خدا تأمين كرد آن وقت در كنار سفرهٴ خدا نشستيد او را معصيت ميكنيد چون همهٴ شما مخلوق خداييد. با اين تهديد دو برهان به دست ميآيد يكي راجع به نفي صلاحيت آن شركا براي شركت، يكي نفي كار شما و ابطال كار شما كه شما حق نداريد غير خدا را شريك خدا قرار بدهيد براي اينكه شما مخلوق اللهايد بايد خالقتان را عبادت بكنيد نه غير خالق را ﴿وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ﴾ در حالي كه خدا همهٴ اينها را خلق كرد يعني خود مشركين را و خود شركا را همه را خلق كرد
﴿وَ خَرَقُوا لَهُ بَنينَ وَ بَناتٍ﴾ اين خَرقَ نظير خَرق، نظير اِفك نظير، اِختلاق يعني افسانه بافتن . فرمود شما افسانهاي سخن ميگوييد براي ذات اقدس الهي پسران و دختراني قائل شديد ﴿بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ يك حرف جاهلانه ميزنيد اين حرفتان جاهلانه است براي اينكه برهان توحيد هم قبل نقل شد هم در همين آيه. ذات اقدس الهي خالق است و غير او خالق نيست شما هم باور داريد كه ﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ﴾ خب اگر غير خدا آفرينشي در دست او نيست چه سمتي دارد براي معبود بودن و ربوبيّت. لذا فرمود كارتان جاهلانه است
قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفيظٍ ﴿104﴾ فرمود: ﴿قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ﴾ يعني اين براهيني كه ما اقامه كرديم اينها هر كدام بصيرتاند بينهاند و همهٴ اينها هم از طرف ذات اقدس الهي آمدهاند اگر كسي اين براهين را خوب درك كرد به مقصد رسيد اين بينا خواهد بود و اگر كسي درك نكرد به مقصد نرسيد كور خواهد شد اگر بصير و مبصر و بينا بود به سود خود اوست و اگر كور بود هم به زيان خود اوست او اگر درك كرد در حقيقت خود را بينا كرد و اگر درك نكرد خود را كور كرد. از اين كريمه هم چند مطلب استفاده ميشود يكي اينكه اين براهيني كه خداوند در بخشهاي فراوان مخصوصاً از آيهٴ 96 به بعد همين سورهٴ مباركهٴ «انعام» نقل كرد كل واحد اينها بيّنه و بصيره الهياند اگر كسي خوب اينها را تقرير كند يك، اگر از حدّ وهم و خيال و قياس و گمان به درآمد به حدّ يقين رسيد اولاً، بعد به اين مقتضاي علمي ايمان آورد ثانياً و برابر ايمان عمل صالح انجام داد ثالثاً، واقعاً بينا ميشود . و اگر كسي اين مراحل را طي نكرد واقعاً كور ميشود و قيامت كه ظرف ظهور حقيقتها است يك عده كور محشور ميشوند يك عده بينا. انسان يا بصير است يا اعمي. خودش بايد خودش را فراهم بكند كسي به آدم گوش نميدهد به كسي چشمي نميدهد كسي دست و پا نميدهد بالأخره اين حقيقتها را خود انسان بايد در دنيا فراهم بكند اگر در دنيا فراهم كرد آنچه را كه در آخرت هست ميبيند ملائكه را ميبيند انبيا را ميبيند، اوليا را ميبيند بهشت را ميبيند رحمت خاصه الهي را ميبيند و مانند آن اگر اينها را فراهم نكرد هيچ كدام از اينها را در قيامت نميبيند فقط جهنم را ميبيند ميگويد ﴿رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا
فرمود: ﴿مَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها﴾ شرحاش سورهٴ مباركهٴ «حج» است كه فرمود: ﴿لا تَعْمَي اْلأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتي فِي الصُّدُورِ﴾ معلوم ميشود در درون آدم يك چشمي زمينهٴ چشم هست انسان بايد اين چشم را بينا كند و اگر بينا كرد چون در قيامت اسرار آشكار ميشود ﴿تُبْلَي السَّرائِرُ﴾درون ظاهر ميشود انسان به صورت درون درميآيد درون هر كسي بينا بود بيرون او بينا ميشود درون هر كسي كور بود بيرون او هم كور ميشود لذا يك عده در قيامت كورند ﴿وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي﴾ هيچ كس را آنجا درمان نميكنند كه حالا نابينايي را كسي درمان بكند و مانند آن خب اينكه فرمود: ﴿مَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها﴾ در اينجا چون ﴿عَلَيْ﴾ در مقابل لام قرار گرفته است آن ﴿لِنَفْسِهِ﴾ يعني به سود خود و اين ﴿عَلَيْها﴾ يعني به ضرر خود .پس سود و زيان انسان به دست خود انسان است و كور كردن يا بينا كردن انسان به دست خود انسان است.
وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ اْلآياتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ ﴿105﴾ ديديد ما گاهي براساس نظام كشاورزي برهان اقامه كرديم گاهي براساس «اخراج حي من الميت اخراج ميت من الحي» برهان اقامه كرديم گاهي روي ﴿فَالِقُ الْإِصْبَاحِ﴾ برهان اقامه كرديم گاهي از خلق ليل و نهار برهان اقامه كرديم گاهي از سير منظم شمس و قمر برهان اقامه كرديم گاهي از جعل كواكب و ستارهها براي راهنماييهاي شما در صحرا و دريا استفاده كرديم گاهي از انسانشناسي استفاده كرديم گاهي از ريزش و بارش برف و باران براي رويش گياهان استفاده كرديم گاهي از اينكه زمين يكي هوا يكي آب يكي برف يكي ولي از يك قطعه زمين ميوههاي رنگارنگ و با بوهاي گوناگون با طعمهاي گوناگون با كيفيتهاي گوناگون رشد ميكنند استفاده كرديم همهٴ اينها براهين است كه مجموعاً ميشود بصائر .و فرمود: ﴿وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ اْلآياتِ﴾ يعني بينيد ما تصريف كرديم، تحويل كرديم از حالتي به حالتي از صورتي به صورتي، از آسمان به زمين، از دريا به صحرا، از كشاورزي به دامداري متحول كرديم بيان را تا هيچ كسي با عذر نماند سرّ بيان براهين گوناگون در لباسهاي مختلف آن است كه افراد يكسان نيستند تصريف، تحويل، تحول و گوناگوني ادله براي آن است كه افراد يكسان نيستند اين كار را ما براي اهداف فراواني كرديم كه بعضي از آن اهداف محذوف است ﴿وَلِيَقُولُوا﴾ اين عطف بر محذوف است فرمود ما از اين سو اين كار را كرديم آنها بهانهگيرها چند تا حرف دارند يك وقتي در اصل صحت اينها حرف دارند ميگويند اين حرفها اسطوره است، كهنه است و چيز باطل است ـ معاذ الله ـ يك وقت است ميگويند نه حرف حرف علمي است حرف كهنه نيست ولي براي تو نيست رفتي مدارسه كردي با علماي يهود با نشستي مناظره كردي حرفهاي آنها را آوردي به ما منتقل كردي.اگر براي توحيد اقامه ميكني اين حرفها كهنه است دليل نيست اصلاً اگر به عنوان نبوت ميگويي اين حرفها را تو نياوردي حرفهايي است كه علماي يهود از كتابهاي خودشان دارند تو مدارسه كردي و از درسي كه با آنها داشتي براي ما چيزي نقل ميكني . خب خدا ميفرمايد اينها بصائر است يك، ما اين بصائر را در جامههاي گوناگون و در لباسهاي مختلف تشريح كرديم دو، بهرهاش را علما ميبرند سه ﴿وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ﴾ اين ﴿وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ﴾ نظير ﴿هُدًي لِلْمُتَّقينَ﴾ است ﴿مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ﴾ است ﴿وَإِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ﴾ است وگرنه خدا قرآن را ﴿هُدًي لِلنّاسِ﴾ فرستاد نه ﴿هُدًي لِلْمُتَّقينَ﴾ فقط «تَذْكِرَةٌ لِلنّاسِ» فرستاد «مَوْعِظَةً لِلنّاسِ» فرستاد اما چون پرهيزكاران بهره ميبرند فرمود: ﴿هُدًي لِلْمُتَّقينَ﴾ چون پرهيزكاران موعظهپذيرند فرمود: ﴿مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ﴾ و مانند آن اينجا هم چون علما هم... ميبندند فرمود: ﴿وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ﴾ وگرنه ﴿بَيانٌ لِلنّاسِ﴾ لذا فرمود: ﴿وَ تِلْكَ اْلأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾ يعني اول آدم بايد عالم بشود بعد عاقل .
خب اينكه فرمود: ﴿اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾ اين مقدمه است براي فصل الخطابي كه در جريان محاجّه مشركين حجاز مطرح شد خب آن ﴿ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾ چيست؟ ﴿لا إِلهَ إِلاّ هُوَ﴾ يعني اِتبع توحيد .چون همهٴ مسائل به توحيد برميگردد و محورهاي اصلي سورهٴ مباركهٴ «انعام» هم توحيد است و اگر توحيد درست تشخيص داده بشود و تحليل بشود نبوت و معاد هم از او استنباط خواهد شد در نوبتهاي قبل ملاحظه فرموديد آنهايي كه وحي و نبوت را منكراند براي اينكه الله را درست نشناختند آنها كه معاد را منكراند براي اينكه الله را درست نشناختند ﴿وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ﴾ خب اگر ميفرمود: ﴿اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ﴾ اين توهم ميشد كه آنها دين خودشان را داشته باشند و تو هم دين خودت را داشته باش كه يك امضاي ضمني استنباط بشود اما از اينكه فرمود: ﴿لا إِلهَ إِلاّ هُوَ﴾ در عين حال كه توحيد را حق ميداند حق را منحصر در توحيد ميكند همان طوري كه پيغمبر(ص) تابع وحي است تبعيت او هم منحصر در وحي است اينجا هم همان طوري كه ميفرمايد از حق تبعيت كن حق را هم منحصر در توحيد ميداند ميفرمايد: ﴿لا إِلهَ إِلاّ هُوَ﴾. بعد دربارهٴ ﴿أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ﴾ قبلاً گذشت اينكه خدا ميفرمايد: ﴿قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ﴾ معنايش اين نيست كه آنها را رها بكن براي اينكه خود خدا آنها را رها نميكند و پيغمبر هم مأمور ابلاغ است براي چه آنها را رها بكند يعني تو غصه بخوري متأثر بشوي، متأسف بشوي بيش از مقدار لازم وقت صرف بكني اينها لازم نيست ولي تا آخرين لحظهٴ احتجاج تا آخرين لحظهٴ ابلاغ، بلوغ در اختيار خود آنها است وَ لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكُوا وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظًا وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكيلٍ ﴿107﴾ فرمود تو كه رسولي پيك مني خب من هم علاقهمندم اينها موّحد باشند تو هم علاقهمندي اينها موّحد باشند قدرت اينكه اينها ايمان بياورند دست من است نه دست تو . من با اينكه مقتدرم اينها را مؤمن كنم نميكنم تو چه اصراري داري .من نظام را در اين ميبينم كه مردم آزادانه ايمان بياورند كمالشان در اين است اگر قدرت و اعمال زور باشد خب من مقتدرم نه تو، من اين كار را نكردم تو كه حفيظ بر اينها نيستي تو كه وكيلي بر اينها نيستي من كه مقتدرم اين كار را نكردم ﴿لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكُوا﴾ من اگر ميخواستم اينها موّحد باشند اينها هرگز مشرك نميشدند ولي فايدهاي ندارد چنان توحيدي وَ لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكُوا﴾ ﴿وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفيظٍ﴾ ﴿وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكيلٍ﴾ تو رسولي ابلاغ ميكني يك، بلوغ آنها به دست خود آنها است اين دو، بلوغ آنها اجباري نيست اين سه، آنها اگر بخواهند جلوي ابلاغ تو را بگيرند دست به شمشير ميكني چهار، ابلاغ ميكني يعني ميرساني هر كسي خواست ميپذيرد هر كسي نخواست نميپذيرد اين پنج، نظام بر اين است كه افراد با اختيار خودشان يا مسلمان باشند يا كافر شش، قدرت هم دست من هست هفت، من اين قدرت را اعمال نكردم و نميكنم من اگر بخواهم با اجبار كسي مؤمن بشود كه ﴿لآمَنَ مَنْ فِي اْلأَرْضِ كُلُّهُمْ جَميعًا﴾ آن وقت به درد نميخورد ايمان اجباري وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذلِكَ زَيَّنّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلي رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ ﴿108﴾ اين آيهٴ مباركه در چهار فصل سخن ميگويد فصل و مقام اول اين است كه مقدسات هر گروهي محترم است شما براي اثبات مدعاي خود و نفي مدعاي ديگري جز از راه برهان به هيچ وسيلهاي ديگري متوسل نشويد چون ديني كه بر مبناي علم و عقل است يك دستور به متكلم ميدهد و يك دستور به مستمع .دستوري كه به مستمع ميدهد همان آيهٴ معروف است كه فرمود: ﴿فَبَشِّرْ عِبادِ ٭ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾ دستوري كه به متكلم و مبرهن ميدهد اين است كه ﴿وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ هم به مستمع ميگويد شما اين مكتبهاي گوناگون را ارزيابي كنيد و بهترينش را بپذيريد البته بهترين آنها را هم در قرآن معرفي فرمود. هم به گويندگان و نويسندگان دستور ميدهد كه شما مقدسات هيچ كسي را هتك نكنيد، براي اينكه كار پيش نميرود هتك كار آساني است آن طرف مقابل هم مقدس است شما را هتك ميكند پس ﴿وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ﴾ يعني «لاتسبون» آن اصنام و آن اوثان و آن بتهايي كه ﴿يَدْعُونَ﴾ مشركين آنها را، را كه اين مفعول محذوف است «يدعونهم» يا «يدعونها». سبّ هم اصل لغتش همان سبب است چون انسان به وسيلهٴ اين متوسل ميشود به اينكه نام آن شيء را و آن شخص را ببرد از اين جهت او را سبّ گفتند شما هرگز بتهاي بتپرستها را سبّ نكنيد.چرا ؟؟؟!جواب اين نهي اين است كه اگر شما مقدسات مشركين را سبّ كرديد، دشنام داديد آنها هم الله را سبّ ميكنند ـ معاذ الله ـ ﴿فَيَسُبُّوا﴾ اين مشركين الله را و سبب سبِّ الله هم دو چيز است يكي اينكه اينها تحريك شدهاند ... مقدساتشان هتك شده است اينها برآشفته ميشوند .دوم اينكه اينها عاقل نيستند جاهلاند نه اينكه اينها عالم نيستند جاهلاند. ميفرمود: ﴿فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ اين علم در مقابل جهل نيست اين علم در مقابل جهالت است اين علم به معناي عقل است .گاهي جهالت ذكر ميشود در مقابل عقل گاهي علم ذكر ميشود در مقابل جهالت اينكه فرمود ﴿بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ يعني «بغيرِ عقلٍ» وگرنه اگر اينها جاهل باشند و ندانند كه معصيتي نكردند . فصل دوم بحث اين است كه ﴿فَيَسُبُّوا﴾ اين مجزوم است چون جواب نهي است آن نوناش محذوف شد ﴿فَيَسُبُّوا﴾ آن ﴿يَدْعُونَ﴾ آن مشركين «يسبون الله» را روي عداوت، عداوت را شما تحصيل كرديد شما او را بر انگيختيد و او بايد حساب بكند عاقل باشد كه آن مقدسات مشترك مشتركاند ولي عاقلانه عمل نميكنند. اين كلمه عَدو به معناي دشمني نيست عَدو يعني تعدّي هر كسي كه از مرزش بگذرد عادي است دشمن چون از مرزش ميگذرد، ظالم چون از مرزش ميگذرد عَدو است پس تعدّي يعني از حق گذشتن از مرز گذشتن اين عداوت است منتها اصطلاحاً اگر اين از مرز گذشتن و از حق گذشتن به صورت امر قلبي درآيد ميگويند عداوت، معادات و اگر از حد گذشتن در مشي و حركت عادي باشد ميگويند عَدو خب پس ريشه لغوي اين كلمه همان از حد گذشتن است اين شخص از حد خود ميگذرد براساس اين تعبير به عدو كرده است ﴿فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ يعني براساس جهالت اين كار را انجام ميدهند خب در اينكه فرمود: ﴿وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ يعني در احتجاج در دعوتها مواظب باشيد محترم و مقدس هيچ ملتي را هتك نکنید. يك وقت است انسان ميخواهد كار را با بدگويي و دشنام حل كند اين را قرآن منع كرده است اين كريمه ميتواند زندگي افراد را چه با عقايد و آرا گوناگون در يك كشور به سر ميبرد به نحو مسالمتآميز تأمين كند اين از بالا شروع كرده تا پايينيها تكليفشان را بدانند از پايين شروع نكرده تا بالاييها بگويند به ما چه اين از بالا شروع كرده. فرمود يك موّحد و يك ملحد ميتوانند زندگي مسالمتآميز در يك كشور داشته باشند اگر برهان است اقامه كنند اگر سبّ و لعن است ممنوع است در مدار بحثهاي فرهنگي از آن پايينتر ،آنها كه اختلاف ديني دارند مثل مسلمانها و يهوديها و مسيحيها و زرتشتيها ،از اين پايينتر آنها كه اختلافات مذهبي دارند مثل شيعهها و سنيها، از اين پايينتر آنها كه در درون شعبههاي مذهبي اختلافات گوناگون دارند چون خود اماميه و شيعه چندين فرقهاند آن فرقهٴ ناجيه كه انشاءالله ما بر آن هستيم همان فرقهٴ اثنا عشريهٴ شيعه اماميه است وگرنه هر اماميه كه حق نيست و هر شيعهاي كه حق نيست شيعهٴ اثنا عشريه حق است شيعه هم فرقي دارد اماميه هم فرقي دارد. خب پس از موّحد و ملحد گرفته تا شيعهٴ اثنا عشري و غير اثنا عشري همه ميتوانند در يك شهري در يك كشوري زندگي مسالمتآميز داشته باشند اگر نوبت به جهاد رسيد آنگاه ابراهيم گونه انسان اقدام ميكند اگر بحثهاي فرهنگي و آداب و سنن ملي است همگان محترماند. روايتی كه مرحوم امينالاسلام نقل ميكند و در تفسير شريف برهان هم هست اين است كه از وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) سؤال كردند اينكه پيغمبر(ص) فرمود جريان شرك در ضمير انسانها به قدري مرموز و مستور است كه مخفيتر از حركت مور روي سخرهٴ سمّا در ليلهٴ ظلماست اين يعني چه؟؟؟! وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) در تفسير و شرح اين حديث نبوي اينچنين فرمود، فرمود گاهي انسان مشرك ميشود يا گاهي انسان رديف مشرك قرار ميگيرد و خودش نميداند آنگاه اين آيه را استدلال كرد فرمود گاهي انسان بت بتپرست را بد ميگويد آنگاه خود بتپرست برميگردد الله را ـ معاذ الله ـ بد ميگويد دشنام ميدهد اين موّحد كه آن ملحد و مشرك را برانگيخت و تهييج كرد سبب سبّ الله شد و شريك جرم است مثل اينكه خود او الله را ـ معاذ الله ـ سبّ كرده باشد مثل اينكه او مشرك شده باشد اين را وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) در شرح آن حديث نبوي به استناد اين آيه بيان كردند كه وقتي انسان كاري ميكند كه ديگري مقدسات الهي را بد ميگويد خود انسان سبب ميشود كه اين سبّ و لعن پديد بيايد خودش شريك جرم است خب. خب اينكه فرمود:﴿وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ ما اگر صدر همين آيه بود و مذيل نبود نميتوانستيم از اين به اقليتهاي ديني يا اقليتهاي مذهبي يا اقليتهاي فرقهاي درون مذهبي تعدّي بكنيم براي اينكه نميشد از اعلي به اسفل تعدي كرد ولي ذيل معلل كرده است يعني در فصل سوم اين بحث آيات دارد ﴿كَذلِكَ زَيَّنّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ﴾ يعني هر امتي مقدسات خودش را دوست دارد بالأخره .
﴿وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتي وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا...﴾ ما اگر پيشنهاد اينها را كه در سورهٴ مباركهٴ «فرقان» بعضي از اين پيشنهادها ذكر شده است كه ملائكه را براي اينها نازل بكنيم كه اينها ملائكه را بر فرض بتوانند با همين چشم ظاهري ببينند و اينكه گفتند مردهها را زنده بكن اگر ما بر فرض همه مردههاي آن قبرستان را كه كلمهٴ ﴿الْمَوْتي﴾ جمع محلي به الف و لام است يعني مردههاي فراواني ما زنده بكنيم و اين مردهها با آنها سخن بگويند آنها به طور محسوس بفهمند كه حيات بعد از مرگ حق است و همهٴ اشيايي كه در برابر آنها است به سود رسالت و نبوت حقانيت قرآن شهادت بدهند ﴿وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلاً﴾ اين ﴿قُبُل﴾ يا جمع قبيل است يعني صنف صنف، گروه گروه، دسته دسته يا نه به معناي مقابل است ﴿وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلاً﴾ تمام اشيا در مقابل اينها رو در روي اينها روبروي اينها شهادت بدهند محشور بشوند جمع بشوند شهادت بدهند به حقانيت اسلام ﴿ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا﴾ اينها ديگر ايمان نميآورند چون اينها باور كردند دين ـ معاذ الله ـ خرافه است اسطوره است اگر كسي براي او مسلم شد كه اين شخص ساحر است هر كسي كه سحر عجيبتري بياورد انسان باورش اين است كه او در سحر ماهرتر است هر چه آن ساحر سحارانهتر بازيگري كند انسان علمش به اينكه او در سحر متخصص است بيشتر ميشود همين به حقانيت او كه ايمان نميآورد لذا ايمان نميآورند مگر اينكه ذات اقدس الهي كه مقلب القلوب و الابصار است بالالجاء و و الاجبار قلب اينها را براي پذيرش دين آماده كند خب چنين ايماني كه سودي ندارد ﴿ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ﴾ ﴿إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ﴾ يعني تكويناً و جبراً خدا بخواهد وگرنه تشريعاً كه خدا خواست دعوت كرد وعده داد به مؤمنين، وعيد اعمال كرد نسبت به تبهكاران و لكن اكثر اين مردم نميدانند كه خدا هر كاري [را كه] بخواهد ميتواند ولي خب اگر با اجبار قلبي را مؤمن بكند كه سودي ندارد پس گروهي از قدرت قاهره خدا بيخبرند اين يك، گروهي هم نميدانند كه اعمال قهر گرچه ممكن است ولي سودي ندارد اين دو وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ
﴿كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيِّ عَدُوًّا﴾ اين عدو هم در جريان مسائل نظامي عليحده تشريح ميكند اما در اين بخشهاي فرهنگي فكري جداگانه تبيين ميكنند و آن اين است كه ﴿شَياطينَ اْلإِنْسِ وَ الْجِنِّ﴾ عَدُو را هم قبلاً ملاحظه فرموديد كه براي جمع هم به كار برده ميشود كه ﴿هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ .آن عَدُو چه كساني هستند؟؟؟! عدو فرهنگياند شياطين انس و جناند چه ميكنند؟؟ ﴿يُوحي بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا﴾ حرفهاي باطل را مزين ميكنند يعني حق نيست ولي حقنماست، سود نيست ولي نافعنما است اين حرفها را اينها بلدند شيطان هم خوب بلد است و اگر بلد نبود كه نميتوانست عده زيادي از صاحبنظران را فريب بدهد كه خب اين ﴿زُخْرُفَ الْقَوْلِ﴾ را خوب بلد است كارهاي او هم مغالطه است در حقيقت ﴿زُخْرُفَ﴾ يعني مزين يعني زيور شده، تزيين شده، تذهيب شده اين كار را براي چه ميكند براي اينكه فريب بدهد از طرف شياطين انس و جن. هدف آنها فريب دادن است كه كار اولي خود آنهاست ﴿ غُرُورًا ﴾ ﴿وَ لِتَصْغي إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ﴾ گوش دادن آميخته با ميل را اصغاء میگویند، آن گوش فرا دادن مشتاقانه است وقتي آنها گوش دادند با اشتياق ميپذيرند وقتي پذيرفتند دستشان به گناه دراز ميشود . اين چند تا مفعول له است كه همه براي ﴿يُوحي﴾ است از يك نظر ﴿يُوحي بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ﴾ را چرا؟ ﴿غُرُورًا﴾ يعني «للغرور و للاصغاء و لرّضاء و للاقتراف» چون ﴿ غُرُورًا ﴾ به منزله للغرور است مفعول له است اين ﴿لِتَصْغي﴾ كه به مصدر رفت ميشود اصغاء ﴿لِيَرْضَو﴾ ميشود رضا ﴿لِيَقْتَرِفُو﴾ ميشود اقتراف آن وقت همه اينها ميشوند مفعول له اينها در صورتي كه به ﴿يُوحي﴾ برگردد يعني ﴿شَياطينَ اْلإِنْسِ وَ الْجِنّ﴾ اين كارها را انجام ميدهند براي نيرنگ از طرف خود آنها و براي جذب مستمعان مايل اولاً و ايجاد رضا ثانياً و آلوده شدن دست آنها به گناه ثالثاً. ولي اگر گفتيم ﴿يُوحي بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا﴾ تمام شد اين ﴿وَ لِتَصْغي﴾ ناظر به اصل مسئله است يعني ﴿و كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيِّ عَدُوًّا شَياطينَ اْلإِنْسِ وَ الْجِنِّ﴾ چرا اين كار را كرديم براي اهداف فراواني كه بخشي از آنها محذوف است. براي اهدافي كه براي شماها روشن نيست ﴿وَ لِتَصْغي إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاْلآخِرَةِ وَ لِيَرْضَوْهُ وَ لِيَقْتَرِفُوا﴾ خب اگر اينچنين شد يعني اين واو، واو عاطفه شد عطف به محذوف شد و اين لام به آن ﴿جَعَلْنا﴾ برگشت اين ميشود لام عاقبت نه لام غايت نظير ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَنًا﴾ يعني نتيجه سوء اين كار در اثر سوء اختيار مردم اين است كه با رغبت گوش ميدهند اولاً، بعد ميپذيرند ثانياً، بعد به جنايت آلوده ميشود ثالثاً . اما در بين راه سرانجام تو پيروزي براي اينكه اينها كه توان آن را ندارند كه حق را زير و رو بكنند پس اين يك دعوتي است يك هشداري است به مؤمنين و يك دعوت به استقامت و پايداري است نسبت به خود پيغمبر(ص) كه فرمود: ﴿وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيِّ عَدُوًّا﴾ آن عدو كيست؟ ﴿شَياطينَ اْلإِنْسِ وَ الْجِنّ﴾ اينها چكار ميكنند آن بخشهايي كه مربوط به جنگهاي نظامي است و عداوت نظامي است آن را آيات ديگر دارد براي اينكه در مكه ملاحظه فرموديد زد و خوردي نبود به تعبير بعضيها فقط خورد بود نه زد و خورد اما يك جنگ فرهنگي و فكري بود اينها چه ميكنند ﴿يُوحي بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا﴾ وحي به تعبير سيدناالاستاد مرحوم علامهٴ طباطبايي(رضوان الله عليه) همان شعور مرموز است همان كه آهسته در قلب يا زير گوش انسان چيزي القا ميكنند بخش مهم آن چيزي است كه در قلب است گاهي به وسيله نجوا، گاهي به وسيله ندا، گاهي به وسيلهٴ گفتن، گاهي به وسيله نوشتن در مجاري فكر آدم نفوذ ميكنند اين وسوسه وحي است گاهي انسانهاي عادي در دل انسان وسوسه ميكنند گاهي شياطين نامرئي در دل انسان وسوسه ميكنند ﴿مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ﴾ پس معلوم ميشود گاهي رفيق بد وسوسه ميكند گاهي رفيق بد وحي ميفرستد اينكه آهسته آهسته زير گوش آدم ميخواند اين همان وحي است كم كم فريب ميدهد ﴿زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا﴾ اين وحي است وحي اختصاصي به حق ندارد منتها در حق رواج پيدا كرد غالب شده است وگرنه ﴿الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلي أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ﴾ وحي براي آنها هم هست همين كه به طور ناخودآگاه چيزي در ضمير انسان القا شده است اين وحي است اگر حق باشد كه به الهامات الهي است و اگر باطل باشد كه به وحي شيطاني مرتبط است خب .
﴿يُوحي بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ﴾ يعني حرف را مزخرف ميكند، مزين ميكند، طلا كاري ميكند اين طلا كاري شده اين تذهيب شده را ميگويند ﴿زخرف﴾، ﴿زخرف﴾ نه يعني باطل، ﴿زخرف﴾ يعني مزين زخرف مساجد مكروه است يا بعضي بالاتر از كراهت فتوا دادند يعني تذهيب مسجد، مزخرف يعني مزين حالا چون به باطل مزين شده است از اين جهت كلمه مزخرف معني باطل خواهد بود. خب ﴿زُخْرُفَ الْقَوْلِ﴾ يعني قول مزين چرا اين كار را ميكنند براي فريب ﴿غروراً﴾ .غرور اين است كه انسان نداند چه ميكند با خطر روبرو است كار خطري كه انسان از پايانش بيخبر است چنين چيزي را ميگويند غرر آن هم غرور ايجاد ميكند
بعد به عنوان جمله معترضه ذات اقدس الهي فرمود: ﴿وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ﴾ اگر خدا ميخواست جلوي اينها را بگيرد هرگز اينها قدرت اين كار را نداشتند ولي اين مصلحت نيست كه خب خدا جلوي وسوسه را بگيرد پس انسان از چه راه كامل بشود كسي نقد نكند كسي ميخواهد ملّا بشود در حوزه درس بگويد كسي اشكال نكند چيز بنويسد كسي اشكال نكند خب او ملّا نخواهد شد انسان با دشمنها حالا آن ناقد قصدش خدا باشد يا ريا باشد بالأخره اثر مثبتي كه دارد اين [است] كه انسان مواظب گفتار و رفتار خود هست شيطان كه نميخواهد انسان را بسازد كه . ولي همه اوليا و وارستگان در نبرد رو در روي با شيطان به جايي رسيدند ديگر خب فرمود اين كار را اگر خدا ميخواست جلوي شيطنت شياطين انس و جن را ميگرفت ولي خب كسي كامل نميشد آن وقت .بنابراين بگذار اينها كارهايشان را انجام بدهند ﴿فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ﴾ هر فريهاي كه اينها ميزنند كارهاي ضد ديني و برخلاف فرهنگ دين انجام ميدهند بكنند هيچ نقشي ندارد منتها كساني كه به آخرت ايمان نميآورند به سمت اينها گرايش پيدا ميكنند
﴿وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقًا وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ﴾ گرچه كلمات الهي اعم از تكوين و تشريع است اما در اينجا منظور قرآن كريم و اصل اسلام است كه ميفرمايد اينها كلمة الله است اصل قرآن كلمه تامه حق است، اصل اسلام كلمه تامه حق است نه تبديلي در بين بشر براي اصل اسلام و قرآن راه دارد نه تبديل الهي. اينكه ميفرمايد: ﴿لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ﴾ منظورش منهاج و شريعت نيست چون منهاج و شريعت را خود ذات اقدس الهي كاملاً براي هر دور و فوري تغيير داد ﴿لِكُلِّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجًا﴾ اما خطوط كلي اسلام يعني عقايد حقه و اصول دين و اصول اخلاقي و اصول فقهي و اصول كلي حقوقي اينها در همهٴ شرايط جزء دين است و ثابت، اما جزئيات كه به عنوان شرعه و منهاج است اين البته تغييرپذير است خب اصل دين، حقيقت قرآن اين تغييرپذير نيست اين ﴿لا مُبَدِّلَ﴾ به عنوان نفي جنس هرگونه مبدلي را نفي ميكند چه اينكه در بخشهايي ديگر ميفرمايد: ﴿لا تَبْديلَ لِكَلِماتِ اللّهِ﴾ يا «لا تبديل لسنة الله» در اينجا تبديل را به نحو نفي جنس منتفي ميداند اينكه فرمود هيچ مبدلي نيست براي اينكه مبدل يا خداست يا غيرخدا، خدا تبديل نميكند چون ﴿اللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ﴾ اين بهترين سخن است از اين زيباتر ممكن نيست محتوايش حق است لفظش حق است محتوايش احسن المضامين است لفظش احسن الالفاظ است تغيير نميدهد. غيرخدا هم كه قدرت ندارد لذا به عنوان نفي جنس فرمود: ﴿لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ﴾ در پايان آيهٴ فرمود: ﴿هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ﴾ او همه حرفها را شنواست و همه امور را داناست
﴿وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللّهِ...﴾ فرمود در مناظرهها شما بايد يا برهان يا معجزه را بپذیری . و اگر بخواهي حرف مردم را بپذيري اكثري مردم در ضلالتند و پيروي آنها هم مايه اضلال .چرا؟ چون ﴿إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ﴾ مردم روي زمين دو دستهاند اكثري و اقلّي، اقلّي همان انبيا و اوليا و صديقين و شهدا و صالحيناند كه قرآن كريم در آيات گذشته همين سورهٴ مباركهٴ «انعام» اينها را مهتدي ميداند ميفرمايد: ﴿أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ﴾ ﴿فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ﴾ اينها كسانياند كه مشمول هدايت الهياند و تويِ پيامبر به اينها اقتدا نكن به آن هدايت اينها اقتدا بكن كه در حقيقت هدايتالله است ﴿إِنَّ الْهُدَى هُدَى اللّهِ﴾ تو تابع و مقتدي اينها نيستي، تابع هدايتي هستي كه هادي اين هدايت خداست و آنها هم سالكان اين راهياند كه خدا هدايت كرده است اينها اقلّياند. اكثري مردم از برهان و معجزه محروماند وقتي از برهان و معجزه محروم شدند بنابراين در مدار گمان، وهم و حدس حرف ميزنند و جز تخمين و جز حدس باطل و گمان واهي چيز ديگر ندارند قهراً هيچ كدام از اينها مطابق با واقع نيست وقتي مطابق با واقع نشد ميشود افترا . لذا اينها با تخمين اهل خَرص و كذب و فريهاند ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ﴾ يعني «يَفْتَرُونَ» اهل افترا هستند، اهل دروغاند چون پشتوانه حرف اينها گمان است و گمان اينها هم در اين مسايل مغني از حق نيست، خب. برهان مسئله هم ذكر ميكند ميفرمايد كه ﴿إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ﴾ اينها طبق گمان سخن ميگويند ﴿وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ﴾ اين خَرص را هم به معناي تخمين گرفتند، هم به معناي افترا و دروغبافي گرفتند كه به هر دو سازگار است. در اينجا دو مطلب اساسي بايد از هم جدا بشود مطلب اول مربوط به مسايل علمي است، مطلب دوم مربوط به مسايل عملي است.در مسايل علمي كه فعلاً سورهٴ مباركهٴ «انعام» كه يكجا نازل شد، در مكه هم نازل شد و محور اصلي او را هم اصول دين و خطوط كلي فقه و حقوق و اخلاق تأمين ميكند، نه خطوط جزئي فقه و همين را فرمود: ﴿تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلاً﴾ اينها بايد با برهان و با معجزه حل بشود كساني كه از برهان و از معجزه بهرهاي ندارند با گمان خود در اين زمينه سخن ميگويند با گمان نميشود اصول اعتقادي را تثبيت كرد، اصول كلي فقه را تثبيت كرد، اصول كلي حقوق و اخلاق را تثبيت كرد چون ﴿إِنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً﴾ اينها هم كه يقين ندارند در بخشهاي ديگر هم ذات اقدس الهي از اينها خبر ميدهد ميفرمايد: ﴿وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ﴾ اينها كه دربارهٴ معاد انكار ميكنند يقين ندارند چون حرف مبرهني ارائه نكردند فقط به گمانشان اكتفا ميكنند و حرف زدن به پشتوانه گمان ميشود افترا.پس ﴿وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ﴾ چرا؟ براي اينكه اينها بر اساس مظنّه حركت ميكنند و مظنّه هم مغني از حق نيست، پس حركت به استناد مظنّه ضلالت است. محور دوم آن است كه : در مسايل عملي آدم چه بكند يعني بعد از اينكه خطوط كلّي حق و عقيده روشن شد اگر خواستند آن خطوط كلي را در جامعه در حكمتهاي عملياش را پياده كنند چه كنند؟ نحوهٴ پياده كردن و كيفيت اجرا اگر جزء موضوعات مستنبطه نباشد در اختيار مردم است از اين به بعد است كه مشورت مردم نقش تعيين كننده دارد
خلاصه تفسیر تسنیم آیت الله جوادی آملی ویرایش بوسیله کاربر 1405/03/15 03:14:54 ب.ظ
| دلیل ویرایش: ویرایش
|
|
|
|
|
|
جهش به انجمن
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.